{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اولین روز مهر شهین هم برای اولین بار همراه مادرش به مدر

اولین روز مهر شهین هم برای اولین بار همراه مادرش به مدرسه آمد ،
چون زنگ خورده بود ناظم مدرسه اورا به کلاس اول همون کلاسی که قرار بود در آن درس بخواند راهنمایی کرد.
مادر شهین هم به خانه اش رفت..
باخوردن زنگ تفریح بچه ها به حیاط مدرسه رفتن شهین همینکه وارد حیاط مدرسه شد شروع کرد به گریه کردن موضوع را به خانوم
مینایی ناظم مدرسه خبر دادن خانم مینایی هم هرچقدرکوشید موفق نشد شهین را آرام کند .
اورانزد مدیر برد مدیر هم شروع
کرد به آرام نمودن شهین وگفت دخترم،
مدرسه جای خوبیه شما اینجا بازی میکنی ،دوست پیدا میکنی وباسواد
میشوی.
وادامه داد عزیزم مدرسه ترس نداره وبردش کنار پنجره وگفت ببین چقدر بچه ها خوشحالن وباهم بازی میکنند.
نه تنها دیدن بازی بچه ها شهین را آرام نکرد بلکه بلند زد زیر گریه
مدیر وقتی تلاشش رابی فایده دید تلفن زد واز مادرش خواست که بیاید وبچه اش را آرام کند.
مادر بیچاره خودش را به مدرسه رساند وهرچه تلاش کرد که اورا آرام کند نتیجه ای نگرفت به پدرش زنگ زد واوهم از محل کارش به مدرسه آمد.
پدر با شنیدن موضوع دخترش را به کناری کشید وچند دقیقه با او صحبت کرد.
وسپس از مدیر اجازه گرفت تا دخترش را برای مدت یکساعت از مدرسه ببرد وسپس برگرداند.
پدر ودختر از مدرسه خارج شدن وبعد از گذشت حدود یکساعت هردو درحالی که دخترک خندان بود به مدرسه باز گشتن ودختر بدون کمک کسی لبخند زنان به سر کلاس رفت.
هنگامی که پدر قصد داشت از دفتر خارج شود مدیر مدرسه از او پرسید میتونم سوال کنم شما چه کردید که اورا راضی نمودید؟
پدر گفت آنزمان که اورا به کناری بردم پرسیدم شهین جان عزیزم توکه مدرسه را دوست داشتی پس چرا گریه میکنی؟
ودخترم درجواب گفت من توی حیاط مدرسه هرچه نگاه کردم دختر بچه بود اونم خیلی زیاد،
با این همه دختر بچه من اگر بزرگ شدم چگونه شوهر گیر بیا ورم؟؟..
وگفت تامن بررگ بشوم پسرها تمام خواهند شد.
مدیر با تعجب گفت خب شما چ کردی که ساکت شد؟.
پدرگفت من اورا به مدرسه پسرانه بردم وپسر بچه های توی حیاط را به او نشان دادم وگفتم دلبندم گریه نکن ببین چقدر پسر هست به همه میرسه تا شما بزرگ بشی اینها هم بزرگ خواهند شد.
واو هم وقتی این صحنه را دیدخیا
لش از بابت آینده اش راحت ،وساکت شد.
من از هوش ودرایت این پدر فهیم وآگاه شگفت زده شدم شما را نمیدونم..
(((سلام ، چند نفر از دوستان برمن خرده گرفته بودن که چرا همش پست های غم وناامیدی منم گفتم تعطیلات آخر هفته هست ی پست بزارم که بوی امید وکمی هم مزاح باشه وگر نه به همین سو چراغ قصد دیگری در کار نبود ...)))برایتان شادی آرزومندم..
دیدگاه ها (۱)

باز هم حوالی بعد از ظهر که میشود ذهنم میپرد بر بام خاطرات......

.آقا کبود داشت برگ ها را نگاه میکرد ..گفتم ؛آقا فصل پاییز پا...

برای دیدن خانه به اتفاق مادرم به آنجا رفتیم، در بدو ورود حس ...

****ادامه پست قبل****ازاون بالا تماشای تلویزیون خیلی با حال ...

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

ᴘᴀʀᴛ ۶ | گذشته‌ی آرامدیر آروم پرونده رو باز کرد.ـ اسمش آراست...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

بارون اول

پارت ۴۴ صدای قدم‌های مدیر در راهروی بایگانی نزدیک‌تر شد.تق.....

پارت ۵۹ ماشین جلوی خانه‌ی پدر جونگ‌کوک متوقف شد.خانه از بیرو...

فیک : بین راندها

ناروتو از شدت ضربات از هوش رفته بود . گارا سعی داشت کمک کند ...

فیک : بین راندها

پارت ۵۸ صدای آژیر پلیس هنوز از دور شنیده می‌شد.آریانا همان‌ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط