《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۲۱
م/ت : کاش منم همچین نویه شیرینی داشتم
دینا : خاله جون من نوتون میسم
م/ت : واقعا نوم میشی
دینا از بغل ات بلند شد و به سمته مادر ات رفت اون هم دینا را تو بغل اش نشوند و بوسه ای را رویه موهایش گذاشت
م/ت: تو چقدر شیرینی
پ/ت: کافیه نوبته منه بدو بیا بغله من
دینا : اومدم
پدر ات دینا را تویه بغل اش نشوند اون بچه انقدر شیرین بود که همه دوست اش داشتن دینا انگشت اش را سمته یونگی گرفت و گفت
دینا : اون عمو پسر شما ست
پ/ت : اره پسره منه
یونگی: بدو بیا بغله من خانم کوچولو
دینا سریع به سمته یونگی رفت و وسطه ات و یونگی نشست ات موهای دینا را نوازش میکرد
دینا : عمو شما ازدواج
خنده های همه تو سالن با این حرف دینا پیچیدن اون بچه کوچولو واسه چند دقیقه شادی و خوشی را تویه خونه شون آورد
یونگی : نه خانم کوچولو
دینا : خیلی خوبه
یونگی : چرا
دینا : یکی لو بلایتون سولاغ دالم
یونگی : اوووو میخواهم ببینمش
دینا : نسون تون میدمس
دینا سکوت کرد و روبه ات کرد و با ناراحتی گفت
دینا : بابایی نمیاد دنبالم
ات بوسه ای رویه پیشانی دینا گذاشت و با مهربانی بهش گفت
ات : میاد ناراحت نباش مطمئن باش که کاری براش پیش اومده
اجوما : شام حاضره
ات : الام میایم
همه بلند شدن و سمته میز شام رفتن ات دست دینا را گرفت و سمته میز شام رفتن همه نشست ات هم دینا را کنار خود اش رویه صندلی نشوند
یونگی : باورتون میشه طراح های که از لندن برای شرکت دیگه ای اومده بودن نرفتن
پ/ات: چرا
یونگی : یه پیشنهاد بهتر بهشون دادم اونا هم قبول کردن
ات درحال غذا دادن به دینا گفت
ات : این کاره خوبی نیست
یونگی : عی ات میگی شرکت طراحی لباس من کمتر از شرکت بقیه طراحی لباس باشه
ات : منظورم این نبود
دینا : خانم معلم شما دعوا میکنید
ات : نه عزیزم داریم حرف میزنیم مگه میشه من با این عموی خولت دعوا کنم ....
پارت ۲۱
م/ت : کاش منم همچین نویه شیرینی داشتم
دینا : خاله جون من نوتون میسم
م/ت : واقعا نوم میشی
دینا از بغل ات بلند شد و به سمته مادر ات رفت اون هم دینا را تو بغل اش نشوند و بوسه ای را رویه موهایش گذاشت
م/ت: تو چقدر شیرینی
پ/ت: کافیه نوبته منه بدو بیا بغله من
دینا : اومدم
پدر ات دینا را تویه بغل اش نشوند اون بچه انقدر شیرین بود که همه دوست اش داشتن دینا انگشت اش را سمته یونگی گرفت و گفت
دینا : اون عمو پسر شما ست
پ/ت : اره پسره منه
یونگی: بدو بیا بغله من خانم کوچولو
دینا سریع به سمته یونگی رفت و وسطه ات و یونگی نشست ات موهای دینا را نوازش میکرد
دینا : عمو شما ازدواج
خنده های همه تو سالن با این حرف دینا پیچیدن اون بچه کوچولو واسه چند دقیقه شادی و خوشی را تویه خونه شون آورد
یونگی : نه خانم کوچولو
دینا : خیلی خوبه
یونگی : چرا
دینا : یکی لو بلایتون سولاغ دالم
یونگی : اوووو میخواهم ببینمش
دینا : نسون تون میدمس
دینا سکوت کرد و روبه ات کرد و با ناراحتی گفت
دینا : بابایی نمیاد دنبالم
ات بوسه ای رویه پیشانی دینا گذاشت و با مهربانی بهش گفت
ات : میاد ناراحت نباش مطمئن باش که کاری براش پیش اومده
اجوما : شام حاضره
ات : الام میایم
همه بلند شدن و سمته میز شام رفتن ات دست دینا را گرفت و سمته میز شام رفتن همه نشست ات هم دینا را کنار خود اش رویه صندلی نشوند
یونگی : باورتون میشه طراح های که از لندن برای شرکت دیگه ای اومده بودن نرفتن
پ/ات: چرا
یونگی : یه پیشنهاد بهتر بهشون دادم اونا هم قبول کردن
ات درحال غذا دادن به دینا گفت
ات : این کاره خوبی نیست
یونگی : عی ات میگی شرکت طراحی لباس من کمتر از شرکت بقیه طراحی لباس باشه
ات : منظورم این نبود
دینا : خانم معلم شما دعوا میکنید
ات : نه عزیزم داریم حرف میزنیم مگه میشه من با این عموی خولت دعوا کنم ....
- ۱۱.۹k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط