پارت بیست و شش عشق سرد : "حالا که بیداری
پارت بیست و شش عشق سرد : "حالا که بیداری
ساعت ۱۰:۰۰ صبح
سهبوم بالاخره چشمهاشو باز کرد.
نور آفتاب از پرده رد میشد و پخش میشد رو صورتش.
چند ثانیه طول کشید تا کامل بیدار شه.
خمیازهای کشید، دستشو زد روی صورتش… انگار نمیخواست از تخت دل بکنه.
در اتاق یهو باز شد.
صدای قدمای تند سانمی اومد و بلافاصله صدای خودش:
— «بیدار نمیشدی، تعجب میکردم واقعاً!»
سهبوم چشماشو تنگ کرد، خیره به سانمی که جلوی در ایستاده بود، با اون حالت خاصش که قاطیِ ناز و عصبی بود.
سانمی ادامه داد:
— «پنکیک رو گذاشتم رو میز. هنوزم گرمه.
برو بخور چون یک ساعت دیگه باید توی دبیرستان باشیم، اگه یادت رفته!».
سه بوم فقط گفت:
— «باشه... میام.»
و پتو رو زد کنار.
سانمی که دید کوتاه اومده، لبخند نصفه زد.
در رو بست و همونطور که میرفت سمت آشپزخونه، زیر لب گفت:
— «ببینم واقعاً بیداری.»
سهبوم زیر لب لبخند زد.
— «این دختر… هنوزم همونه. فقط صدات، هنوزم بیدارم میکنه…»
ساعت ۱۰:۰۰ صبح
سهبوم بالاخره چشمهاشو باز کرد.
نور آفتاب از پرده رد میشد و پخش میشد رو صورتش.
چند ثانیه طول کشید تا کامل بیدار شه.
خمیازهای کشید، دستشو زد روی صورتش… انگار نمیخواست از تخت دل بکنه.
در اتاق یهو باز شد.
صدای قدمای تند سانمی اومد و بلافاصله صدای خودش:
— «بیدار نمیشدی، تعجب میکردم واقعاً!»
سهبوم چشماشو تنگ کرد، خیره به سانمی که جلوی در ایستاده بود، با اون حالت خاصش که قاطیِ ناز و عصبی بود.
سانمی ادامه داد:
— «پنکیک رو گذاشتم رو میز. هنوزم گرمه.
برو بخور چون یک ساعت دیگه باید توی دبیرستان باشیم، اگه یادت رفته!».
سه بوم فقط گفت:
— «باشه... میام.»
و پتو رو زد کنار.
سانمی که دید کوتاه اومده، لبخند نصفه زد.
در رو بست و همونطور که میرفت سمت آشپزخونه، زیر لب گفت:
— «ببینم واقعاً بیداری.»
سهبوم زیر لب لبخند زد.
— «این دختر… هنوزم همونه. فقط صدات، هنوزم بیدارم میکنه…»
- ۳.۶k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط