{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌وچهارم عشق سرد: "پنکیک"

پارت بیست‌وچهارم عشق سرد: "پنکیک"

صبح آروم توی ویلا پیچیده بود.
صدای بارون قطع شده بود و به‌جاش، آفتاب ملایم از پشت پنجره‌ها می‌تابید روی موهای پف‌کرده‌ی سانمی.

با هودی گشادش و موهای نامرتب، نشسته بود جلوی تلویزیون.
یه ظرف پنکیک کوچولو

تلویزیون یه فیلم قدیمی و خوش‌رنگ نشون می‌داد. همون فیلمی که هربار ناراحت بود، روشنش می‌کرد.
قهرمان داستان، درست مثل خودش، دختر حساسی بود که عاشق شده بود… یه‌کم زخم خورده، ولی هنوزم امیدوار.

سانمی یهو با دهن پر گفت:

— «هههه اینجا رو نگاه
بعد خودش خندید، بعد یه‌کم بغض کرد… ولی زود جمعش کرد.

یه‌کم عقب‌تر لم داد روی مبل. یه بالش بغلش بود که بغلش کرده بود.
انگار خودش رو قایم کرده بود لای عطر پنکیک، بالش نرم، و صدای آشنای فیلمش.

در همون لحظه، سه‌بوم از اتاقش بیرون اومد.
چشمش افتاد به سانمی…
اون‌جوری آروم و کوچولو و شیرین، با یه پنکیک نصفه توی دست، در حال خندیدن به یه دیالوگ قدیمی.

برای چند ثانیه فقط وایساد.
نه چیزی گفت، نه جلو رفت.
چون می‌دونست اگه چیزی بگه، اون صحنه‌ی جادویی ممکنه بشکنه…

اما با خودش فکر کرد:

— اگه یه روز دوباره عاشقش بشم، از همین لحظه شروع می‌شه…
دیدگاه ها (۳)

پارت بیست‌وپنج عشق سرد: "بیدار میشه…سانمی یه گاز دیگه از پنک...

پارت بیست‌ و‌ شش عشق سرد : "حالا که بیداریساعت ۱۰:۰۰ صبحسه‌ب...

پارت بیست‌وسه عشق سرد: "تو رفتی... ولی هنوز اینجام" سه‌بوم ت...

بریم سراغ پارت بیست‌ و دو عشق سرد: "دلت بغل می‌خواد؟"سه‌بوم ...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

dark life = ۳۷

😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»صبح روز بعد...عمارت عجیب ...

بهار بدون تو

پارت ۶۶

#in_your_eyespart_11۲ویو کایلا از همون اول صبح می‌دونستم امر...

رمان: خون و عشق پارت سوم هان هنوز همون‌جا ایستاده بود و به...

بهار بدون تو

سورا و رین

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط