پارت بیستوسه عشق سرد: "تو رفتی... ولی هنوز اینجام"
پارت بیستوسه عشق سرد: "تو رفتی... ولی هنوز اینجام"
سهبوم تکیه داده به دیوار سرد سالن.
نور آباژور زردرنگ رو صورت خستهش افتاده.
صدای در اتاق سانمی هنوز توی گوشش تکرار میشه.
لبهاشو فشار میده، یه خندهی بیجون میاد رو لبش، اما زود محو میشه.
زمزمه میکنه:
— «آره… دلم بغل میخواست.
ولی بیشتر از اون… دلم خودتو میخواست.
همون دختری که وقتی بیخواب میشدم، یواشکی میومد کنارم…
میگفت چیزی نگو… فقط باش.
و من بودم.»
چشماشو میبنده.
— «ولی الان… تو فقط بهم نگاه میکنی و میگی دیر فهمیدی.
شاید راست میگی.
شاید واقعاً دیر فهمیدم که چهقدر دوستت داشتم.
ولی مگه آدم از ترس خراب کردن کسی که دوستش داره، نباید عقب بره؟
من عقب رفتم… چون فکر کردم حضورم برات سمه.
فکر کردم اگه بمونم، ازم متنفر میشی.»
یه قطره اشک، بیدعوت، از گوشهی چشمش میافته.
— «ولی تو رفتی…
رفتی و قویتر شدی.
من موندم و خودم… با صدای ساکتت، با اون چشمای بیرحمت که میگن
“الان دیگه دیر شده، سهبوم."»
لبخند محوی میزنه.
— «هنوز دلم میخواد بغلت کنم.
هنوزم وقتی بارون میباره، تو تنها کسی هستی که یادم میاد.
نه از روی عادت،
از روی درد.
دردِ کسی که هنوزم میخواد دوستت داشته باشه… ولی دیگه حقش نیست.»
سهبوم بلند میشه.
آروم میره سمت پنجره.
پشت شیشه، بارون میباره… درست مثل اون شبی که اولین بار سانمی رو بوسید.
زمزمه میکنه:
— «تو رفتی…
ولی من هنوز اینجام.
توی همون ویلا.
توی همون شب.
با همون دلی که هنوز… دوستت داره.»
سهبوم تکیه داده به دیوار سرد سالن.
نور آباژور زردرنگ رو صورت خستهش افتاده.
صدای در اتاق سانمی هنوز توی گوشش تکرار میشه.
لبهاشو فشار میده، یه خندهی بیجون میاد رو لبش، اما زود محو میشه.
زمزمه میکنه:
— «آره… دلم بغل میخواست.
ولی بیشتر از اون… دلم خودتو میخواست.
همون دختری که وقتی بیخواب میشدم، یواشکی میومد کنارم…
میگفت چیزی نگو… فقط باش.
و من بودم.»
چشماشو میبنده.
— «ولی الان… تو فقط بهم نگاه میکنی و میگی دیر فهمیدی.
شاید راست میگی.
شاید واقعاً دیر فهمیدم که چهقدر دوستت داشتم.
ولی مگه آدم از ترس خراب کردن کسی که دوستش داره، نباید عقب بره؟
من عقب رفتم… چون فکر کردم حضورم برات سمه.
فکر کردم اگه بمونم، ازم متنفر میشی.»
یه قطره اشک، بیدعوت، از گوشهی چشمش میافته.
— «ولی تو رفتی…
رفتی و قویتر شدی.
من موندم و خودم… با صدای ساکتت، با اون چشمای بیرحمت که میگن
“الان دیگه دیر شده، سهبوم."»
لبخند محوی میزنه.
— «هنوز دلم میخواد بغلت کنم.
هنوزم وقتی بارون میباره، تو تنها کسی هستی که یادم میاد.
نه از روی عادت،
از روی درد.
دردِ کسی که هنوزم میخواد دوستت داشته باشه… ولی دیگه حقش نیست.»
سهبوم بلند میشه.
آروم میره سمت پنجره.
پشت شیشه، بارون میباره… درست مثل اون شبی که اولین بار سانمی رو بوسید.
زمزمه میکنه:
— «تو رفتی…
ولی من هنوز اینجام.
توی همون ویلا.
توی همون شب.
با همون دلی که هنوز… دوستت داره.»
- ۲.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط