پارت 15
پارت 15
_والا بیرونم عزیزم یهو صداش غمگین شد و گفت میشه بیای خونمون یکم باهام ریاضی کار کنی فردا امتحان دارم
وای خدایا اینو دیگه کجای دلم بزارم به ناچار گفتم باشه لوکیشن بفرست میام...
هرچی نزدیک تر میشدم شکم بیشتر میشد دوباره اون محله و اون خونه لعنتی رسیدم دمه خونه باورم نمیشد پیاده شدم که درش باز شد و ارتمیس اومد به استقبالم خدایا من نمیتونم برم تو این خونه بغضم گرفته بود 10ساله پیش من با چه وضعی با مامانم از این خونه فرار کردیم نمیخوام دیگه برم داخله این خونه به خودم اومدم که ارتمیس دستمو کشید و برد داخله خونه سرمو چرخوندم چشمم خورد به اون اتاقک کوچیک گوشه حیاط تمومه خاطرات اومد جلو چشمم کتک خوردنه مامان و جیغ زد هام و گریه کردن هام و اون مرتیکه ظالم و اون پسر بچه مهربون که تو شبه تولدش فراریمون داد یعنی الان اون خانواده کجا رفتن هنوزم اون مرتیکه عذابشون میده؟ با صدای ارتمیس به خودم اومدم عه داداش توهم اومدی برگشتم دیدم ارمان با یه وضعه داغون اومد داخل این چرا این شکلی شده با تعجب نگاهم میکرد...
آرمان
دیگه هیچی برام قشنگ نبود دیگه حال و حوصله هیچیو نداشتم یه ماهه همش تو خونه خودمو زندونی کردم امروزم به اصراره مامان اومدم خونه که دیدم یاسبثی تو حیاطت خونمون زول زده به اون اتاقکه کوچیک واشک تو چشماشه با تعجب نگاهش کردم تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده چقدر دلم بوی عطره تنشو میخواست دلم میخواست بغلش کنم اما نمیشد اون منو دوست نداشت من از یه پسره شرو شیطون تبدیل شدم به داغون ترین ورژن از خودم رفتم نزدیک و سلام دادم و بدونه اینکه منتظره جوابی باشم رفتم داخل و از صداشون فهمیدم که اونام دارن میان داخل ارتمیس رفت سمته اشپزخونه یهو صدام زدم اقا ارمان برگشتم بله میشه یه سوال ازتون بپرسم؟ اگه برام اصلحه نمیکشین بفرمایین بپرسین خندید بازم دلم براش ضعف رفت... و گفت شما چند ساله تو این خونه زندگی میکنین از 22ساله حالته چهره اش تغییر کرد و با لکنت گفت با رضا خان چه نسبتی دارین گفتم متاسفانه بابامه چشماش پره اشک شد و دوید سمته حیاط دنبالش رفتم و دستشو کشیدم و گفتم تو بابامو از کجا میشناسی گفت ولم کن گفتم بگو ببینم تو بابامو از کجا میشناسی یهو دادزد بابات زندگیه منو نابود کرد توهم خوب میدونی باهامون چیکار کرد چون خودت فراریمون دادی یادته من همون دختر بچه ام همونی که مامانش جلو چشمش از بابای آشغالت بی دلیل کتک میخورد کشیدمش تو بغلم و زار زار گریه میکرد این همون دختر کوچولی بود که با دستای خودم فراریش داده بودم
_والا بیرونم عزیزم یهو صداش غمگین شد و گفت میشه بیای خونمون یکم باهام ریاضی کار کنی فردا امتحان دارم
وای خدایا اینو دیگه کجای دلم بزارم به ناچار گفتم باشه لوکیشن بفرست میام...
هرچی نزدیک تر میشدم شکم بیشتر میشد دوباره اون محله و اون خونه لعنتی رسیدم دمه خونه باورم نمیشد پیاده شدم که درش باز شد و ارتمیس اومد به استقبالم خدایا من نمیتونم برم تو این خونه بغضم گرفته بود 10ساله پیش من با چه وضعی با مامانم از این خونه فرار کردیم نمیخوام دیگه برم داخله این خونه به خودم اومدم که ارتمیس دستمو کشید و برد داخله خونه سرمو چرخوندم چشمم خورد به اون اتاقک کوچیک گوشه حیاط تمومه خاطرات اومد جلو چشمم کتک خوردنه مامان و جیغ زد هام و گریه کردن هام و اون مرتیکه ظالم و اون پسر بچه مهربون که تو شبه تولدش فراریمون داد یعنی الان اون خانواده کجا رفتن هنوزم اون مرتیکه عذابشون میده؟ با صدای ارتمیس به خودم اومدم عه داداش توهم اومدی برگشتم دیدم ارمان با یه وضعه داغون اومد داخل این چرا این شکلی شده با تعجب نگاهم میکرد...
آرمان
دیگه هیچی برام قشنگ نبود دیگه حال و حوصله هیچیو نداشتم یه ماهه همش تو خونه خودمو زندونی کردم امروزم به اصراره مامان اومدم خونه که دیدم یاسبثی تو حیاطت خونمون زول زده به اون اتاقکه کوچیک واشک تو چشماشه با تعجب نگاهش کردم تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده چقدر دلم بوی عطره تنشو میخواست دلم میخواست بغلش کنم اما نمیشد اون منو دوست نداشت من از یه پسره شرو شیطون تبدیل شدم به داغون ترین ورژن از خودم رفتم نزدیک و سلام دادم و بدونه اینکه منتظره جوابی باشم رفتم داخل و از صداشون فهمیدم که اونام دارن میان داخل ارتمیس رفت سمته اشپزخونه یهو صدام زدم اقا ارمان برگشتم بله میشه یه سوال ازتون بپرسم؟ اگه برام اصلحه نمیکشین بفرمایین بپرسین خندید بازم دلم براش ضعف رفت... و گفت شما چند ساله تو این خونه زندگی میکنین از 22ساله حالته چهره اش تغییر کرد و با لکنت گفت با رضا خان چه نسبتی دارین گفتم متاسفانه بابامه چشماش پره اشک شد و دوید سمته حیاط دنبالش رفتم و دستشو کشیدم و گفتم تو بابامو از کجا میشناسی گفت ولم کن گفتم بگو ببینم تو بابامو از کجا میشناسی یهو دادزد بابات زندگیه منو نابود کرد توهم خوب میدونی باهامون چیکار کرد چون خودت فراریمون دادی یادته من همون دختر بچه ام همونی که مامانش جلو چشمش از بابای آشغالت بی دلیل کتک میخورد کشیدمش تو بغلم و زار زار گریه میکرد این همون دختر کوچولی بود که با دستای خودم فراریش داده بودم
- ۴۰.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط