{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم توی تمام فامیل خانواده ما ،ازهمه کم جمعیت تر

بچه که بودم توی تمام فامیل خانواده ما ،ازهمه کم جمعیت تر بودو شش نفر بودیم..
نه، فامیل ما بلکه تمام خانواده ها وفامیل های دیگه هم پرجمعیت بودن..
اصلا خوبی خانواده ها به جمعیت زیادشون بود..
عموداشتیم ،دایی،خاله،دختر خاله،پسرخاله ،خواهر وبرادرو....
اونم نه یکی بلکه چنتا..
همه به هم علاقمند واز ته دل و واقعی همو دوست داشتن
اگر اتفاق خیر یا شری برای یکی از فامیل پیش میومد همه جمع میشدن وبه حلش کمک میکردن..
تو ی عروسی ها چند نوع غذا سرونمی شد،بریز و بپاش امروزی را نداشت ولی همه بودن مخصوصا بچه های کوچک فامیل ،
چ کیفی داشت..
روزهای جمعه ویا سیزده بدر دورهم جمع میشدیم هرکی قابلمه غذای ظهرشو با خودش میاورد سر ظهر هم بعد از آن همه بازی وتفریح سفره ها را بغل هم میانداختن وغذا های رنگارنگ ومتنوع رادر کنار هم چیده میشدو همه میخوردیم وکیف میکردیم..
مسافرت ها را گروهی میرفتیم مثلا چند ماشین باهم.
یادم میاد ما ی پیکان مدل چهل و هفت دولوکس از این چراغ کوچیک هاداشتیم هفت ،هشت نفر توش سوار میشدیم وشاید صد ها کیلومتر توی گرمای تابستون با پیکان بدون کولر میرفتیم مسافرت وتوی مسیرهم میزدیم ومیرقصیدیم وخنده و شادی میکردیم اصلا انگار نه انگار که جا مون تنگ وبه هم چسبیده بودیم ،
اونم توی اون هوای گرم..
ولی بچه های الان چی ..
خواهر وبرادر دارند عمو ودایی چی؟
هرخانواده ای را نگاه میکنی دونفر ویا سه نفر..
تازه وقتی هم برای عروسی دعوت میشیم روی کارت نوشته شده آقا وبانو..
ی خانواده که دوتا بچه داشته باشه ویک ماشین خوب کولردار ،اگر بخواد ی مسافرت صد کیلومتری بره خودشون چهار تا وبی خبر میرن تازه اون دوتا بچه هم تا سرشون توی تبلت هاشونه که هیچ همینکه ازگوشی و تبلت خسته شدن با هم میجنگند وصندلی پشت برای اون دونفر هم کمه....
چند روز پیش برای انجام کاری رفته بودم سعادت آباد،جلوی مسجد توی میدون کاج حداقل بیش از چهل تاج گل گران قیمت بودباخودم فکر کردم تواین زمونه بی کسی، عجب فامیل پر جمعیت وباهمتی..
سوار تاکسی شدم راننده تاکسی ومسافر جولویی در همین رابطه صحبت میکردن ،راننده گفت؛
به این همه تاج گل ها نگاه نکن توی مسجد پنج نفر آدم هم نیست .
ادامه داد مرحوم نمایشگاه اتومبیل داشته واین تاج گل ها را اکثرا هم صنفی هاش، اونم برای چشم وهم چشمی تهیه کردن وخودشون هم نیومدن با وانت فرستادن جلوی در مسجد..
واقعاچه وضعی شده الان کجا وزمان بچه گی ما کجا..
کاش الان مثل قدیما بود....
(ر __ش__ی__ک)
دیدگاه ها (۱)

آقا کبود خیره شده بود به عکس بی بی گل وزیر لب با خودش ی چیزی...

سالها پیش وقتی کلاس هفتم بودمپدرم در شرکت نفت آبادان شاغل ب...

آقا کبودیادش بخیر..حدودهشتاد سالش میشد ولی خیلی سرحال وروبرا...

داشت منو مریم خانوم را نگاه میکرد ولبخند زیبایی روی لب هاش ن...

کنیچیوا اوتاکووووو ✨🎀خببب، اینم معرفی یکی دیگه از شخصیت‌هام:...

بچه هاااا بالاخره منم یه دتیز/دیتیز گذاشتم 🗣️👺*ی نکته بگم که...

I'm not jealous part 57خواست چیزی بگه که یهو گوشیش زنگ خورد ...

morning bitter 🌅port 14کم کم در این خانواده رازهای برملا می...

پارت ۳۰ حسنا چند ثانیه در سکوت به لیسا و مدیرِ کمپانی خیره ...

شاهکاری به نام دروغ

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p10رفتم حموم.شاید...

اهم اهم شروع میکنم

کدام راهبرد در ادامه‌ی مسیر، هزینه‌ی کمتر و دست‌آورد بیشتری ...

کدام راهبرد در ادامه‌ی مسیر، هزینه‌ی کمتر و دست‌آورد بیشتری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط