عمارتکیمتهیونگ

#عمارت_کیم_تهیونگ
#پارت_۳۹
لبخندی زدم و گفتم
_بیا تا آخرش همینجوری باشیم.
بریم یکجایی که دست هیچکس بهمون نرسه
بریم یه زندگی آروم بسازیم.
کوک:من که از خدامه..ولی فعلا ته تو شوکه
اول اون رو آروم میکنیم..بعد با هم میریم
شهر و اونجا با هم ازدواج میکنیم
و بچه دار میشیم
با این فکر لبخندی زدم و خودم رو بیشتر تو بغلش جا دادم
_خیلی دوستت دارم جونکوک
کوک؛من بیشتر میونگ
*از زبان تهیونگ*
من چیکار کرده بودم؟
داهیون رو کشتم؟...با همین دستای خودم؟
من کی انقدر بی رحم شدم؟
بغض ام ترکید و تبدیل به هق هق شد
_لعنت به من...
لعنت به روزی که آوردمت تو این خراب شده
(*عمارت شو میگه)
*صدای تق تق در*
کوک:میتونم بیام تو؟
سریع اشک هام رو پاک کردم و گفتم
_آ...آره بیا تو
کوک در رو باز کرد و اومد روی تخت و کنارم نشست
کوک:حالت خوبه؟
_خیلی(با پوزخند)
کوک:میتونی این مدت رو بیای عمارت ما
_اگه مامانت بدونه داره یه قاتل میاد عمارتش..
کوک:دیگه این حرف رو نزن
تو بهترین کار رو کردی تهیونگ
_بهترین کار یا بدترین کار؟
کوک:الان میونگ عذاب وجدان گرفته
فکر میکنه مرگ داهیون تقصیر اونه
دیدگاه ها (۲۷)

#عمارت_کیم_تهیونگ #پارت_۴۰_کوک...دست میونگ رو بگیر و ببر شهر...

#معشوقه_دوست_داشتنی_من#فصل_دو#پارت_۱به عمارت کوک رسیده بودیم...

#عمارت_کیم_تهیونگ #پارت_۳۸اگر من با کوک آشنا نمی‌شدماگر وارد...

#عمارت_کیم_تهیونگ #پارت_۳۷کشان کشان داهیون رو وارد عمارت کرد...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

بیب من برمیگردمپارت : 96با انگشت اشارم زدم به شقیقش و گفتم +...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط