زوزه ی گرگ"10
_م. من از ازدواج با سانی منصرف شدم(سرش رو پایین انداخت).
/چی؟ (داد
/دوباره بگو!
_م. من از ازدواج با سانی منصرف
حرفش تموم نشده بود که با احساس سوزش گونه اش دستش رو روی گونه اش گذاشت و سکوت را به حرف زدن ترجیح داد
/تو غلط کردی! یعنی چی از ازدواج با سانی منصرف شدم؟
_اما من میخام خودم ملکه ی آینده رو انـ.تخاب کنم!
/ملکه ی آینده انتخاب شده و فردا هم جشن ازدواج و تاج گزاریتون هست
_اما من من ات رو دوس دارم!
/ات؟! ایم ات؟
_ب. بله
/ چی داری میگی یونگی؟ اون بچه اس!
_ پدر لطفا قبول کنید من خیلی وقته ات رو دوس دارم
/یونگی! برو بیرون خودتو برای جشن فردا آماده کن برای ازدواج با سانی
/کسی که باید دوست داشته باشی سانی همسرت هست ن یه دختر دیگه!
_اما
/همینکه گفتم یونگی حالا ام برو بیرون
اشک هایش از هم سبقت میگرفتند و یکی پس از دیگری از چشمانش میریختند
بلند شد و تعظیم کرد و بیرون رفت و سمت جنگل دوید کنار درخت نشست و به درخت تکه داد
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.