{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌میانِ لباسهاے آویزان

‌میانِ لباسهاے آویزان
روے بندِ رخت
چشمهاے زنے پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند...
و بےهیچ بوسه اے،
خسته از تن سپردن هاےشبانه اش
هر صبح به بیدارے رسید...!!
در آشپزخانه اے تب دار،
آرزوهایش ته گرفت....
و قُل قُلِ کترک،
عاشقانه ترین ملودے اش شد...
موهایش در تشنگے پژمرد
و در یک تشت پر از کَف
و تنهایے
چنگ مے زد به دلش
یقه چرکے که ماتیکے بود...
و هرشب با لبخند
منتظر غریبه اے مے ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...
دیدگاه ها (۱)

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟چقدر...

دلم که هواے بودنت میکندمےآیم اینجا....ﺑﺮﺍے ﺗﻮ ...!ﻣےﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ...

ما کسے را نداشتیم برایش گریه کنیم به خیابان زدیمکسے را پیدا ...

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺭﻓﺎﻗﺖ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ... ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺗ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط