{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم
به مامانم گفتم : این جای چیه؟
گفت : حدودا 6-5سالت بود؛شلوارک پات بود
چهارشنبه سوری هم بود،با پسرعموهات رفتی از روی آتیش پریدی!
گفتم : آهان... پس اونجا سوخته!
گفت : نه اونجا نسوختی،اومدی خونه خودم با قاشق سوزوندمت
که دیگه بی اجازه جایی نری ..!
مادر من چه حرکتیه آخه :|
دیدگاه ها (۲۱)

امشب یه جور ناجوری دلم گرفته! یه جوری که انگار هیچ چیز و هیچ...

از یارو پرسيدن باکدوم عبادت حال مکنى؟گفت: نمازميت!گفتن چرا؟ ...

این قضیه جالب توی مشهد اتفاق افتاده: مسافرکش بدون م...

به حرف هیچکدوم از دانشمندا معتقد نباشم به اون حرف دکتر حسابی...

بهار بدون تو

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت پنجم: طوفانِ خشم و شبِ بی‌امان[دیدگا...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاح‌شده)یونگی حتی یک لحظه هم تر...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط