{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۳۳

ویو راوی
فلش بک به چند روز بعد
بعد از اینکه آلن به روستای مرزی رفت سعی میکرد که متوجه قضیه شه و تو این چند روز رفته به رفته لباس سیاه همه کم رنگ تر میشد و چه نشانه ی غم و ناراحتی تو چهره کسی پیدا نمیشد قرار بود امروز مراسم تاجگذاری تهیونگ برگزار بشه و تهیونگ رسما پادشاه انگلیس بشه ، چند ساعتی قبل از شروع مراسم آلن به انگلیس رسید و به دیدن تهیونگ رفت

_ خسته نباشی آلن پرچم فرانسه بالا رفت و فرانسه بزرگترین روستای مرزی هم در بر گرفت ( با تیکه و کنایه)

آلن شرمسار سرشو پایین انداخت و زانو زد

آلن : کوتاهی از طرف من بود .....شما دستور داده بودین تا از این اتفاق جلوگیری کنم ولی همه چی به خاطر نامه ای پادشاه فرانسه تغییر کرده

تهیونگ تک خنده ای کرد

_نامه؟ چه نامه ای .....کوتاهی و بی مسئولیتی خودت رو گردن دیگران میندازی

!عالیجناب این فقط تقصیر آلن نیست کی فکر میکرد پادشاهی فرانسه اینقدر گستاخ باشه و به خاط یه روستای مرزی جلوی روی شما وایسن

دوست تهیونگ که نقش مشاور تهیونگ رو داشت هم تو اتاق حاضر بود ، تهیونگ نگاهی بهش کرد به معنی اینکه تو نمیخوای چیزی بگی؟ .........پس جورج ( همون مشاوره ) سرفه های پی در پی کرد( علامت جورج ♧)

♧ اهمممم .....تهیونگ دیر شد

تهیونگ چند ثانیه فک کرد

آلن =عالیجناب من......

_هیسسس ....... خودم میدونم کار کیه...... دست کم گرفتمش ....... هر دوتاتون یادتون باشه از پادشاهی فرانسه دوری کنین.......وگرنه احمق میشین ( برادرم به خودت توهین کردی😅😅)

تهیونگ بلند شد و از اتاقش رفت بیرون و به سمت اتاق املیا راه افتاد و وارد اتاق شد

+سلام ( با قیافه کیوت و تعجب )

_سلام

تهیونگ رفت نشست رو مبل و املیا هم در حال آماده شدن بودن

_این روز ها مشغول چه کاری هستی؟

+با زویی بودم و دشت گل و گل دوزی چطور؟

_ دیگه چی؟

+ کتاب خوندم

_مثلا نامه ای چیزی به خانواده ات ننوشتی هان؟

+خب ....اره دیگه ....خودت گفتی میتونم

_اهان من گفتم ؟.....مثلا من گفتم که روستای مرزی رو جزوی از فرانسه کنن ؟( کنایه امیز)

املیا نفس عمیقی کشید

+فقط واسه اینکه آسیبی به مردم اون روستا نرسه

_ واقعا؟ به اون قیافه مغرورت نگاه کن فقط اسما عروس خاندان کیم هستی ولی ته دلت هنوز عضو خاندان ژنو هستی ( صدای بلند)

تهیونگ با اعصبانیت از اتاق خارج شد......................................................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۲ویو راوی املیا نامه رو باز کرد و ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۱ویو املیا همین طور که داشتم فک می...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۵فلش بک به بعد از رفتن املیا ویو ش...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۷ ویو راوی همینطوری که املیا از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط