پارت55
پارت55
رمان از زبان رایان*&*
چقدر زمان زود گذشت من به درجه سرگرد2رسیدم بعد معموریت حکا درسته به درجه ای که حتی تو خوابم نمیدیم رسیدم اما سرش یه چیز با ارزش از دست دادم سه سال گذشته ازش متنفرم خیلی زیاد اون از بین برد منو گذاشت رفتش جلوی اون همه ادم ابرومو برد هر روز بیشتر از همیشه متنفر میشم ازش متنفرم از اون چشاش از اون نگاهش از اون بدنش از اون موهاش از اون اخلاقش متنفرم خیلی زیاد دروغ گو تو که همیشه می گفتی کنارم می مونی بس چی شد اره من اشتباه کردم اما اما چی هیچی دلم براش خیلی تنگ شده این سه سال برای من 30سال گذشته الان 32سالم شده
چند بعد رفتنش از بین رفتم شدم یه ادم چهل ساله دلم برای بغل کردنش برای ناز کردنش تنگ شده اخه کجاست هر جا دنبالش گشتیم ترکیه زیر رو کردیم اما معلوم نیست کجاس هم اون هم دنیکا و امی هم اب شدن رفتن می دونم که با همن اما کجا اخه
الان از این که نیست عصبیم برگرده هرچقدر بخواهد برام ناز کنه هرچی می خواهد به پوشه فقدر بیاد دیگه نمی تونم خسته ام از این همه دلتنگی خسته ام از این همه شب های بی تو بودن خسته ام به جای تو لباساتو بغلم کنم خسته ام انا برگرد دیگه بهت نمیگم سارا برگرد دیگه حرف هیچ ادمی باور نمی کنم برگرد چقدر تو اون لباس قرمز ناز شده بودش من احمق من عوضی من سنگ دل اون کارو کردم اگه حرف اون پدر عوضیش باور نکرده بودم شاید اون الان کنارم بود باهم بودیم نه بی هم
انا ی من برگرد کنارم ببخشید که قلبتو شکستم ببخشید غرورتو له کردم ببخشید معذرت می خواهم من رایان که همه ازم می ترسن هر شب برای تو اشک میریزم برگرد
در صدا خورد
من:بیا
سروان:قربان همه اماده معموریتیم
من:بریم
رمان از زبان انا*&**
من :شوخی
امی:نه جان تو دانیال دنبالته خبر گذاشته که کار مهم داره اینم شمارش
شمارع گرفتم زنگ زدم جواب نداد
دنیکا:حتما مرده
من:شاید معموریت بعدن بهش زنگ می زنم ولش دخترا من برم خونه کاری ندارین
امی:بای
یه ماشین گرفتم
تاکسی به اینگلیس:کجابرم
من به اینگلیسی:خیابان براک
تاکسی راه افتاد به دانیال پیام دادم
پیام:: انام گفتن کارم داشتی ساعت 9بهت زنگ میزنم
دلم برای داداشم تنگ شده بود
رسیدم خونه یه پیتزا گرفتم از روبه رو خیابون رفتم خونه لباسمو با یه تاپ و شروارک عوض کردم موهامم باز شروع کردم به خوردن وای ساعت نه و نیم خاک تو سرم به دانیال زنگ زدم
انگار رو گوشی خوابیده بود سریع جواب داد
دانیال: انا
چه عجب اسمو یادوگرفتن
من:کارت چیه
دانیال:کجای
من:کارت
دانیال:عمو داره می میره اخراشه می خواهد قبل مرگش ببینه تو رو
من:واقعا خوشحالم کردی دانیال
دانیال:میای
من:نه بزار حسرت به دل بمیره
دانیال: چیکارا می کنی
من: من درگیر شعبه جدید کافه امم
دنیکا هم طراحی دوخت می کنه
رمان از زبان رایان*&*
چقدر زمان زود گذشت من به درجه سرگرد2رسیدم بعد معموریت حکا درسته به درجه ای که حتی تو خوابم نمیدیم رسیدم اما سرش یه چیز با ارزش از دست دادم سه سال گذشته ازش متنفرم خیلی زیاد اون از بین برد منو گذاشت رفتش جلوی اون همه ادم ابرومو برد هر روز بیشتر از همیشه متنفر میشم ازش متنفرم از اون چشاش از اون نگاهش از اون بدنش از اون موهاش از اون اخلاقش متنفرم خیلی زیاد دروغ گو تو که همیشه می گفتی کنارم می مونی بس چی شد اره من اشتباه کردم اما اما چی هیچی دلم براش خیلی تنگ شده این سه سال برای من 30سال گذشته الان 32سالم شده
چند بعد رفتنش از بین رفتم شدم یه ادم چهل ساله دلم برای بغل کردنش برای ناز کردنش تنگ شده اخه کجاست هر جا دنبالش گشتیم ترکیه زیر رو کردیم اما معلوم نیست کجاس هم اون هم دنیکا و امی هم اب شدن رفتن می دونم که با همن اما کجا اخه
الان از این که نیست عصبیم برگرده هرچقدر بخواهد برام ناز کنه هرچی می خواهد به پوشه فقدر بیاد دیگه نمی تونم خسته ام از این همه دلتنگی خسته ام از این همه شب های بی تو بودن خسته ام به جای تو لباساتو بغلم کنم خسته ام انا برگرد دیگه بهت نمیگم سارا برگرد دیگه حرف هیچ ادمی باور نمی کنم برگرد چقدر تو اون لباس قرمز ناز شده بودش من احمق من عوضی من سنگ دل اون کارو کردم اگه حرف اون پدر عوضیش باور نکرده بودم شاید اون الان کنارم بود باهم بودیم نه بی هم
انا ی من برگرد کنارم ببخشید که قلبتو شکستم ببخشید غرورتو له کردم ببخشید معذرت می خواهم من رایان که همه ازم می ترسن هر شب برای تو اشک میریزم برگرد
در صدا خورد
من:بیا
سروان:قربان همه اماده معموریتیم
من:بریم
رمان از زبان انا*&**
من :شوخی
امی:نه جان تو دانیال دنبالته خبر گذاشته که کار مهم داره اینم شمارش
شمارع گرفتم زنگ زدم جواب نداد
دنیکا:حتما مرده
من:شاید معموریت بعدن بهش زنگ می زنم ولش دخترا من برم خونه کاری ندارین
امی:بای
یه ماشین گرفتم
تاکسی به اینگلیس:کجابرم
من به اینگلیسی:خیابان براک
تاکسی راه افتاد به دانیال پیام دادم
پیام:: انام گفتن کارم داشتی ساعت 9بهت زنگ میزنم
دلم برای داداشم تنگ شده بود
رسیدم خونه یه پیتزا گرفتم از روبه رو خیابون رفتم خونه لباسمو با یه تاپ و شروارک عوض کردم موهامم باز شروع کردم به خوردن وای ساعت نه و نیم خاک تو سرم به دانیال زنگ زدم
انگار رو گوشی خوابیده بود سریع جواب داد
دانیال: انا
چه عجب اسمو یادوگرفتن
من:کارت چیه
دانیال:کجای
من:کارت
دانیال:عمو داره می میره اخراشه می خواهد قبل مرگش ببینه تو رو
من:واقعا خوشحالم کردی دانیال
دانیال:میای
من:نه بزار حسرت به دل بمیره
دانیال: چیکارا می کنی
من: من درگیر شعبه جدید کافه امم
دنیکا هم طراحی دوخت می کنه
- ۱۲.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط