{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت۲۰۵ (⁠♡)



و محکم زل زد تو چشمام. از يادآوري خاطره این جمله سعی کردم لبخند نزنم و به زحمت لبامو جمع کردم و اروم گفتم:نمیدونم..
لبخند باريك بي اختياري رو لبش اومد.
فرد: عه عه..چتونه؟یه دقیقه رفتم عین سگ افتادین به جون هم؟
جیمین چونه مو ول کرد و عصبي : گفت:فرد.. برو پی کارت.. فرد : خیله خوب خوش اخلاق... نکشین همدیگه رو..زود میام. و رفت سمت در. جیمین دستش رو اروم روی پیشونیم گذاشت و گفت: به چيزي نياز نداري؟ با ترس تند نگاش کردم و گفتم: ميخواي بري بيرون؟ عمیق نگام کرد و خبیثانه گفت ترحم نمیشه بمونم؟ با نگاش کردم.
نگاه ازم کند و با لبخند گفت: نه..میخوام بگم فرد برات
بگیره.. خیالم راحت شد و باز به قهوه ام خیره شدم و اروم
گفتم نه.. فرد در رو باز کرد که جیمین گفت:فرد یه کفش براي الا
بخر..نیاز میشه..
فرد: باشه..شماره پات چنده الا؟ -باش... فعلا..كاري داشتين زنگ بزنین..
و با خباثت گفت: در ضمن..کلید میندازم میام پس در محل هاي عمومي از انجام کارهای متفرقه اجتناب کنین.. لبامو به زور جمع کردم و سرمو پایین انداختم.
جیمین عصبي قندون روی اپن رو برداشت و سمتش حواله
کرد که بزنه تو سرش که فرد تند گفت:عه عه..
و دوید بیرون و در رو بست و داد زد: وحشي..جهازیه ننه مو ناقص نكن..
جیمین با غیض گفت:بي شعور..
لبخند عميقي زدم و اروم نون تستي که برام درست کرده
بود رو خوردم و برگشتم به خونه فرد نگاه کردم.
یه سالن متوسط که یه دست مبل راحتي سبز چمني چرم
داشت و یه تلویزیون و..
اوووف.. هزار برابر اولین روزای خونه جیمین کثیف بود.. جعبه هاي پيتزا وسط سالن روی میز جمع شده بود.. لباساش پخش روي مبلا..
بطري هاي نوشيدني نصفه و خالي و لیوان و جام تو جاي
جاي خونه بود..
دیگه از وضع اشپزخونه نگم...
ابرو بالا انداختم و گفتم به به..
جیمینم نگاهي به خونه انداخت و گفت:فرده دیگه.. لبخندي زدم و گفتم وضع تو بهتر نبوداا.. نرم خندید و نگام کرد.
تند گفتم اصلا صورتمو نديدم..خيلي داغونه؟
جیمین: -نه..اصلا...
و با نگاه دنبال اینه گشتم و گفتم: اینه اش کجاست؟
به ته سالن اشاره کرده و گفت:اونجا یه قدي داره..
بلند شدم رفتم سمت اینه..
اونم اومد.
جلوی اینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
گوشه لبم زخم بود و دورش کبود، نیمرخ صورتمم سرخ و
ملتهب بود. گردنم لرزون یه کم یقه پیرهنم رو پایین کشیدم..

اخ کاملاً کبود بود. از ياداوري اتفاقات و بلاهايي که اومده اشك : سرم چشمام حلقه زد و تو اینه با غم به خودم نگاه کردم که
جیمین پشت سرم وایستاد و از اینه زل زد بهم و یقه مو کشید بالا و بستش و محکم گفت: همه . درست میشه
لرزون برگشتم سمتش و گفتم:میدونم.
اما صدام میلرزید و لرزشش اشکم رو جاري کرد.
اخ.. لعنتي.. نگاهش رنگ درموندگي گرفت و کف دستش رو روي نيم رخم گذاشت و اشکم رو گرفت و داغون گفت:چیکار کنم
اروم شي؟ با بغض اروم دستمو بلند کردم و انگشتمو نرم و کوتاه روي
گونه اش کشیدم. ناباور و گنگ نگام کرد.
غمگین گفتم: خيلي خسته به نظر میر


۵۰ تا درخواست داشتم اونم از فیک ظهور ازدواج گفتم براتون بزارم
دیدگاه ها (۱۲)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۶(⁠♡)خسته تر از گرفته نگاه ا...

گفت: نه.. نیست.. خیره نگام کرد و گفت اما دليلي براي اثباتش ...

3 تفنگدار )پارت ۱۹۲تهیونگ تو گردن اون سوک زمزمه کرد : صبح زی...

3 تفنگدار )پارت ۱۹۱ هاری ثانیه های تند و بلند با ذوق خندید و...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط