{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهل‌ودوم | تصمیم تازه

پارت چهل‌ودوم | تصمیم تازه

پارک لارا

جونگ‌کوک که تا چند دقیقه قبل فقط گوش می‌داد، بالاخره نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.

میچا با دیدنش گفت:

ـ بالاخره آقای جدی هم خندید!

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

ـ تقصیر شماست.

بعد از صبحونه، کمی نشستیم و حرف زدیم و بعد راه افتادیم سمت پاساژ.

میچا سه دست لباس انتخاب کرد و جی‌هان حساب کرد. من هم بعد از کلی اصرار جونگ‌کوک، سه دست لباس برداشتم.

رُزا و پسرا هم چندتا وسیله‌ی لازم خریدن.

وقتی برگشتیم هتل، یکی‌یکی رفتیم حموم و لباس‌هامون رو عوض کردیم.

بعد دوباره همه دور هم جمع شدیم.

جی‌هان گفت:

ـ خب، حالا باید تصمیم بگیریم. اینجا نمی‌تونیم زیاد بمونیم. اتاق برای همه نداریم.

جونگ‌کوک گفت:

ـ یه ویلا اجاره کنیم.

لیام کمی فکر کرد.

ـ جایی باشه که راحت پیدا نشه. ترجیحاً اطراف جنگل.

جی‌هان سر تکون داد.

ـ موافقم.

رُزا هم گفت:

ـ منم.

من و میچا با ذوق به هم نگاه کردیم.

ـ یعنی می‌ریم جنگل؟!

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.

ـ اگر خدا بخواد.

میچا با هیجان گفت:

ـ من عاشقشم!

من هم خندیدم.

ـ منم!


---

شب، فضای اتاق آروم‌تر شده بود.

جی‌هان کنار میچا نشسته بود و باهاش شوخی می‌کرد.

ـ پس خانوم، امروز سه دست لباس خریدی؟

میچا خندید.

ـ خب لازم داشتم!

ـ معلومه. مخصوصاً اون یکی که پنج دقیقه فقط بهش نگاه کردی.

ـ چون قشنگ بود!

جی‌هان خندید.

ـ باشه، هرچی تو بگی.

رُزا با دیدنشان گفت:

ـ اووووو!

لیام هم خندید.

ـ شروع شد.

من اول با قیافه‌ی ناراضی نگاهشان کردم، اما خودم هم نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم.

جونگ‌کوک از آن طرف اتاق نگاهم کرد و لبخند زد.

چند لحظه بعد، نگاه‌هامون دوباره به هم افتاد.

هر دو سریع نگاهمون رو برگردوندیم.


---

آخر شب، دوباره همه کم‌کم آماده‌ی خواب شدن.

میچا کنار جی‌هان روی مبل بزرگ جا گرفت و من هم گوشه‌ی تخت دراز کشیدم.

جونگ‌کوک سمت دیگر تخت نشست.

چند لحظه سکوت بود.

آرام گفت:

ـ هنوز از دیشب می‌ترسی؟

سرم رو تکون دادم.

ـ یکم.

ـ طبیعیه.

مکث کرد.

ـ ولی دیگه تنها نیستی.

لبخند کوچکی زدم.

ـ می‌دونم.

چراغ‌ها خاموش شد.

اتاق در تاریکی فرو رفت.

چند دقیقه بعد، صدای آرام خنده‌ی میچا و جی‌هان از مبل می‌اومد.

من هم زیر لب خندیدم.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ نخوابیدی؟

ـ نه.

ـ پس فردا برای جنگل آماده‌ای؟

با ذوق گفتم:

ـ خیلی!

صدای خنده‌ی کوتاهش در تاریکی پیچید.

ـ پس بخواب.

ـ تو هم.

و چند دقیقه بعد، هر دو در سکوت شب خوابمون برد؛ با این حس عجیب که سفر تازه داشت وارد فصل جدیدی می‌شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لایک و کامنتا فراموش نشههه

شرطا
لایک ۱۴
کامنت ۱۴
دیدگاه ها (۱۸)

پارت چهل‌ویکم | خبرِ صبحگاهیپارک لارااتاق بالاخره ساکت شده ب...

قشنگم فالوشهه... @selin98

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط