زیرسایهمرگ
#زیرسایه_مرگ
part:3
دستمو لای موهام کشیدم و به هانا که داشت به سمتم میومد چشم دوختم.
هانا:چی شده دوباره مامانت بهت زنگ زده؟
سری به نشونه اره تکون دادم.
هانا:مامانت حق داره نگرانت باشه دخترش رو اونجوری ازدست داد دیگه نمیتونه داغ نبودن تورو هم تحمل بکنه.
تو الان درگیر یه پرونده ای هستی که جون کلی آدم به اون وابستس و داری خیلی خوب پیش میری درسته سه ساله داری دنبالش میگردی و نشونه های کمی ازش پیدا میکنی ولی این نشونه های کم خودشون کلی امیدن.
جونگ کوک:میدونم چی میگی ولی اگه تلاشمون نتیجه نده چی؟
هانا: نتیجه میده مطمئن باش!
این همه تلاشی که بچه های گروه تو این چند سال کردن چی جونگ کوک؟
منو هانجون بخواطر تو از گروه درنیومدیم چون میدونستیم تو داری واسه هدفی که داری میجنگی و بودن ماهم بهت کمک میکنه پس یادت باشه ما همیشه و همه جا پشتتیم حتی اگه اون عوضی رو پیدا نکنیم.
حالا هم زودتر برو اداره بعدم برو خونت استراحت کن دیشب تا حالا نخوابیدی حتما خستته ما اینجا هستیم نگران نباش!
جونگ کوک:هوم باشه مواظب خودتون باشید!
فعلا.
...............
حوله رو روی گردنم انداختم و از اتاق بیرون زدم.
چند وقت بود که به خوبی استراحت نکرده بودم.
خودمو روی کاناپه انداختم گوشیمو از روی میز برداشتم و روشنش کردم.
«پنج تماس از دست رفته از تهیونگ»
شماره تهیونگ رو گرفتم که به دو بوق نرسیده جواب داد.
تهیونگ:به جناب جئون عجب یادی از ما کردی!
جونگ کوک:خودت میدونی بدجوری درگیر پروندم!
تهیونگ:اره سه ساله که کلا یادت رفته اصلا. دوستی به نام تهیونگ داری.
جونگ کوک: یجوری میگی انگار ده سالیه همو ندیدیم همین هفته پیش بود اینجا بودی!
تهیونگ:خودت میگی هفته پیش حالا ولش فردا میخوام برم بیرون توهم میای فقط کافیه بگی وقت ندارم اون موقعست که جنازتو تحویل ننه بابات میدم!
جونگ کوک: باشه باشه سعیمو میکنم.
تهیونگ:پس میبینمت فعلا.
جونگ کوک:اوم خداحافظ.
سرمو به دسته کاناپه تکیه دادم و آروم به خواب رفتم.
ادامه دارد..............
part:3
دستمو لای موهام کشیدم و به هانا که داشت به سمتم میومد چشم دوختم.
هانا:چی شده دوباره مامانت بهت زنگ زده؟
سری به نشونه اره تکون دادم.
هانا:مامانت حق داره نگرانت باشه دخترش رو اونجوری ازدست داد دیگه نمیتونه داغ نبودن تورو هم تحمل بکنه.
تو الان درگیر یه پرونده ای هستی که جون کلی آدم به اون وابستس و داری خیلی خوب پیش میری درسته سه ساله داری دنبالش میگردی و نشونه های کمی ازش پیدا میکنی ولی این نشونه های کم خودشون کلی امیدن.
جونگ کوک:میدونم چی میگی ولی اگه تلاشمون نتیجه نده چی؟
هانا: نتیجه میده مطمئن باش!
این همه تلاشی که بچه های گروه تو این چند سال کردن چی جونگ کوک؟
منو هانجون بخواطر تو از گروه درنیومدیم چون میدونستیم تو داری واسه هدفی که داری میجنگی و بودن ماهم بهت کمک میکنه پس یادت باشه ما همیشه و همه جا پشتتیم حتی اگه اون عوضی رو پیدا نکنیم.
حالا هم زودتر برو اداره بعدم برو خونت استراحت کن دیشب تا حالا نخوابیدی حتما خستته ما اینجا هستیم نگران نباش!
جونگ کوک:هوم باشه مواظب خودتون باشید!
فعلا.
...............
حوله رو روی گردنم انداختم و از اتاق بیرون زدم.
چند وقت بود که به خوبی استراحت نکرده بودم.
خودمو روی کاناپه انداختم گوشیمو از روی میز برداشتم و روشنش کردم.
«پنج تماس از دست رفته از تهیونگ»
شماره تهیونگ رو گرفتم که به دو بوق نرسیده جواب داد.
تهیونگ:به جناب جئون عجب یادی از ما کردی!
جونگ کوک:خودت میدونی بدجوری درگیر پروندم!
تهیونگ:اره سه ساله که کلا یادت رفته اصلا. دوستی به نام تهیونگ داری.
جونگ کوک: یجوری میگی انگار ده سالیه همو ندیدیم همین هفته پیش بود اینجا بودی!
تهیونگ:خودت میگی هفته پیش حالا ولش فردا میخوام برم بیرون توهم میای فقط کافیه بگی وقت ندارم اون موقعست که جنازتو تحویل ننه بابات میدم!
جونگ کوک: باشه باشه سعیمو میکنم.
تهیونگ:پس میبینمت فعلا.
جونگ کوک:اوم خداحافظ.
سرمو به دسته کاناپه تکیه دادم و آروم به خواب رفتم.
ادامه دارد..............
- ۸.۹k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط