{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم از در میرفتم بیرون که آقا کبود و دیدم ،بعد از سلام

داشتم از در میرفتم بیرون که آقا کبود و دیدم ،بعد از سلام گفت کجا میری؟..
گفتم دارم میرم تلویزیون بخرم..
گفت مگرندارید؟
گفتم چرا دوتا داریم یکی توی پذیرایی یکی اطاق دخترم ومیخوام یکی هم بگیرم برای اطاق پسرم..
گفت چرا سه تا ؟؟..
گفتم بچه ها باهم نمی سازن وهرکدوم تلویزیون جدا میخوان..
خندید وگفت یادش بخیر اون اوایل که تازه تلویزیون اومده بود..
کنجکاو شدم وپرسیدم باباکبود شما کی تلویزیون خریدید..
گفت؛اون اوایل که تلویزیون اومده بود خیلی ها توان خریدش را نداشتن وتوی تمام محل تا مدت ها فقط یک خانواده تلویزیون داشت اونم عباس آقا بود..
برعکس الان که هر نفر یک تلویزیون داره اونموقع کل محل ی تلویزیون داشت..
عباس آقا،سه تا زن داشت و کلی هم بچه خونه ای داشت ویلایی با حیاط بزرگ..
ی پسر داشت که هم سن و سال من بودواسمش علی بود،بعد ازخرید تلویزیون پسوند تلویزیو نی هم به اسمش اضافه شد..
یک تلویزیون شاوپ لورنس ازاین مبله ،چهاردرقفل وکلید دارخریده بودن چون تعدادشون زیاد بود واونموقع هم ،کولر نبود تلویزیون را شبا می آوردن توی حیاط ،
اهل محل هم برای دیدن تلویزیون مخصوصا وقتی که سریال خانه به دوش داشت ،شب گروه گروه میآمدن خونه علی تلویزیونی وتوی حیاط می نشستن وسریال تماشا میکردن..
هرکدوم از بچه های محل که درطول روز مطیع وگوش بفرمان علی تلویزیونی نبود شب راهش نمیداد خونشون..
ولی من این مشکل را نداشتم چون خونمون دیوار به دیوارخونه عباس آقا بود شبا میرفتیم بالای پشت بام خونه مون روی کاهگل های پشت بام مینشستیم وتلویزیون تماشا میکردیم،تازه چنتا از دوستام را هم باخودم میبردم بالا برای دیدن سریال..
یادش بخیر بابای خدا بیامرزم همیشه میگفت اینقدر بچه های مردم را جمع نکن روی پشت بام،
عاقبت یا یکیشون از اون بالا پرت میشه پایین ویا کاهگل پشت بام را خراب میکنید..
****ادامه در پست بعدی****
دیدگاه ها (۱)

****ادامه پست قبل****ازاون بالا تماشای تلویزیون خیلی با حال ...

برای دیدن خانه به اتفاق مادرم به آنجا رفتیم، در بدو ورود حس ...

آقا کبود میگفت؛بزرگترین آرزوی من اینه که شهردار بشم..اونم شه...

چند وقتی هست که تعدادی از دوستان وهمراهان اینستا گرام می پر...

Six

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

Pt32

اقا جلال از بستگانمونهمهمونی رفتیم خونشون .ماشالله مثل یه ا...

همه چیز از یک کولر شروع شد!بیست سال پیش بود. خرما پزان بود. ...

شیداوصوفی قسمت_چهل_و_ششمپدر و مادرش حتما یه چیزایی میدونن؛ ...

بابا علی کناردو چرخه و کمان حلاجیش توی سایه نشسته بودوداشت خ...

Pt35

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط