{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p5

ویو ا. ت)
وقتی رسیدیم به لینا گفتم از پیشم نره که گمش نکنم بعدش بهش گفتم
+ مامانی چه طعمی میخوری
لینا: توت فلنگی
+ باشه عزیزم
وبعد منتظر موندم تا بستنی هارو بهم بده که یهو دیدم لینا نیست استرس تمام وجودم رو گرفته بود و داشتم دنبالش میگشتم که دیدم پیش یه آقایی ایستاده رفتم پیشش و بهش گفتم
+ لینااا مگه بهت نگفتم از پیشم نرو داشتم جون میدادم
لینا: ببخشید مامان ولی این آقاهه خیلی شبیه منه
وقتی اینو گفت سرمو آوردم بالا و دیدم جیهوپه و همون موقع بود که نتونستم اونجا روی پاهام بایستم و یهو نگاهش رو به من داد و گفت
_ ا. ت.... تو ... واقعا خودتی (تعجب)
+ آره آره منم خودمم حالا وام میکنی
که یهو لینا گفت
لینا: مامان این باباعه؟
+ چیز... آره دخترم باباته(ناراحت)
لینا: واقعاااا.... باباییی خیلی دوست دارممم (ذوق)
و بعدش لینا پرید بغل جیهوپ و جیهوپم اینقدر که خوشحال بود لینا محکم تو بغلش گرفت و میبوسیدش میتونستم از توی نگاه جیهوپ چقدر متاسفی وجود داره ولی دیگه خیلی دیره من جیهوپ رو میشناسم میدونم اگه بخواد یه چیزی رو بدست بیاره قطعا اون رو بدستش میاره و الان چی یعنی میتونیم دوباره مثل قبل بشیم
_ ا. ت بیا برین خونه من میخوام با بچم بازی کنم
+ نه نمیشه
_ ا. ت... لطفا
+ باید ببینی خودش میخواد یا نه
_ میخوای بیای پیشم بابایی
لینا: آرهههه
و بله آب سرد ریخت روم دقیقا همونجا ولی دیگه چه کنم بلاخره جیهوپم باباش بود و باید میدیدش برا همین سوار ماشین جبهوپ شدیم و رفتیم به سمت خونه جیهوپ
(پرش زمانی به وقتی که رسیدن)
دقیقا جلوی همون خونه لعنتی که کلی خاطره دارم پیاده شدیم جیهوپ در رو باز کرد و رفتیم داخل هبچی تغییر نکرده بود تمام وسایل همون مونده بودن و این منو خوسحال میکرد یعنی جیهوپ این همه مدت این دکوراسیون خونه رو تغییر نداده یهو با حرفی که لینا زد خشکم زد
لینا: مامان میشه امشب اینجا پیش بابایی بمونم؟(مظلوم)
+ اممم.... ن... یعنی آره حتما عزیزم
و بعد قشنگ تو چشمای جیهوپ برق زد و دلم رو آب کرد مطمئننا خیلی خوشحال شده من باید میدیدم بعد اون زنه با کسی بوده یا نه خلاصه جیهوپ اینقدر با لینا بازی کرد دیگه آخرش خسته شدن و رفتن توی اتاق مشترکمون یه اتاق دیگه ام بود که جیهوپ درش رو باز کرد ولینا رو گذاشت داخل تخت خواب و خودشم رفت روی تخت بخوابه من باورم نمیشد این اتاقم نگه داشته بود ولی باید میفهمیدم که با کسی بوده یانه رفتم توی اتاقش دیدم یه تیکه از لباسام توی دستسه و داشته بوش میکرده و خوابش برده و همش داشت اسم منو میگفت
_ نه نه ا. ت.... باور کن... من هق کاری هق نکردم تنهام نزاررررر
یهو از خواب پرید عرق کرده بود یهو محکم بغلم کرد و منو توی بغل نرم و گرمش انداخت و بهم حس خوبی وارد کرد بعدش یهو به خودم اومدم و سعی کردم از بغلش در بیام ولی بی فایده بود و گفت
_ ا. ت خواهش میکنم... بمون
+ولم کن... ازت متنفرم من دوست داشتم و دوستم خواهم داشت وای تو قلبمو مچاله کردی مگه من اسباب بازیتم که هر کاری خواستی باهام بکنی
_ ا. ت عزیزم من عاشقتم دیگه همچین کاری نمیکنم قول میدم فقط یه شانس دیگه... هم باشه؟
+خیله خب... ولی فقط یه شانس دغعه بعد دیگه نمیبخشم
_ تو رو خدا فقط یه شانس.... چی تو الان قبول کردی
+ آ.. آره
_ واییی من باورم نمیشه قربونت برم من (ذوق و خوشحال)
و نفهمیدم چیشد فقط حس گرمایی رو روی لبام حس کردم و چشمام چهارتا شد اون داشت میبوسیذم دلم برای لباش و بوش و همه چیزش تنگ شده بود اولش همکاری نمیکردم ولی بعدش همکاری کردم بعد از ۱۰ دقیقه بحاطر اینکه نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم و توی چشمای هم نگاه میکردیم که گفتم
+دوست دارم
_ ولی من عاشقتم
و بعدش رفتم توی بغلش و خوابمون برد
(ویو صبح لینا)
از خواب بیدار شدم دیدم توی یه اتاق نانازیم ولی من عادت داشتم پیش مامانی بخوابم برای همین رفتم تا مامانی رو پیدا کنم تمام اتاق هارو گستم و بلاخره مامان رو دیدم البته توی بغل بابا بود
دیدگاه ها (۰)

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

چند پارتی (درخواستی)

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

پارت۴

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط