Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۸۷
یه سول خیلی سریع چشم هایش اشکی شدن به شدت احساساتی و زور رنج بود اگه جونگ کوک قبلی میبود با خنده میگفت که بهتر از دکه
اما حال فرق داشت...
جونگ کوک نگاهی به چشم هایش کرد، چند دفعه این طرف و اون طرف را با کلافگی نگاه کرد تا اینکه فرمون رو چرخوند و دوباره به عقب بازگشت کرد و جلوی همان دکه ایستاد
یه سول آروم لب زد : خیلی ممنونم جونگ کوک
کمربندش را باز کرد و با احتیاط از ماشین پیاده شد با گذاشتن دستش بر روی شکم اش همراه جونگ کوک به همان دکه رفتند بوی خوشمزه آن غذاها به شدت او را گرسنه میکرد روبه فروشنده که دختر جوانی بود با ذوق درحالیکه جونگ کوک کنارش ایستاد بیان کرد : میشه بهم اودِن گرم بدین.....فروشنده با خوش رویی گفت : چشم خانم
کیک ماهی روی سیخ، توی آب داغ با یه لیوان آب گرم به دست یه سول داد
دختر جوان حامله با استشمام بوش ذوق زده
اودن داغ و بخارکنان را با لذت خورد
چوبکهای اودن به آرامی در دهانش میچرخید
و طعم نرم و شورشان با هر لقمه، خوشی عمیقی به دلش مینشاند.
گاهی چشمانش با نگاه ملایم و عاشقانه به جونگ کوک میافتاد که کنار او ایستاده بود، نگاهش پر نگرانی از وضعیتش یا سردرگمی بود
تا اینکه نگاه کرد افتاد روی یه سول که با لذت آب داغ اودن را نوشید
با بی حوصلگی لب زد :چطور میتونی اینقدر خوشمزه بخوری
یه سول با لبخندی شیطنتآمیز به او نگاه میکرد و دستانش را در جیبهایش فرو کرده بود. صدای دلنشین خندهاش از میان شلوغی خیابانها شنیده میشد.
یه سول با لبخند جواب داد: این غذا همیشه یادم میآره که چطور حتی سادهترین چیزها هم میتونن خوشبختی بیارن
یه آرامی دست جونگ کوک را در دستش گرفت و روی شکم اش گذاشت مرد متعجب پلک زد تا اینکه صدای مهربان عشق اش به گوشش رسید : ببین خوشبختی زندگی منو تو هم این بچه ست
جونگ کوک حس عجیبی گرفت دونستن اینکه داره پدر میشه یا این موجود کوچولو بچه خودشه به است عجیب قشنگ بود حتا لحظه ای همه چیز را فراموش کرد و با لبخند محوی نجوا کرد : درسته یه سول
یه سول با نگاه محبتآمیزی به جونگ کوک نگاه کرد
یه سول خیلی سریع چشم هایش اشکی شدن به شدت احساساتی و زور رنج بود اگه جونگ کوک قبلی میبود با خنده میگفت که بهتر از دکه
اما حال فرق داشت...
جونگ کوک نگاهی به چشم هایش کرد، چند دفعه این طرف و اون طرف را با کلافگی نگاه کرد تا اینکه فرمون رو چرخوند و دوباره به عقب بازگشت کرد و جلوی همان دکه ایستاد
یه سول آروم لب زد : خیلی ممنونم جونگ کوک
کمربندش را باز کرد و با احتیاط از ماشین پیاده شد با گذاشتن دستش بر روی شکم اش همراه جونگ کوک به همان دکه رفتند بوی خوشمزه آن غذاها به شدت او را گرسنه میکرد روبه فروشنده که دختر جوانی بود با ذوق درحالیکه جونگ کوک کنارش ایستاد بیان کرد : میشه بهم اودِن گرم بدین.....فروشنده با خوش رویی گفت : چشم خانم
کیک ماهی روی سیخ، توی آب داغ با یه لیوان آب گرم به دست یه سول داد
دختر جوان حامله با استشمام بوش ذوق زده
اودن داغ و بخارکنان را با لذت خورد
چوبکهای اودن به آرامی در دهانش میچرخید
و طعم نرم و شورشان با هر لقمه، خوشی عمیقی به دلش مینشاند.
گاهی چشمانش با نگاه ملایم و عاشقانه به جونگ کوک میافتاد که کنار او ایستاده بود، نگاهش پر نگرانی از وضعیتش یا سردرگمی بود
تا اینکه نگاه کرد افتاد روی یه سول که با لذت آب داغ اودن را نوشید
با بی حوصلگی لب زد :چطور میتونی اینقدر خوشمزه بخوری
یه سول با لبخندی شیطنتآمیز به او نگاه میکرد و دستانش را در جیبهایش فرو کرده بود. صدای دلنشین خندهاش از میان شلوغی خیابانها شنیده میشد.
یه سول با لبخند جواب داد: این غذا همیشه یادم میآره که چطور حتی سادهترین چیزها هم میتونن خوشبختی بیارن
یه آرامی دست جونگ کوک را در دستش گرفت و روی شکم اش گذاشت مرد متعجب پلک زد تا اینکه صدای مهربان عشق اش به گوشش رسید : ببین خوشبختی زندگی منو تو هم این بچه ست
جونگ کوک حس عجیبی گرفت دونستن اینکه داره پدر میشه یا این موجود کوچولو بچه خودشه به است عجیب قشنگ بود حتا لحظه ای همه چیز را فراموش کرد و با لبخند محوی نجوا کرد : درسته یه سول
یه سول با نگاه محبتآمیزی به جونگ کوک نگاه کرد
- ۱.۶k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط