{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"بمون"...

"بمون"...
روزی رســــــــید...
که دیگـــــــــر...
نه صدایش را شنــــــــیدم...
نه نگــــــــاهش را دیدم...
نه وجودش را حس کـــــــــردم...
و میشویم...با اشکم...سنگ قبر خاک گرفته اش را...
و این لحظه است...
که معنی تمام حرف های گفته و نگفته اش را میفهم
ولی...او ...دیگر ...نیست...
دیدگاه ها (۴)

ﺗَﻪ ﺍُﺗُﻮﺑﻮﺱ، ﺁﻥ ﺻَﻨﺪَﻟﯽ ﺁﺧَﺮ، ﮐِﻨﺎﺭِ ﺷﯿﺸﻪﺑِﻬﺘَﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼِ ﺩُﻧﯿ...

سر خاک من...!!
اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!...

ﻳﻪ ﻭَﻗﺘﺎﻳـي ﻫَﺴﺖ ... ﻧﻪ " ﮔﺮِﻳـــــﻪ ﻛَﺮﺩﻥ " ﺁﺭﻭﻣﺖ ...

ﯾﻪ ﺳﻮﺍل ﺑﺪﺟﻮﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ...ﮔﺮﻭﻧﯽ ﺷﺪﻩ ! ﻗﺒﻮﻝ ﺷﯿﺮ رو ﺣﺠﻤ...

فصل اول_آغاز سرنوشت

میان کارهای روزمره به خودم آمدمدیدم دلم چای دارچینی طلب میکن...

معامله p8ماه کامل درست بالای سر جونگ‌کوک بود.نور سفیدش روی ص...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

از ميانِ پلك هاي خسته ام نور و روشنايي را مي ديدم تا آنجا كه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط