{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۸۷ (⁠♡)


این عشق نبود..عشق بازی نبود..
یه نجاست به تمام معنا بود..
انگار از داخل داشتن با لگد توي شکمم میزدن.. به زور دست به شکم و دهنم گرفتم و به زور گفتم:چرا؟
مگه
من چیکار کردم؟
داد زدم کدوم احمقي ريختن ابروي په دخترو میخواد؟
هق هق کردم و لرزون گفتم:آبروي يه..
یه دفعه چيزي تو ذهنم جون گرفت و زبونم بند اومد.. از شدت شوك واقعيتي که توی ذهنم میدرخشید نفسم بند
اومده بود..
نه.
با نفس سنگيني به زحمت و با شوك گفتم:ابروم.. لرزون :گفتم میخواین ابرومو ببرين..جلوي.. به زحمت و از ته گلوم خشك گفتم جلوي كي؟ براي :
ریختن ابروي منو میخواد؟
به زحمت و ناباور و منگ :گفتم جیمین..میخواین..ابرومو
جلوي جیمین...ببرين..
لبخند خبیثانه اي رو لباشون اومد.. همینه
با درد خيلي شديدي گنگ سرمو به طرفین وبا خشم
پوزخند زدم و گفتم فك كردین باور میکنه؟
بازومو محکم گرفت و پرتم کرد رو تخت و خبیثانه گفت:کاری میکنیم باور کنه..نگران نباش.. هول و وحشت زده چرخیدم سمتش و سعی کردم خودمو

..از دلشوره و ترس درحال خفه شدن بودم.
اون حیوون به تخت نزديك شد..
با نفرت داد زدم گمشو عقب.. حق نداري بهم دست
پاییت
و خودمو به سمت دیگه تخت کشیدم تا از اونور برم مچ دستم رو گرفت و محکم کشیدم جلو و با لودگي
که
گفت:کجا؟ بودین حالا..
با خشم و نفرت با اون یکی دستم کوبیدم تو صورتش و داد زدم ولم كن عوضي..
عصبي صورتشو تو هم کشیدو شاکي مچ هر دوتا دستم رو گرفت و کشید جلو و گفتنه هار نداره..صحنه رو هیجان انگیز میکنی
تند تند تقلا کردم و خودمو تکون دادم و نیم خیز شدم که محکم پرتم کرد رو تخت و دستام بالاي سرم روي تخت
فشرد..
با درد و وحشت گریه ام گرفت.
بلند گریه کردم و زور زدم تا دستمو آزاد کنم و عاجزانه داد
زدم خواهش میکنم... ولم کنین..
هق هق کردم و گفتم: جیمین هیچ وقت باورش
نمیکنه.. اینکارو باهام نکنین.
اشکام پردرد و داغون میریختن..
دندوناشو به هم فشرد و گفت با یه کم فتوشاپ و دیدن
لبخندت باورش میشه.
با نفرت گفتم : صداي جيغم رو شنيده.. فهمیده شما عوضیا دزدیدینم..هیچ وقت باورش نمیشه.. لبخند شنگولي زد و در حالیکه اصلا متعجب وشوکه نشده بود و انگار حساب همه جا رو کرده بود با خباثت گفت:مهم
نیست..میتونیم جوري برنامه ريزي کنیم که انگار همه اینا برنامه ات بوده.. جیغ کشیدي که مثلاً بگي به زور بردنم اما بعدش با من اومدي عشق و حال.
نفسم از این همه بیشعوري و وقاحت و دورنگري کثیف بند
اومد..
باورم نمیشه توی دنیا همچین ادماي كثيف و كوته فكري
وجود داشته باشن..
با درد گفتم: چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
با غیض :گفت : مسئله اصلا شخصی نیست احمق.. تند و گفتم: ٥ برابر اون چيزي که اون شخص بهتون میده
میدم..
دیدگاه ها (۵)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۸ (⁠♡)پوزخند زد و به رفیقش گ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۹ (⁠♡)نور لامپ بالاي سرم رو ت...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۶ (⁠♡)طرفين تكون دادم و با ص...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۵ (⁠♡)داشت میترکید. داغون جي...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۱به زحمت برگشتم و برش داشتم ح...

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۲تو تمام وجودم اتیش بود. فکرم...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۲به زور چشمامو باز کردم احساس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط