پارت 54
پارت 54
جلوی پنجره نشسته بودم قهوه تو دستم بود بیرون داشت برف می بارید خیلی قشنگ بود چندنفر بیرون داشتن مسخره بازی می کردم صدای ذوق بچه ها می اومد
هیچ کس تو کافه نبود فقدر من بودم یهو در کافه باز شد برگشتم یه بچه بود با بینی قرمز
بچه به اینگلیسی:بانو میشه تو اینجا استراحت کنیم تا مادر و پدرمون بیاد پولشو میدیم
من به اینگلیسی:بیاین
یهو ده تا دخترو پسر ریختن تو کافه نشستن همه اشون از سرما می لزیدن رفتم طرف گارسون
من به اینگلیسی:براشون شکلات داغ ببر به حساب من
گارسون چشم گفت ورفت بعد چند دقیقه با ده تا لیوان اومد
گارسون به اینگلیسی:ریس مهمونتون کرده
همون پسره به اینگلیسی:ممنونم دلربا
خندیدم به این سن چه باحال صحبت می کرد
از پله ها رفتم بالا
سه سال میگذره از رفتنم به ایران کشوری که همیشه برام بدبختی اورده هیچ وقت توش شاد نبودم سه ساله که من به اینگلیس اومدم اینجا برای خودم یه کافه باز کردم اانی الان بچه اس دوساله شد بدبخت چهار قولو داره کلافه شده
امی بعد برگشتمون یه باشگاه باز کرده استاد شده
دنیکا هم یه جا باز کرده لباسای جدید به مد طراحی می کنه
فیا ازش خبر ندارم بعد اومدنم به اینجا یه بار دیدمش
هر کدوم درگیر کاری هستیم من کافه هامو بیشتر می کنم یه درامدی دارم
و رایان کسی که بعد تمام کارای که باهام کرد غرورمو شکوند احسامو از بین برد کاری کرد که مجبور به خودکشی بشم هنوزم دوستش دارم دیونه تر از همیشه لعنتی هیچ وقت نتونستم ازش متنفر بشم بلکه احساسم بیشتر شدش
دانیال خیلی دنبالم گشت انی می گفت ترکیه رفتن اما انی گفتش خبری ندارم انا رفته یه کشور دیگه
پرتشون کرده ان بیرون
برف فقدر یک ساعته اومده اما خیلی زیاده لیوان قهوه گذاشتم رو میز رفتم لباس به پوشم برم بیرون
رنگ موهامو عوض کرده بودم مشکی کرده بودم چشام بیشتر نشون میداد یه پالتو بلند سفید پوشیدم کلاه و شال گردن گذاشتم پوتین مشکی پوشیدم تا زانوم می اومد یه رژ صورتی تمام کیقمو برداشتم رفتم بیرون
عادت کرده بودم بدون رایان باشم بدون همراه اولش سخت بود همش اونو میدیم اما الان عادت کردم حتی الان منو ببینه ممکنه نشناسه اما خوشحالم که اومدم اینگلیس از ترکیه خیلی بهتره دوستش دارم
دنیکا بعد برگشتمون خیلی شکته شد وناراحت بود اما کم کم خوب شد ولی امی هر شب کیسه بوکس لگد و مشت میزد فکر کنم اون کیسه بوکس به جای امیر اشتباه گرفته
امی: کجای یک ساعته صدات می کنم
من:تو فکر بودم اینجا چی می خواهی
امی:اومدم کافه رفیقم قهوه بخورم انگار تو کافه نبود اومدم قدم بزنم دیدمت
من:از فیا چه خبر
امی:هیچی انگار اب شده رفته تو زمین دختره
من:هر وقت نیازمون داشته باشه میاد
امی:اوهوم
همین جوری قدم میزدیم تا رسیدم به مغازه طراحی دنیکا
جلوی پنجره نشسته بودم قهوه تو دستم بود بیرون داشت برف می بارید خیلی قشنگ بود چندنفر بیرون داشتن مسخره بازی می کردم صدای ذوق بچه ها می اومد
هیچ کس تو کافه نبود فقدر من بودم یهو در کافه باز شد برگشتم یه بچه بود با بینی قرمز
بچه به اینگلیسی:بانو میشه تو اینجا استراحت کنیم تا مادر و پدرمون بیاد پولشو میدیم
من به اینگلیسی:بیاین
یهو ده تا دخترو پسر ریختن تو کافه نشستن همه اشون از سرما می لزیدن رفتم طرف گارسون
من به اینگلیسی:براشون شکلات داغ ببر به حساب من
گارسون چشم گفت ورفت بعد چند دقیقه با ده تا لیوان اومد
گارسون به اینگلیسی:ریس مهمونتون کرده
همون پسره به اینگلیسی:ممنونم دلربا
خندیدم به این سن چه باحال صحبت می کرد
از پله ها رفتم بالا
سه سال میگذره از رفتنم به ایران کشوری که همیشه برام بدبختی اورده هیچ وقت توش شاد نبودم سه ساله که من به اینگلیس اومدم اینجا برای خودم یه کافه باز کردم اانی الان بچه اس دوساله شد بدبخت چهار قولو داره کلافه شده
امی بعد برگشتمون یه باشگاه باز کرده استاد شده
دنیکا هم یه جا باز کرده لباسای جدید به مد طراحی می کنه
فیا ازش خبر ندارم بعد اومدنم به اینجا یه بار دیدمش
هر کدوم درگیر کاری هستیم من کافه هامو بیشتر می کنم یه درامدی دارم
و رایان کسی که بعد تمام کارای که باهام کرد غرورمو شکوند احسامو از بین برد کاری کرد که مجبور به خودکشی بشم هنوزم دوستش دارم دیونه تر از همیشه لعنتی هیچ وقت نتونستم ازش متنفر بشم بلکه احساسم بیشتر شدش
دانیال خیلی دنبالم گشت انی می گفت ترکیه رفتن اما انی گفتش خبری ندارم انا رفته یه کشور دیگه
پرتشون کرده ان بیرون
برف فقدر یک ساعته اومده اما خیلی زیاده لیوان قهوه گذاشتم رو میز رفتم لباس به پوشم برم بیرون
رنگ موهامو عوض کرده بودم مشکی کرده بودم چشام بیشتر نشون میداد یه پالتو بلند سفید پوشیدم کلاه و شال گردن گذاشتم پوتین مشکی پوشیدم تا زانوم می اومد یه رژ صورتی تمام کیقمو برداشتم رفتم بیرون
عادت کرده بودم بدون رایان باشم بدون همراه اولش سخت بود همش اونو میدیم اما الان عادت کردم حتی الان منو ببینه ممکنه نشناسه اما خوشحالم که اومدم اینگلیس از ترکیه خیلی بهتره دوستش دارم
دنیکا بعد برگشتمون خیلی شکته شد وناراحت بود اما کم کم خوب شد ولی امی هر شب کیسه بوکس لگد و مشت میزد فکر کنم اون کیسه بوکس به جای امیر اشتباه گرفته
امی: کجای یک ساعته صدات می کنم
من:تو فکر بودم اینجا چی می خواهی
امی:اومدم کافه رفیقم قهوه بخورم انگار تو کافه نبود اومدم قدم بزنم دیدمت
من:از فیا چه خبر
امی:هیچی انگار اب شده رفته تو زمین دختره
من:هر وقت نیازمون داشته باشه میاد
امی:اوهوم
همین جوری قدم میزدیم تا رسیدم به مغازه طراحی دنیکا
- ۶.۷k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط