Slave Season Part
Slave ♡ Season ♡ Part ۸۵
.......
یه سول جلوی میز آرایش نشسته، درحال شانه زدن موهایش بود
تا اینکه درب باز و عشق اش وارده اتاق شد سریع بهش چشم دوخت
خوشحال بود از آمدنش اما از طرفی هم عذاب وجدان داشت که از مهمانی کشیده بودش بیرون،
جونگ کوک جلوی کمدش ایستاد و درحال گشتن توی کمد بود تا اینکه صدای ملایم مادر بچه اش را شنید : ببخشید بخاطر من مجبور شدی از مهمونی بیای
جونگ کوک بی تفاوت لب زد : که چی الان که اومدم
یه سول تنها قلب شکست نه حرفی به زبان آورد نه اخمی کرد، این قلبش بود که به درد آمد، با گذاشتن دستش روی میز از روی صندلی بلند شد اما ناگهان دردی توی شکم اش پیچید اخی از میان لب هایش بیرون شد
جونگ کوک نگران سمتش آمد و سریع از آرنجش گرفت : خو...
یه سول با کشیدن آرنجش از دست حرفش را قطع کرد زن حامله به شدت احساساتی بود و این دلخوری را جونگ کوک به خوبی فهمید
به یه سولی که به سمته تخت رفت و نشست نگاه کرد باید خوشحالش میکرد حتا اگه به خاطره بچه هم که شده بود به اجبار گفت : میخواهی بریم بیرون یه چیزی بخوری.. اگه دلت میخواد
یه سول سریع نگاهش کرد مانند بچه های پنج ساله خوشحال شد زن حامله تنها راهی برای آشتی کردن با عشقش میخواست پس با خوشحالی گفت : خیلی خوب میشه که بریم
جونگ کوک با نگاهی که حال نه خشم بود. نه نفرت سری تکان داد و گفت : باشه پس لباسمو عوض کنم میریم توهم آماده شو
لباسی برای خودش برداشت و به سوی حمام رفت یه سول هم بدون تلف کردن وقت بلند شد.....
.......
یه سول جلوی میز آرایش نشسته، درحال شانه زدن موهایش بود
تا اینکه درب باز و عشق اش وارده اتاق شد سریع بهش چشم دوخت
خوشحال بود از آمدنش اما از طرفی هم عذاب وجدان داشت که از مهمانی کشیده بودش بیرون،
جونگ کوک جلوی کمدش ایستاد و درحال گشتن توی کمد بود تا اینکه صدای ملایم مادر بچه اش را شنید : ببخشید بخاطر من مجبور شدی از مهمونی بیای
جونگ کوک بی تفاوت لب زد : که چی الان که اومدم
یه سول تنها قلب شکست نه حرفی به زبان آورد نه اخمی کرد، این قلبش بود که به درد آمد، با گذاشتن دستش روی میز از روی صندلی بلند شد اما ناگهان دردی توی شکم اش پیچید اخی از میان لب هایش بیرون شد
جونگ کوک نگران سمتش آمد و سریع از آرنجش گرفت : خو...
یه سول با کشیدن آرنجش از دست حرفش را قطع کرد زن حامله به شدت احساساتی بود و این دلخوری را جونگ کوک به خوبی فهمید
به یه سولی که به سمته تخت رفت و نشست نگاه کرد باید خوشحالش میکرد حتا اگه به خاطره بچه هم که شده بود به اجبار گفت : میخواهی بریم بیرون یه چیزی بخوری.. اگه دلت میخواد
یه سول سریع نگاهش کرد مانند بچه های پنج ساله خوشحال شد زن حامله تنها راهی برای آشتی کردن با عشقش میخواست پس با خوشحالی گفت : خیلی خوب میشه که بریم
جونگ کوک با نگاهی که حال نه خشم بود. نه نفرت سری تکان داد و گفت : باشه پس لباسمو عوض کنم میریم توهم آماده شو
لباسی برای خودش برداشت و به سوی حمام رفت یه سول هم بدون تلف کردن وقت بلند شد.....
- ۱.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط