داشت منو مریم خانوم را نگاه میکرد ولبخند زیبایی روی لب ها
داشت منو مریم خانوم را نگاه میکرد ولبخند زیبایی روی لب هاش نقش بسته بود..
گفتم ،
ها،چیه برا چی اینقدر ذوق میکنی..
گفت یاد خودم و،خدا بیامرزبی بی گل افتادم..
وادامه داد..
ما عاشق ومعشوق بودیم..
گفتم بابا کبود پس چرا من هیچ وقت ندیدم بی بی گل بهت بگه دوستت دارم ویا تو به اون بگی؟..
گفت؛
تونمیدانی ،عشق به بوسیدن وگفتن دوستت دارم هانیست..
بی بی وقتی لباس های منو تا میکردودکمه هاشو با عشق وعلاقه می بست دوستت دارم از سرو رویش میبارید،
تو کجا بودی تا ببینی..
وقتی بهش میگفتم تو بگو من" کی و کجا"فقط او میفهمید که من چی میگم..
وقتی میومد محل کارم تا بهم سربزنه ی ظرف برنج وقیمه، اونم قیمه ای که با عشق جا افتاده بودبه
همراه ی دوق بدون گاز برایم می آورد ،منم میخوردم واو هم با اشتها نگاهم میکرد،
تو کجا بودی که عشق را ببینی..
وقتی میگفتم عروسک چینی فقط او میدونست که چی میگم وذوق میکرد توکجابودی که ببینی..
وقتی توی برف زمستان لبوهای قرمز وقشنگ می پخت ومی آورد برایم تو کجا بودی که دلداده گی راببینی..
آن زمان که توی یخبندان چله زمستون برایم شال گردن زیبایی را، باطرح عشق ونقش محبت ،بادستان
پرازمهرش می بافت و"هنگام"خارج شدن از منزل با دلبری می انداخت دورگردنم تو کجا بودی که عشق را ببینی..
وقتی اون شب سیاه همون شبی که به آسمان پر کشیدو منو تنها گذاشت تو کجا بودی تا ببینی که عوض اینکه تنها پسرمون یاسین را به من بسپاره وسفارشش را به من بکنه ،با چشم های پراز اشک مرا به یاسین سپرد گفت جان تو جان کبودم..
تو کجا بودی که آن شب پر کشیدن کبود را ،هم ببینی..
تو کجابودی.......
(ر__ش__ی__ک)
گفتم ،
ها،چیه برا چی اینقدر ذوق میکنی..
گفت یاد خودم و،خدا بیامرزبی بی گل افتادم..
وادامه داد..
ما عاشق ومعشوق بودیم..
گفتم بابا کبود پس چرا من هیچ وقت ندیدم بی بی گل بهت بگه دوستت دارم ویا تو به اون بگی؟..
گفت؛
تونمیدانی ،عشق به بوسیدن وگفتن دوستت دارم هانیست..
بی بی وقتی لباس های منو تا میکردودکمه هاشو با عشق وعلاقه می بست دوستت دارم از سرو رویش میبارید،
تو کجا بودی تا ببینی..
وقتی بهش میگفتم تو بگو من" کی و کجا"فقط او میفهمید که من چی میگم..
وقتی میومد محل کارم تا بهم سربزنه ی ظرف برنج وقیمه، اونم قیمه ای که با عشق جا افتاده بودبه
همراه ی دوق بدون گاز برایم می آورد ،منم میخوردم واو هم با اشتها نگاهم میکرد،
تو کجا بودی که عشق را ببینی..
وقتی میگفتم عروسک چینی فقط او میدونست که چی میگم وذوق میکرد توکجابودی که ببینی..
وقتی توی برف زمستان لبوهای قرمز وقشنگ می پخت ومی آورد برایم تو کجا بودی که دلداده گی راببینی..
آن زمان که توی یخبندان چله زمستون برایم شال گردن زیبایی را، باطرح عشق ونقش محبت ،بادستان
پرازمهرش می بافت و"هنگام"خارج شدن از منزل با دلبری می انداخت دورگردنم تو کجا بودی که عشق را ببینی..
وقتی اون شب سیاه همون شبی که به آسمان پر کشیدو منو تنها گذاشت تو کجا بودی تا ببینی که عوض اینکه تنها پسرمون یاسین را به من بسپاره وسفارشش را به من بکنه ،با چشم های پراز اشک مرا به یاسین سپرد گفت جان تو جان کبودم..
تو کجا بودی که آن شب پر کشیدن کبود را ،هم ببینی..
تو کجابودی.......
(ر__ش__ی__ک)
- ۱.۱k
- ۰۶ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط