****ادامه پست قبل****
****ادامه پست قبل****
ازاون بالا تماشای تلویزیون خیلی با حال بود ،ولی قشنگتر از دیدن تلویزیون منظره حیاط علی تلویزیونی بود..
هرشب عباس آقا یابقول اهل محل عباس گامبو(پدرعلی )با 120 کیلو وزن با ی شورت مامان دوز وزیر پوش رکابی که همیشه بخاطر شکم گندش تابالای نافش ،بالا رفته بود.
اون وسط نشسته بود وچای میخورد وقلیون میکشید ..
یا اینکه ی شب یک تکه بزرگ هندونه را با پنگالش چنان با ناز وولع میخوردکه واقعا دیدنی بود دیدنی تر از او برادر کوچیکه نادر سیاه بود که با اشتها بهش نگاه میکرد واز لبو لوچه ش آب دهانش راه افتاده بود اینم بگم اگر هرچیزی هم میخورد
انگار نه انگار کسی هم اونجاست دریغ از یک تعارف خشک وخالی..
هرسه همسرش وبچه هاش هم دورو برش مینشستن هرگوشه ای از حیاط هم یک خانواده از اهل محل جا خوش کرده بود مثلا،
مادر داوودچاخان چادر چاقچور کرده باداوود وبرادروخواهراش یک جا جمع بودن..
ی طرف هم شمسی خانوم (زن آقا رضا سماورساز)وبچه هاش نشسته بودن..
آقامحمود بغال وخانوادش هم که اصلا جاشون توی حیاط محفوط بود واگر یک شب هم نمیومدن کسی جاشونو نمیگرفت..
وهمین جور آدم بود که اینور و اونورحیاط نشسته بودن وخیره شده بودن به صفحه تلویزیون..
همینکه سریال هم تموم میشد علی، تلویزیون را خاموش میکردودرش را وقفل ودر حیاط را باز میکرد
وهمه میدونستن که تعطیل شده و بایددیگه برن خونه هاشون، دقیقا مثل سینما که سانسش تموم میشه ،آدم بود که گروه گروه از منزل علی تلویزیونی خارج می شد.
وهنگام خروج فیلم را توضیح میدادن وتجزیه تحلیل میکردن تازه پیش بینی میکردن که در قسمت بعدی چه خواهد شد..
وای به اون روزی که علی تلویزیونی وخانواده اش می رفتن روستاشون مسافرت، تمام چشم گوش اهل محل به این بود که کی اینا بر میگردن ودعای خیر بود که برای سالم ،وزود برگشتنشون میکردن....
بابا کبود گفت آره بابا جان اونموقع ها اینجور بود..
گفتم خیلی آدم های قانعی بودید..
لبخند مرموزی زد و گفت پسرم شما قانع هستید نه ما..
گفتم متلک میگی ؟
گفت نه عزیزم شما خودت وخانومت ودخترو پسرت جمعا چهار نفرید ودوتا تلویزیون داریدتازه اگر الان یدونه هم بگیرید میشه سه تا، باز یکی هم کم دارید پس قبول کن شما خیلی قانع هستید..
بعد همنطور که داشت میرفت گفت آقا جون برو دیرت نشه مغازه ها میبندن وبا لبخندی معنا دار،
راه شو کشید و رفت.....
(ر__ش__ی__ک)
ازاون بالا تماشای تلویزیون خیلی با حال بود ،ولی قشنگتر از دیدن تلویزیون منظره حیاط علی تلویزیونی بود..
هرشب عباس آقا یابقول اهل محل عباس گامبو(پدرعلی )با 120 کیلو وزن با ی شورت مامان دوز وزیر پوش رکابی که همیشه بخاطر شکم گندش تابالای نافش ،بالا رفته بود.
اون وسط نشسته بود وچای میخورد وقلیون میکشید ..
یا اینکه ی شب یک تکه بزرگ هندونه را با پنگالش چنان با ناز وولع میخوردکه واقعا دیدنی بود دیدنی تر از او برادر کوچیکه نادر سیاه بود که با اشتها بهش نگاه میکرد واز لبو لوچه ش آب دهانش راه افتاده بود اینم بگم اگر هرچیزی هم میخورد
انگار نه انگار کسی هم اونجاست دریغ از یک تعارف خشک وخالی..
هرسه همسرش وبچه هاش هم دورو برش مینشستن هرگوشه ای از حیاط هم یک خانواده از اهل محل جا خوش کرده بود مثلا،
مادر داوودچاخان چادر چاقچور کرده باداوود وبرادروخواهراش یک جا جمع بودن..
ی طرف هم شمسی خانوم (زن آقا رضا سماورساز)وبچه هاش نشسته بودن..
آقامحمود بغال وخانوادش هم که اصلا جاشون توی حیاط محفوط بود واگر یک شب هم نمیومدن کسی جاشونو نمیگرفت..
وهمین جور آدم بود که اینور و اونورحیاط نشسته بودن وخیره شده بودن به صفحه تلویزیون..
همینکه سریال هم تموم میشد علی، تلویزیون را خاموش میکردودرش را وقفل ودر حیاط را باز میکرد
وهمه میدونستن که تعطیل شده و بایددیگه برن خونه هاشون، دقیقا مثل سینما که سانسش تموم میشه ،آدم بود که گروه گروه از منزل علی تلویزیونی خارج می شد.
وهنگام خروج فیلم را توضیح میدادن وتجزیه تحلیل میکردن تازه پیش بینی میکردن که در قسمت بعدی چه خواهد شد..
وای به اون روزی که علی تلویزیونی وخانواده اش می رفتن روستاشون مسافرت، تمام چشم گوش اهل محل به این بود که کی اینا بر میگردن ودعای خیر بود که برای سالم ،وزود برگشتنشون میکردن....
بابا کبود گفت آره بابا جان اونموقع ها اینجور بود..
گفتم خیلی آدم های قانعی بودید..
لبخند مرموزی زد و گفت پسرم شما قانع هستید نه ما..
گفتم متلک میگی ؟
گفت نه عزیزم شما خودت وخانومت ودخترو پسرت جمعا چهار نفرید ودوتا تلویزیون داریدتازه اگر الان یدونه هم بگیرید میشه سه تا، باز یکی هم کم دارید پس قبول کن شما خیلی قانع هستید..
بعد همنطور که داشت میرفت گفت آقا جون برو دیرت نشه مغازه ها میبندن وبا لبخندی معنا دار،
راه شو کشید و رفت.....
(ر__ش__ی__ک)
- ۱.۲k
- ۲۷ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط