{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
کاش
همســــــرم بشوی ،
و در آشپزخانه ی کوچکمان،
غذا کَمی می سوخت ...
شیر سَر می رفت ...
یک بشقابِ چینی می شکست ...
و تو
مثلِ مَردهای قدیم،
داد می زدی:
- حواسَت کجاست زن ...؟!
و من آرام می گفتم :
- به شما آقـــــا ...! و مجازات دست پاچگی هایم 
یک آغــوشــ باشد 
پر از بویِ تـــو
دیدگاه ها (۳)

در کتــاب چهــار فصــل زنــــدگــیصفحه هــا پشت ســرِ هـم می...

گاهگاهی که دلم میگیردمیگویم: به کجا باید رفت؟به که باید پیوس...

آدم باید یکیو داشته باشه که وقتی دلش گرفت زنگ بزنه بگه دلم گ...

درد هایـــــــم را مینویســــــم در صفحہ‌ےِ مجازے تا دل بے...

پارت دوم

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به ج...

عشق در دنده آخر پارت : ۵۸ سه روز از پایان مسابقه گذشته بود. ...

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۲

«سوگند عشق»³:partصبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی...

خواهر یه کوالا پارت ۲۱

آخرین بحث پارت ۹

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط