{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌میانِ لباسهاے آویزان

‌میانِ لباسهاے آویزان
روے بندِ رخت
چشمهاے زنے پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند...
و بےهیچ بوسه اے،
خسته از تن سپردن هاےشبانه اش
هر صبح به بیدارے رسید...!!
در آشپزخانه اے تب دار،
آرزوهایش ته گرفت....
و قُل قُلِ کترک،
عاشقانه ترین ملودے اش شد...
موهایش در تشنگے پژمرد
و در یک تشت پر از کَف
و تنهایے
چنگ مے زد به دلش
یقه چرکے که ماتیکے بود...
و هرشب با لبخند
منتظر غریبه اے مے ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
دیدگاه ها (۱)

‌میآنِ لبآسهآیِ آویزآن ..روی بندِ رخت ..چشمهآیِ زنی پیدآست ....

میانِ لباسهایِ آویزانروی بندِ رختچشمهایِ زنی پیداست که تمام ...

‌میانِ لباسهایِ آویزانروی بندِ رختچشمهایِ زنی پیداست که تمام...

‌میانِ لباسهایِ آویزانروی بندِ رختچشمهایِ زنی پیداست که تمام...

‌میانِ لباسهایِ آویزانروی بندِرختچشمهایِ زنی پیداستکه تمام ز...

‌میآنِ لبآسهآیِ آویزآن ..روی بندِ رخت ..چشمهآیِ زنی پیدآست ....

‍ میان لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رختاندام زنی پیداست که تما...

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رختاندام زنی پیداست که تمام ...

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رختاندام زنی پیداست که تمام ...

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رختاندام زنی پیداست که تمام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط