PART
֗ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ
#PART_251🎀•
دلبر كوچولو
-بیا بریم عمارت که کار داریم
-من؟ پس نیکا چی؟
نیکی بلند شد و نگاهی به ارسلان کرد
-من میتونم بیام عمارت حالم خوبه
-دکتر گفته دوروز باید بمونی من و دیان میریم بازم میایم سراغت
با خداحافظی از پیش نیکا رفتیم
سمت ماشین رفتیم
-خب الان برنامه چیه؟
-سوار شو
دوباره برج زهرمار شده بود
-باشه
سریع سوار شدم و نشستم
-خستم پس حرف نزن اصلا باهام تضمینی نمیدم تو ماشین نکشمت
-از من دیوار کوتاه تر پیدا نکردی عیب نداره
با چشمای خنثی و عصبیش نگاهی بهم کرد
دستم روی لبم کوبیدم
-خوبه
تا اونجا یک کلمه هم حرف نزدیم
انقد حوصلم سر رفته بود که داشتم تک تک گل گیاهارو اسم میزاشتم
با رسیدن به عمارت سریع ترمز کرد֗ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ
#PART_251🎀•
دلبر كوچولو
-بیا بریم عمارت که کار داریم
-من؟ پس نیکا چی؟
نیکی بلند شد و نگاهی به ارسلان کرد
-من میتونم بیام عمارت حالم خوبه
-دکتر گفته دوروز باید بمونی من و دیان میریم بازم میایم سراغت
با خداحافظی از پیش نیکا رفتیم
سمت ماشین رفتیم
-خب الان برنامه چیه؟
-سوار شو
دوباره برج زهرمار شده بود
-باشه
سریع سوار شدم و نشستم
-خستم پس حرف نزن اصلا باهام تضمینی نمیدم تو ماشین نکشمت
-از من دیوار کوتاه تر پیدا نکردی عیب نداره
با چشمای خنثی و عصبیش نگاهی بهم کرد
دستم روی لبم کوبیدم
-خوبه
تا اونجا یک کلمه هم حرف نزدیم
انقد حوصلم سر رفته بود که داشتم تک تک گل گیاهارو اسم میزاشتم
با رسیدن به عمارت سریع ترمز کرد
#PART_251🎀•
دلبر كوچولو
-بیا بریم عمارت که کار داریم
-من؟ پس نیکا چی؟
نیکی بلند شد و نگاهی به ارسلان کرد
-من میتونم بیام عمارت حالم خوبه
-دکتر گفته دوروز باید بمونی من و دیان میریم بازم میایم سراغت
با خداحافظی از پیش نیکا رفتیم
سمت ماشین رفتیم
-خب الان برنامه چیه؟
-سوار شو
دوباره برج زهرمار شده بود
-باشه
سریع سوار شدم و نشستم
-خستم پس حرف نزن اصلا باهام تضمینی نمیدم تو ماشین نکشمت
-از من دیوار کوتاه تر پیدا نکردی عیب نداره
با چشمای خنثی و عصبیش نگاهی بهم کرد
دستم روی لبم کوبیدم
-خوبه
تا اونجا یک کلمه هم حرف نزدیم
انقد حوصلم سر رفته بود که داشتم تک تک گل گیاهارو اسم میزاشتم
با رسیدن به عمارت سریع ترمز کرد֗ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ۫ ˑ ֗ ִ ᳝ ࣪ ִ ۫ ˑ
#PART_251🎀•
دلبر كوچولو
-بیا بریم عمارت که کار داریم
-من؟ پس نیکا چی؟
نیکی بلند شد و نگاهی به ارسلان کرد
-من میتونم بیام عمارت حالم خوبه
-دکتر گفته دوروز باید بمونی من و دیان میریم بازم میایم سراغت
با خداحافظی از پیش نیکا رفتیم
سمت ماشین رفتیم
-خب الان برنامه چیه؟
-سوار شو
دوباره برج زهرمار شده بود
-باشه
سریع سوار شدم و نشستم
-خستم پس حرف نزن اصلا باهام تضمینی نمیدم تو ماشین نکشمت
-از من دیوار کوتاه تر پیدا نکردی عیب نداره
با چشمای خنثی و عصبیش نگاهی بهم کرد
دستم روی لبم کوبیدم
-خوبه
تا اونجا یک کلمه هم حرف نزدیم
انقد حوصلم سر رفته بود که داشتم تک تک گل گیاهارو اسم میزاشتم
با رسیدن به عمارت سریع ترمز کرد
- ۴.۸k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط