هفت پسر + دختر
هفت پسر + دختر
پارت ۹
منو بغلش گرفت و از عمارت خارج شد وقتی خارج شدیم عمارت کامل ترکید بدون اینکه بدونم گریم گرف جیغ میزدم و تقلا میکردم که ولم کنه اما نه منو سفت تر گرفت بلند داد زدم
+اجومااااااا نهههههه نههههههه لطفاااا ولم کنننننن
گذاشتم پایین و منو برگردوند سمت خودش و با داد جوابمو داد که بغض کردم
ـمیخوای خودتووو بکشیییی بفهم اونا مردنننننن
گریم شدید تر شد رو زمین نشستم و گریه میکردم منم باید باهاشون میرفتم درسته فرانک خیلی اذیتم میکرد اما با این حال هنوز پدرم بود صدای یکی دیگه رو شنیدم
ـ یونگی هیونگ چیشده راه بیفت بریم
پس این پسره اسمش یونگیه اسمش به قیافش میاد ولی گوربا بهتر بود
ـ این نمیاد
یه پسر دیگه پرسید
=کی رو میگیی؟
یونگی از جلوم کنار رفت که اون دو تا من رو دیدن یونگی جوابش اون پسره که به نظر جون تر بود رو داد
ـ ایشون دختر فرانکه الانم فاز غم گرفته نمیاد میخواد بره تو اتیش خودشو بکشه
×مگه فرانک دختر داشت
یونگی بهم نگا کرد
-میبینی که داره
اونی که به نظر جوون تر میومد از ماشین پیاده شد و اومد طرفم
= هی کوچولو من جیمینم اسم تو چیه؟
جوابش رو هق هق کنان دادم
+ اسمم هق هق یو هق هق یوناست هق
=چه اسم قشنگی ببین الان بابات مرده ( کاملا رک و پوست کنده میگن :|) تو اینجا نمیتونی بمونی که پس بلند شو بیا با ما هوم ؟ قول میدم کلی بهت خوش بگذره
به یونگی نگا کردن
+ این نیاد
- ببخشیددددد
اونی که داخل بود نگاهی با تعجب به جیمین کرد
× وقعا که نمی گی میگی؟ یعنی ببریمش؟
=نامی تا حالا از من دروغ دیدی ؟ ها؟
×نه والا تا الان نه
=پس این حرفمم دروغ نیست هر اتفاقی هم بیفته یا خراب کاری کنه گردن منه حله
یونگی سوار ماشین شد
من که راضی نیستم ولی دیگه چه میشه کرد نمیخوام اینجا بمیره
اون کسی که راننده بود تردید داشت ولی آخر قبول کرد جیمین لبخند زد و بلند شد
=خب اماده ماجراجویی باش خانم کوچولو
دستشو سمتم دراز کرد دسشو گرفتم و با هم سوار ماشین شدیم ماشین راه افتاد برای اخرین بار نگاهی به عمارت که داشت میسوخت و داغون میشد کردم و بعد تو کل راه هیچ حرفی نزدم و به بیرون خیره بودم
۲ روز بعد .....
پارت ۹
منو بغلش گرفت و از عمارت خارج شد وقتی خارج شدیم عمارت کامل ترکید بدون اینکه بدونم گریم گرف جیغ میزدم و تقلا میکردم که ولم کنه اما نه منو سفت تر گرفت بلند داد زدم
+اجومااااااا نهههههه نههههههه لطفاااا ولم کنننننن
گذاشتم پایین و منو برگردوند سمت خودش و با داد جوابمو داد که بغض کردم
ـمیخوای خودتووو بکشیییی بفهم اونا مردنننننن
گریم شدید تر شد رو زمین نشستم و گریه میکردم منم باید باهاشون میرفتم درسته فرانک خیلی اذیتم میکرد اما با این حال هنوز پدرم بود صدای یکی دیگه رو شنیدم
ـ یونگی هیونگ چیشده راه بیفت بریم
پس این پسره اسمش یونگیه اسمش به قیافش میاد ولی گوربا بهتر بود
ـ این نمیاد
یه پسر دیگه پرسید
=کی رو میگیی؟
یونگی از جلوم کنار رفت که اون دو تا من رو دیدن یونگی جوابش اون پسره که به نظر جون تر بود رو داد
ـ ایشون دختر فرانکه الانم فاز غم گرفته نمیاد میخواد بره تو اتیش خودشو بکشه
×مگه فرانک دختر داشت
یونگی بهم نگا کرد
-میبینی که داره
اونی که به نظر جوون تر میومد از ماشین پیاده شد و اومد طرفم
= هی کوچولو من جیمینم اسم تو چیه؟
جوابش رو هق هق کنان دادم
+ اسمم هق هق یو هق هق یوناست هق
=چه اسم قشنگی ببین الان بابات مرده ( کاملا رک و پوست کنده میگن :|) تو اینجا نمیتونی بمونی که پس بلند شو بیا با ما هوم ؟ قول میدم کلی بهت خوش بگذره
به یونگی نگا کردن
+ این نیاد
- ببخشیددددد
اونی که داخل بود نگاهی با تعجب به جیمین کرد
× وقعا که نمی گی میگی؟ یعنی ببریمش؟
=نامی تا حالا از من دروغ دیدی ؟ ها؟
×نه والا تا الان نه
=پس این حرفمم دروغ نیست هر اتفاقی هم بیفته یا خراب کاری کنه گردن منه حله
یونگی سوار ماشین شد
من که راضی نیستم ولی دیگه چه میشه کرد نمیخوام اینجا بمیره
اون کسی که راننده بود تردید داشت ولی آخر قبول کرد جیمین لبخند زد و بلند شد
=خب اماده ماجراجویی باش خانم کوچولو
دستشو سمتم دراز کرد دسشو گرفتم و با هم سوار ماشین شدیم ماشین راه افتاد برای اخرین بار نگاهی به عمارت که داشت میسوخت و داغون میشد کردم و بعد تو کل راه هیچ حرفی نزدم و به بیرون خیره بودم
۲ روز بعد .....
- ۴۲.۹k
- ۲۴ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط