{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای دیدن خانه به اتفاق مادرم به آنجا رفتیم، در بدو ورود

برای دیدن خانه به اتفاق مادرم به آنجا رفتیم، در بدو ورود حس غریبی بر وجودم حاکم شد.
در گوشه یکی از اطاق ها جعبه ای توجه ام جلب کرد،
روی جعبه نوشته بود آرزهایی خاموش.
کنجکاو شدم در جعبه را باز کردم تعدادی نامه باز نشده درون جعبه بود یکی را برداشتم باز نمودم شروع کردم به خواندن ،
بی مقدمه نوشته بود..
سلام..
خانوم گل، در همان دیدار اولمان حضورت مرا به خودجذب کرد..
همان دیداری که از شرم حضور ،به گوشیت متوسل شده بودی .
واز آن به بعد هرچه دیداروارتباطمان ادامه یافت خودم را به تو وابسته ترونزدیک تر یافتم وتورا بهتر از خودم شناختم..
برایم با همه فرق میکردی،خودم را برای خودم میخواستی نه چیز دیگری.
تا آن زمان هرکه را دیدم مرا نخواست ویا اگر هم خواست زمانی که فرد جالبتری را یافت مرا از یاد برد.
سالهاست که برایت نامه مینویسم،
تنها کاری که از دستم بر می آید از تو چ پنهان که تا کنون جرات ارسال آنها را پیدا نکرده ام..
شاید دیدارمان، ماند به قیامت ولی میخواهم اعتراف کنم که من با تو خودم را پیدا کردم وبه وجود خودم پی بردم.
تو توانستی چیزی را که سالها در ژرفای دلم داشتم کشف کنی.
احساسی را که تا آنزمان نه با کسی شریک شده بودم ونه درمیان گذاشته بودم را ،
دراعماق وجودم کشف کنی .
همیشه حضور گرمت را با اینکه بامن فرسنگها فاصله داشتی در کنارخودم حس میکردم.
همیشه در رویا تومرا آقا ومن هم تورا خانومم صدا میکردم،
چ فرقی میکند رویا ویا واقعیت،
مهم اینست که من تورا از آن خودم میدانم.
شاید تو ندانی وهرگز نامه هایم را نخوانی ولی من تورا تا ابد دوست دارم وهیچ چیز جز مرگ نمیتواند مرا در دنیا از تو جدا کند.
تو در دنیای من بسیار عزیز بوده ای وخواهی ماند.
یا اینکه رویاهای مشترک مان شاید همچون حافظ و شاخه نباتش جهانی نشد ولی باتمام غربت وخاموشی هایش قشنگ بود و بینظیر .
زندگی مشترک منو تو متفاوت با زندگی های مشترک دیگرا ن بوده وخواهد بود.
زندگی که همدیگر را داریم اما با فاصله وموانعی بسیار..
ولی تو بدان من آسمان را نه تنها خورشیدش، گرماورنگین کمانش بلکه تندر وطوفانش را هم دوست دارم ..
خانوم گل،
ازآن شب که با لباس سفید وآن ماشین گلکاری شده از این کوچه رفتی دیگر این کوچه جایی برای ماندن نیست..
نمیدانم میدانی یا نه که منم،
ازاین خانه رفتنی هستم ولی این را بدان که همیشه،،،،،،
فکرصدازدن تو،
بانام خانوادگی من،
دل ضعفه ای است،
که خداکند هرگز خوب نشود.
پایان
نامه را سر جایش گذاشتم وبه مادرم گفتم این خانه به درد ما نمیخورد وباحس غریبی از آنجا وخاطره های خاموشش خارج شدیم....
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۳)

اولین روز مهر شهین هم برای اولین بار همراه مادرش به مدرسه ...

باز هم حوالی بعد از ظهر که میشود ذهنم میپرد بر بام خاطرات......

****ادامه پست قبل****ازاون بالا تماشای تلویزیون خیلی با حال ...

داشتم از در میرفتم بیرون که آقا کبود و دیدم ،بعد از سلام گفت...

نمیدانم چی باعث شد که وقتی به چشمانش نگاه کنم ضربان قلبم بال...

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

پارت۵

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط