عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۳۱
ویو املیا
همین طور که داشتم فک میکردم که چه شکلی رد شم تا لباسم خیس نشه دیم روی هوا معلقم ، دیدم تهیونگ تهیونگ بغلم کرده و به سمت سالن میره
+داری چیکار میکنیییییی (بلند و تکون دادن دست و پا)
_تکون نخور داریم میرسیم
+چرا بغلم کردیییی؟
_نمیخواستم دیر به مراسم برسیم
ساکت شدم ،چند دقیقه بعد به جلوی ورودی سالن رسیدم تهیونگ منو گذاشت رو زمین
+ ممنون
_ لازم نیست
تهیونگ جلوتر وارد سالن شد و من هم پشت سرش ، سالن پر شده بود از آدم های به ظاهر دل رحم و ناراحت همه لباس هاشون مشکی یا سفید بود ،چشمم تهیونگ رو دنبال کرد ولی بدنم نمیتونست کجا بره ، تهیونگ سمت میزی رفت و مشغول حرف زدن با افراد دور اون میز بود، با صدای جیغ یک نفر به خودم اومدم و بلهه اون نفر کسی جز زویی نبود
♡ عررررررررررر، کوجا بودی تو ؟
+گوشم کر شد دختر اینجام دیگه.....راستی ملکه حالش چطوره ؟
♡ بد نیست خوبه مشغوله دیگه
+اهان میگم تو پدرم رو ندیدی؟
♡مگه تهیونگ بهت نگفته ؟
+چی رو باید بگه؟( قیافه کیوت و سوالی)
♡ پادشاه و ملکه فرانسه درگیر مراسم ازدواج خواهرهای ناتنیته نتونستن بیان
+اهان.......زیاد مهم نبود [ اره ارواح عمه ات]
رفتیم سمت ملکه و سارا و بهشون تسلیت گفتیم ، همسران پادشاهان، سیاستمداران،وزرا همه به طرف ما میومدن و عرض تسلیت میگفتن ، نمیدونم کدومشون واقعا ناراحت بودن ولی جوری نقش بازی میکردن که گویی دارن تو بزرگترین تئاتر دنیا بازی میکنن
ساعت ها گذشت واقعا میتونم بگم بهترین مراسم عزای بود که تا به حال دیده بودم، اکثر مهمونا رفته بودن زویی هم به ملکه کمک کرد تا به اتاقش بره همه میگفتن خوبه ولی میدونستم که حالش چقدر بده ،داشتم میرفتم که جان جلوم رو گرفت
! بانو این نامه رو عالیجناب دادن تا بهتون بدم
+از طرف پدرم هست؟( ذوق)
! بله .......با اجازه من باید برم ( تعزیم)
خیلی خوشحال شدم شاید برای مراسم نیومدن ولی حداقل جواب نامه رو فرستادن دوان دوان رفتم سمت اتاقم و نامه رو باز کردم ............
پارت ۳۱
ویو املیا
همین طور که داشتم فک میکردم که چه شکلی رد شم تا لباسم خیس نشه دیم روی هوا معلقم ، دیدم تهیونگ تهیونگ بغلم کرده و به سمت سالن میره
+داری چیکار میکنیییییی (بلند و تکون دادن دست و پا)
_تکون نخور داریم میرسیم
+چرا بغلم کردیییی؟
_نمیخواستم دیر به مراسم برسیم
ساکت شدم ،چند دقیقه بعد به جلوی ورودی سالن رسیدم تهیونگ منو گذاشت رو زمین
+ ممنون
_ لازم نیست
تهیونگ جلوتر وارد سالن شد و من هم پشت سرش ، سالن پر شده بود از آدم های به ظاهر دل رحم و ناراحت همه لباس هاشون مشکی یا سفید بود ،چشمم تهیونگ رو دنبال کرد ولی بدنم نمیتونست کجا بره ، تهیونگ سمت میزی رفت و مشغول حرف زدن با افراد دور اون میز بود، با صدای جیغ یک نفر به خودم اومدم و بلهه اون نفر کسی جز زویی نبود
♡ عررررررررررر، کوجا بودی تو ؟
+گوشم کر شد دختر اینجام دیگه.....راستی ملکه حالش چطوره ؟
♡ بد نیست خوبه مشغوله دیگه
+اهان میگم تو پدرم رو ندیدی؟
♡مگه تهیونگ بهت نگفته ؟
+چی رو باید بگه؟( قیافه کیوت و سوالی)
♡ پادشاه و ملکه فرانسه درگیر مراسم ازدواج خواهرهای ناتنیته نتونستن بیان
+اهان.......زیاد مهم نبود [ اره ارواح عمه ات]
رفتیم سمت ملکه و سارا و بهشون تسلیت گفتیم ، همسران پادشاهان، سیاستمداران،وزرا همه به طرف ما میومدن و عرض تسلیت میگفتن ، نمیدونم کدومشون واقعا ناراحت بودن ولی جوری نقش بازی میکردن که گویی دارن تو بزرگترین تئاتر دنیا بازی میکنن
ساعت ها گذشت واقعا میتونم بگم بهترین مراسم عزای بود که تا به حال دیده بودم، اکثر مهمونا رفته بودن زویی هم به ملکه کمک کرد تا به اتاقش بره همه میگفتن خوبه ولی میدونستم که حالش چقدر بده ،داشتم میرفتم که جان جلوم رو گرفت
! بانو این نامه رو عالیجناب دادن تا بهتون بدم
+از طرف پدرم هست؟( ذوق)
! بله .......با اجازه من باید برم ( تعزیم)
خیلی خوشحال شدم شاید برای مراسم نیومدن ولی حداقل جواب نامه رو فرستادن دوان دوان رفتم سمت اتاقم و نامه رو باز کردم ............
- ۱.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط