پارت چهلم | حقیقتِ سفر
پارت چهلم | حقیقتِ سفر
پارک لارا
پسرا بالاخره نشستند.
چند ثانیه سکوت بود تا اینکه نتونستم بیشتر تحمل کنم.
ـ خب؟ داستان چیه؟
میچا سریع تأیید کرد:
ـ آره، ما هم منتظریم.
جانسو که کنار جونگکوک نشسته بود، با لحن لوس گفت:
ـ کوکی، من هنوز نفهمیدم چرا باید اینجا باشیم...
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت. جیهان و لیام هم نگاه معناداری به هم کردند.
لیام گفت:
ـ اول شما دوتا برین حموم و یه کم سر و وضعتون رو مرتب کنین. بعد همهچیز رو میگیم.
دخترا قبول کردیم.
---
بعد از حمام، جونگکوک و جیهان لباس عوض کردند و دوباره برگشتند. اتاقی که برای ما گرفته بودند، یک اتاق کوچک کنارش داشت و همه دوباره دور هم جمع شدیم.
میچا مستقیم نشست روبهروی پسرا.
ـ خب... حالا بگین چی شده؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو روی تکتکمون چرخوند.
ـ چیزی که میخوام بگم، از قبلِ سفر شروع شده.
رُزا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ ما سه نفر، یعنی من، جیهان و لیام، عضو یک باند مشترکیم. رئیسش منم.
سکوت سنگینی افتاد.
ادامه داد:
ـ مدتیه چند گروه بزرگ دنبال ما افتادن. اول توی کره دنبالمون بودن. هدفشون فقط من نبودم؛ جیهان و لیام هم جزو هدف بودن.
جیهان ادامه داد:
ـ برای همین تصمیم گرفتیم مدتی از کره خارج بشیم تا اوضاع آرومتر بشه.
لیام سرش رو پایین انداخت.
ـ ولی یه مشکل دیگه بود... اونا رُزا رو هم میشناسن.
رُزا با تعجب گفت:
ـ من؟
ـ آره. من نمیتونستم خواهرم رو تنها بذارم.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ اما اینکه رُزا با سه تا پسر تنها راه بیفته سمت انگلیس، خودش سؤالبرانگیز بود.
جیهان گفت:
ـ اون موقع یه پیشنهاد دادم.
نگاهش به من و میچا افتاد.
ـ گفتم اگه به رُزا بگیم سفره و لارا و میچا هم بیان چی؟
لارا با ناباوری گفت:
ـ صبر کن...
جونگکوک حرفش رو قطع کرد.
ـ اولش من و جیهان مخالف بودیم. نمیخواستیم شما وارد این ماجرا بشین.
جیهان ادامه داد:
ـ ولی همون روزی که با هم بیرون بودیم، فهمیدیم افرادشون ما رو پیدا کردن. اونها لارا و میچا رو هم دیده بودن.
قلبم فرو ریخت.
جونگکوک آرام گفت:
ـ پس اگر جدا میشدیم، احتمالاً دنبالتون میاومدن.
رُزا زیر لب گفت:
ـ برای همین... سفر؟
ـ سفر نبود.
صدای جونگکوک جدیتر شد.
ـ فرار بود.
سکوت.
انگار یکدفعه تمام اتفاقات چند روز گذشته معنی دیگهای پیدا کرده بود.
سفر...
ویلا...
انگلیس...
همهاش برای دور شدن از خطر بود.
میچا با صدای لرزون گفت:
ـ یعنی ما... اصلاً برای تفریح نیومدیم؟
جیهان آرام سر تکون داد.
ـ نه.
جانسو ناگهان از جا بلند شد.
ـ من میخوام برگردم.
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ میتونی. اونا دلیلی برای دنبال کردن تو ندارن.
جانسو با تعجب نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
جیهان گفت:
ـ برای صبح برات بلیت میگیرم.
جانسو چیزی نگفت.
اما من و میچا...
واقعاً ترسیده بودیم.
اشک از چشمهام سرازیر شد.
ـ چرا از اول بهمون نگفتین؟!
میچا هم با گریه گفت:
ـ ما رو آوردین وسط همچین چیزی بدون اینکه بدونیم؟!
جیهان فوراً سمت میچا رفت.
ـ میچا، گوش کن...
ـ نه! تقصیر شماست!
صدایم لرزید.
ـ من میخوام برگردم...
جونگکوک کنارم نشست.
ـ لارا، آروم باش.
ـ من نمیتونم...
بدنم از ترس میلرزید.
جونگکوک وقتی لرزش دستهام رو دید، چیزی نگفت؛ فقط آروم منو در آغوش گرفت.
ـ هی... نگاه نکن به چیزی. فقط آروم نفس بکش.
من هنوز گریه میکردم.
ـ میترسم، جونگکوک...
ـ میدونم.
آرومتر گفت:
ـ ولی الان اینجایی. پیش مایی. هیچکس قرار نیست بهت دست بزنه.
من کمکم سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
چند دقیقه بعد، خستگی و گریه بالاخره چشمهام رو سنگین کرد.
جونگکوک منو روی تخت نشوند و همونجا کنارم موند تا آروم شدم و خوابم برد.
آن طرف اتاق، جیهان روی مبل بزرگ نشسته بود و میچا رو که هنوز گریه میکرد، آروم میکرد.
ـ چیزی نمیشه، میچا. من اینجام.
میچا بالاخره چشمهاش رو بست.
اتاق کمکم ساکت شد.
اما هیچکس نمیدانست...
این تازه شروع ماجرا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک ۱۵
کامنت ۱۵
تا شرطا نرسه واقعا نمیزارم
پارک لارا
پسرا بالاخره نشستند.
چند ثانیه سکوت بود تا اینکه نتونستم بیشتر تحمل کنم.
ـ خب؟ داستان چیه؟
میچا سریع تأیید کرد:
ـ آره، ما هم منتظریم.
جانسو که کنار جونگکوک نشسته بود، با لحن لوس گفت:
ـ کوکی، من هنوز نفهمیدم چرا باید اینجا باشیم...
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت. جیهان و لیام هم نگاه معناداری به هم کردند.
لیام گفت:
ـ اول شما دوتا برین حموم و یه کم سر و وضعتون رو مرتب کنین. بعد همهچیز رو میگیم.
دخترا قبول کردیم.
---
بعد از حمام، جونگکوک و جیهان لباس عوض کردند و دوباره برگشتند. اتاقی که برای ما گرفته بودند، یک اتاق کوچک کنارش داشت و همه دوباره دور هم جمع شدیم.
میچا مستقیم نشست روبهروی پسرا.
ـ خب... حالا بگین چی شده؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد نگاهش رو روی تکتکمون چرخوند.
ـ چیزی که میخوام بگم، از قبلِ سفر شروع شده.
رُزا اخم کرد.
ـ یعنی چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ ما سه نفر، یعنی من، جیهان و لیام، عضو یک باند مشترکیم. رئیسش منم.
سکوت سنگینی افتاد.
ادامه داد:
ـ مدتیه چند گروه بزرگ دنبال ما افتادن. اول توی کره دنبالمون بودن. هدفشون فقط من نبودم؛ جیهان و لیام هم جزو هدف بودن.
جیهان ادامه داد:
ـ برای همین تصمیم گرفتیم مدتی از کره خارج بشیم تا اوضاع آرومتر بشه.
لیام سرش رو پایین انداخت.
ـ ولی یه مشکل دیگه بود... اونا رُزا رو هم میشناسن.
رُزا با تعجب گفت:
ـ من؟
ـ آره. من نمیتونستم خواهرم رو تنها بذارم.
چند لحظه سکوت کرد.
ـ اما اینکه رُزا با سه تا پسر تنها راه بیفته سمت انگلیس، خودش سؤالبرانگیز بود.
جیهان گفت:
ـ اون موقع یه پیشنهاد دادم.
نگاهش به من و میچا افتاد.
ـ گفتم اگه به رُزا بگیم سفره و لارا و میچا هم بیان چی؟
لارا با ناباوری گفت:
ـ صبر کن...
جونگکوک حرفش رو قطع کرد.
ـ اولش من و جیهان مخالف بودیم. نمیخواستیم شما وارد این ماجرا بشین.
جیهان ادامه داد:
ـ ولی همون روزی که با هم بیرون بودیم، فهمیدیم افرادشون ما رو پیدا کردن. اونها لارا و میچا رو هم دیده بودن.
قلبم فرو ریخت.
جونگکوک آرام گفت:
ـ پس اگر جدا میشدیم، احتمالاً دنبالتون میاومدن.
رُزا زیر لب گفت:
ـ برای همین... سفر؟
ـ سفر نبود.
صدای جونگکوک جدیتر شد.
ـ فرار بود.
سکوت.
انگار یکدفعه تمام اتفاقات چند روز گذشته معنی دیگهای پیدا کرده بود.
سفر...
ویلا...
انگلیس...
همهاش برای دور شدن از خطر بود.
میچا با صدای لرزون گفت:
ـ یعنی ما... اصلاً برای تفریح نیومدیم؟
جیهان آرام سر تکون داد.
ـ نه.
جانسو ناگهان از جا بلند شد.
ـ من میخوام برگردم.
جونگکوک خیلی خونسرد جواب داد:
ـ میتونی. اونا دلیلی برای دنبال کردن تو ندارن.
جانسو با تعجب نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
جیهان گفت:
ـ برای صبح برات بلیت میگیرم.
جانسو چیزی نگفت.
اما من و میچا...
واقعاً ترسیده بودیم.
اشک از چشمهام سرازیر شد.
ـ چرا از اول بهمون نگفتین؟!
میچا هم با گریه گفت:
ـ ما رو آوردین وسط همچین چیزی بدون اینکه بدونیم؟!
جیهان فوراً سمت میچا رفت.
ـ میچا، گوش کن...
ـ نه! تقصیر شماست!
صدایم لرزید.
ـ من میخوام برگردم...
جونگکوک کنارم نشست.
ـ لارا، آروم باش.
ـ من نمیتونم...
بدنم از ترس میلرزید.
جونگکوک وقتی لرزش دستهام رو دید، چیزی نگفت؛ فقط آروم منو در آغوش گرفت.
ـ هی... نگاه نکن به چیزی. فقط آروم نفس بکش.
من هنوز گریه میکردم.
ـ میترسم، جونگکوک...
ـ میدونم.
آرومتر گفت:
ـ ولی الان اینجایی. پیش مایی. هیچکس قرار نیست بهت دست بزنه.
من کمکم سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
چند دقیقه بعد، خستگی و گریه بالاخره چشمهام رو سنگین کرد.
جونگکوک منو روی تخت نشوند و همونجا کنارم موند تا آروم شدم و خوابم برد.
آن طرف اتاق، جیهان روی مبل بزرگ نشسته بود و میچا رو که هنوز گریه میکرد، آروم میکرد.
ـ چیزی نمیشه، میچا. من اینجام.
میچا بالاخره چشمهاش رو بست.
اتاق کمکم ساکت شد.
اما هیچکس نمیدانست...
این تازه شروع ماجرا بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک ۱۵
کامنت ۱۵
تا شرطا نرسه واقعا نمیزارم
- ۴۵
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط