{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظرنوبت.

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظرنوبت.
خانمی کنارم بود به من گفت؛چه پولی درمیارن این دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ویزیت کنه میشه.،، مشغول محاسبه درآمد تقریبی پزشک بود که پیرمردی از روبرو گفت:چرا به این فکر نمیکنین که امشب پنجاه نفر راحتتر میخوابن!
پنجاه خانواده خیالشون آسوده تره.
حالم بااین حرف پیرمرد جان گرفت، انگار یک دسته قوی سفید توی ذهنم به پرواز درآمدند!
پیرمرد همچنان حرف میزد : هر اتومبیل گرون قیمتی که از کنارتون رد شد نگید دزده، کلاهبرداره، الهی کوفتش بشه، ازکجا آورده که ما نمیتونیم. بگید الحمدلله که یک نفر از هموطنام ثروتمنده، فقیرنیست، سر چهارراه گدایی نمیکنه، نوش جونش".
حال خیلی ها شاید عوض شد با این حرف و نگاه قشنگ پیرمرد.
واقعا وقتی خدا بخواد بزرگی آدمی رو اندازه بگیره، متر رو به جای قدش ، دور “قلبش” میگیره...

" #خدا نگاه زیبای ما را دوست دارد..."
دیدگاه ها (۸)

پارت پنجاه‌وهشتم | اولین بوسهجئون جونگ‌کوکبعد از اینکه من و ...

Enemys Embrsce [ part ۱۹ ]

دریاچه قوپارت۳۵یکم بعد،رفتیم تو حیاط اصلی قصر.فرش قرمز انداخ...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

آخرین دعا 9

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣5️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ چون احساس نداری...

فیک : بین راندها

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp⁷کمتر از چهل دقیقه بعد، زنگ خانه به ص...

پارت. 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط