{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهل‌وسوم | مقصد

پارت چهل‌وسوم | مقصد

پارک لارا

صبح با نور کم‌رنگی که از لای پرده‌ها می‌اومد شروع شد.

بچه‌ها یکی‌یکی بیدار شده بودن، اما کسی چراغ‌ها رو کامل روشن نکرد. هنوز خستگی شب قبل توی صورت همه بود.

جی‌هان آرام به بقیه اشاره کرد:

ـ آروم‌تر... بذارین بخوابن.

چشم‌های میچا گرد شد و لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

جونگ‌کوک و لارا هنوز خواب بودن.

دیشب با فاصله روی تخت خوابیده بودن، اما حالا فاصله‌ای بینشون نمونده بود؛ لارا در خواب خودش رو به جونگ‌کوک نزدیک کرده بود و جونگ‌کوک هم ناخودآگاه دستش رو دورش گذاشته بود.

میچا خیلی آرام گفت:

ـ من مطمئنم این دوتا یه حسی به هم دارن.

رُزا لبخند زد.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم.

لیام سری تکون داد.

ـ کاملاً مشخصه.

جی‌هان با خنده گفت:

ـ نظرتون چیه کم‌کم بندازیمشون تو دام هم؟

میچا با ذوق دستش رو گرفت.

ـ عشقم، باهات موافقم!

رُزا خندید.

ـ من پایه‌ام.

لیام هم گفت:

ـ حله.

همه خندیدن.


---

چند دقیقه بعد، لارا کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد.

اول سقف رو دید.

بعد متوجه شد سرش کجاست.

چشم‌هاش گرد شد.

تقریباً توی آغوش جونگ‌کوک خوابیده بود.

آروم سرش رو بلند کرد و با خجالت ازش فاصله گرفت.

میچا همون لحظه گفت:

ـ به‌به! خانوم! خوب خوابیدین؟

ـ خفه شو میچا!

همه منفجر شدن از خنده.

لارا بالش رو برداشت.

ـ شماها خیلی بی‌شعورین!

همون موقع جونگ‌کوک با صدای خواب‌آلود چشم‌هاش رو باز کرد.

ـ چی شده؟

جی‌هان خندید.

ـ هیچی، ادامه بده بخواب.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهشون کرد، بعد بلند شد و رفت سمت دستشویی.


---

بعد از اینکه همه لباس عوض کردن، وسایل رو جمع کردن و سوار ماشین شدن.

چون مسیر ویلای جنگلی تقریباً سه ساعت بود، ماشین جوری بود که صندلی‌های عقب روبه‌روی هم قرار می‌گرفت.

میچا کنار جی‌هان جلو نشست.

رُزا و لیام روبه‌روشون بودن.

من و جونگ‌کوک هم روبه‌روی لیام و رُزا نشستیم.

ماشین راه افتاد.

رُزا مشغول گوشی خودش شد و لیام چند دقیقه بعد خوابش برد.

میچا و جی‌هان آرام با هم حرف می‌زدن.

ـ خسته‌ای؟ ـ میچا پرسید.

ـ یکم.

ـ پس چرا نخوابیدی؟

جی‌هان لبخند زد.

ـ چون دوست دارم وقتی کنارمی، باهات حرف بزنم.

میچا لبخند زد.

ـ تو بعضی وقتا خیلی خوبی.

ـ بعضی وقتا؟

ـ خب... بیشتر وقتا.

ـ بهتر شد.

میچا سرش رو به شونه‌ی جی‌هان تکیه داد.

ـ فقط قول بده این سفر رو خراب نکنی.

جی‌هان آرام گفت:

ـ تا وقتی کنار منی، نمی‌ذارم چیزی خرابش کنه.


---

آن طرف ماشین، جونگ‌کوک گوشی‌اش رو بین خودش و من گرفته بود.

ـ اینو ببین.

ویدئوی تیک‌تاکی پخش شد و هر دو خندیدیم.

بعد از چند دقیقه، خستگی دوباره سراغم اومد.

آروم سرم رو روی شونه‌ی جونگ‌کوک گذاشتم.

چند لحظه بعد، سر جونگ‌کوک هم خیلی آرام روی سرم قرار گرفت.

صدای ویدئو همچنان پخش می‌شد.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

ـ راحتی؟

ـ آره.

ـ اگه خوابت میاد بخواب.

ـ تو چی؟

ـ من حواسم هست.

لبخند زدم.

ـ به چی؟

ـ به تو.

برای چند ثانیه چیزی نگفتم.

بعد آرام گفتم:

ـ پس من می‌خوابم.

ـ بخواب.

چشم‌هام رو بستم.


---

میچا از توی آینه نگاهی به ما انداخت.

لبخند زد.

بعد با آرنج خیلی آرام به جی‌هان زد و با اشاره نشونمون داد.

جی‌هان نگاهی انداخت و لبخند زد.

رُزا هم متوجه شد و با لبخند سر تکون داد.

اما من و جونگ‌کوک هیچ‌کدوم حواسمون به نگاه‌های شیطنت‌آمیزشون نبود.

ماشین در جاده‌ی طولانی پیش می‌رفت...

و پشت شیشه‌ها، منظره‌ی شهر کم‌کم جای خودش رو به جاده‌های سرسبز و دورافتاده می‌داد.

سه ساعت راه در پیش بود.

و هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم ویلای وسط جنگل قراره چه چیزهایی برامون داشته باشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب خب خوشتون اومد؟
بچها تصمیم ندارید حمایت کنید؟ چرا بعضیا فقط میخونن و منتظر پارت بعدین؟ من اینجا زحمتایی که میکشم واسه هر پارت کمه؟ حتا وست مسافرت دارم براتون مینویسم!
از کانتاتون بسیار ممنونم ولی لایک هارو چرا نمیرسونید؟ حدقل میخونید اون لایک رو بزنید...
دیدگاه ها (۱۵)

بانو فالوشه.. @little_vampire

پارت چهل‌ودوم | تصمیم تازهپارک لاراجونگ‌کوک که تا چند دقیقه ...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

پارت بیست‌وهفتم |در آسمانچند دقیقه بعد، مهماندارها شروع به آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط