✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۸۶ (♡)
طرفين تكون دادم و با صدايي که انگار از ته چاه در اومده
بود گفتم میخواین.. چه غلطي بكنين؟ من..
اشکم پرت شد روي صورتم.
تند پشت دست لرزونم رو روی صورتم کشیدم و داد زدم میخواین چه غلطی بکنین؟
دکمه هاي بعدي پیرهنش رو هم باز کرد و با لحن کثیف و پر قدرتي گفت: یه نمایش کوچولو با هم بازی میکنیم و این دوستم ازمون فیلم و عکس میگیره و تموم..بعدش ميتوني
بري.. به همين راحتي
از شوك لرزیدم..
این.. یه شوخ مزه و
اينا..
حس کردم دارم خفه میشم..
نفسم از این همه وقاحت تنگ شد و شوکه به زور توانمو جمع کردم و داد زدم:شما عوضیا از جونم میخواین؟ چي از زندگیم میخواین؟
و دنبال چيزي گشتم که پرت کنم سمتشون اما..هيچي نبود
و دستام..
دستای یخ کرده ام خيلي شديد ميلرزيد.. احساس تهوع خيلي شديدي بهم دست داده
لحظه بیشتر میشد و نفسم بند اومد.
بود که هر
قدمي جلو اومد که سریع و وحشت زده از تخت پریدم پایین و با تشویش خيلي شديدي عقب عقب رفتم.. از پشت به دیوار خوردم.
با نفرت و غیض گفتم دستتون بهم بخوره.. اما نمیدونستم چي باید بگم و چه تهديدي بکنم.. چونه ام لرزید و سفت خودمو به دیوار چسبوندم.. با لبخند نفرت انگیزي که از روي لبهاي نجسش کنار نمیرفت
ریلکس گفت: بهت خوش میگذره عزیزم.. قول میدم.
تن لرزونم رو با شوك و ناباوري مچاله کردم..
نه..نه...
این امکان نداره.
اينا.. اینکارو نمیکنن..
نمیتونن اینکارو باهام بکنن..
من نمیذارم..
نمیذارم کسي بهم دست بزنه.. معده ام تیر میکشید.
به زور دستامو مشت کردم و با نفرت و خشم نگاشون کردم و گفتم: دست نجستون بهم بخوره.. جیمین تیکه تیکه تون
میکنه.
و عصب گفتم: انگشت کوچیکه تون بهم بخوره..بلايي به سرتون میاره... بلايي سرتون میارم که روزي هزار بار ارزوي
مرگ کنین..
با بغض جیغ زدم بذارین برم..
صدام از شدت وحشت و درد دورگه شده بود..
جفتشون زدن زیر خنده
از خنده شون لرزیدم
کتشو در آورد.
نه خداا...
يکي به دادم برسه..
لطفا..
داد زدم كمككككككك.
اما انگار هیچ کس صدامو نمیشنید..
فقط
من بودم و من
توي این کثافت من تنها بودم..مثل همیشه..
بقیه دکمه هاشو باز کرد که عاجزانه زار زدم خواهش
میکنم..چرا میخواین اینکارو باهام بکنین؟ من که کاري با
شما نداشتم. من که بدي در حق شما نکردم..
لبخند وحشتناكي زد و گفت: فقط یه عشق بازي کوچولوعه
عروسك.. بعدش ميري..
احساس تهوعم به حدي شديد شد که عق خالي زدم و اشك
از چشمام جاري شد.
(♡)پارت ۱۸۶ (♡)
طرفين تكون دادم و با صدايي که انگار از ته چاه در اومده
بود گفتم میخواین.. چه غلطي بكنين؟ من..
اشکم پرت شد روي صورتم.
تند پشت دست لرزونم رو روی صورتم کشیدم و داد زدم میخواین چه غلطی بکنین؟
دکمه هاي بعدي پیرهنش رو هم باز کرد و با لحن کثیف و پر قدرتي گفت: یه نمایش کوچولو با هم بازی میکنیم و این دوستم ازمون فیلم و عکس میگیره و تموم..بعدش ميتوني
بري.. به همين راحتي
از شوك لرزیدم..
این.. یه شوخ مزه و
اينا..
حس کردم دارم خفه میشم..
نفسم از این همه وقاحت تنگ شد و شوکه به زور توانمو جمع کردم و داد زدم:شما عوضیا از جونم میخواین؟ چي از زندگیم میخواین؟
و دنبال چيزي گشتم که پرت کنم سمتشون اما..هيچي نبود
و دستام..
دستای یخ کرده ام خيلي شديد ميلرزيد.. احساس تهوع خيلي شديدي بهم دست داده
لحظه بیشتر میشد و نفسم بند اومد.
بود که هر
قدمي جلو اومد که سریع و وحشت زده از تخت پریدم پایین و با تشویش خيلي شديدي عقب عقب رفتم.. از پشت به دیوار خوردم.
با نفرت و غیض گفتم دستتون بهم بخوره.. اما نمیدونستم چي باید بگم و چه تهديدي بکنم.. چونه ام لرزید و سفت خودمو به دیوار چسبوندم.. با لبخند نفرت انگیزي که از روي لبهاي نجسش کنار نمیرفت
ریلکس گفت: بهت خوش میگذره عزیزم.. قول میدم.
تن لرزونم رو با شوك و ناباوري مچاله کردم..
نه..نه...
این امکان نداره.
اينا.. اینکارو نمیکنن..
نمیتونن اینکارو باهام بکنن..
من نمیذارم..
نمیذارم کسي بهم دست بزنه.. معده ام تیر میکشید.
به زور دستامو مشت کردم و با نفرت و خشم نگاشون کردم و گفتم: دست نجستون بهم بخوره.. جیمین تیکه تیکه تون
میکنه.
و عصب گفتم: انگشت کوچیکه تون بهم بخوره..بلايي به سرتون میاره... بلايي سرتون میارم که روزي هزار بار ارزوي
مرگ کنین..
با بغض جیغ زدم بذارین برم..
صدام از شدت وحشت و درد دورگه شده بود..
جفتشون زدن زیر خنده
از خنده شون لرزیدم
کتشو در آورد.
نه خداا...
يکي به دادم برسه..
لطفا..
داد زدم كمككككككك.
اما انگار هیچ کس صدامو نمیشنید..
فقط
من بودم و من
توي این کثافت من تنها بودم..مثل همیشه..
بقیه دکمه هاشو باز کرد که عاجزانه زار زدم خواهش
میکنم..چرا میخواین اینکارو باهام بکنین؟ من که کاري با
شما نداشتم. من که بدي در حق شما نکردم..
لبخند وحشتناكي زد و گفت: فقط یه عشق بازي کوچولوعه
عروسك.. بعدش ميري..
احساس تهوعم به حدي شديد شد که عق خالي زدم و اشك
از چشمام جاري شد.
- ۱۶.۳k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط