{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچ کس به او کا

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید، هیچ کس به او کار نمیداد همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمیخوری. یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند؛ مداد سفید تا صبح ماه کشید، مهتاب کشید و آنقدر ستاره که کوچک و کوچکتر شد؛ صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او باهیچ رنگی پر نشد.
به یاد هم باشیم شاید فردا ماهم نباشیم.
دیدگاه ها (۱۷)

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

هتل ۴۰۴ p.3

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

[تکپارتی]......صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر ک...

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط