#Dejavu
#Dejavu
پارت ۳
*ویو هان*
بعد شام لیکسی مثل یه فرشته کوچولو خواب الود شده بود.
هان( با خنده(🫠):لیکسی کوچولو پاشو بریم توی تخت خوابت بخواب .
فلیکس( باخواب الودگی(😴):چشم داداشی.
همراه فلیکس رفتم که یه وقت نیوفته. وقتی لیکسی رو خوابوندم یادم اومد فردا میتونم لیکسی رو ببرم جلسه عکاسی.
هان : لیکسی فردا میخوای بیای محل کار داداشی؟
فلیکس : میتونم؟
هان : بله میتونی.
فلیکس: هوراااا . پس منم میام.
هر وقت انقدر کیوت میشدنمیتونستم بهش لبخند نزنم میدونستم اون حتما چیزی میخواد که کل روز خودش برام کیوت کرد.
هان( با لبخند( 😊):فلیکس راستشو بگو چیزی میخوای که از صبح خودت رو لوس کردی؟!
فلیکس انگار خواب از سرش پرید و خیلی شوکه با استرس من نگاه کرد.
فلیکس : انقدر معلوم بود ؟! خب راستش یه پسره خیلی دنبالم افتاد. ازم خواست برای تولدش برم.میخواستم اگه میشه برم.....
نزاشتم حرفش تموم بشه و با اعصبانیت پریدم وسط حرفش.
هان ( با عصبانیت( 😡): نه. نمیشه. لیکسی ما درباره اش حرف زدیم.
فلیکس بت حالت قهر پشتش رو کرد به من و خوابید. خیلی ناراحت شدم که سرش داد زدم.
هان: لیکسی قهر نکن کوچولوم من میدونم اونا میخوان اذیتت کنن و من فقط نگرانتم. اگه اشتی کنی فردا بعد کارم میرم بستنی فروشی که خیلی دوسش داری ها.
لیکسی با شنیدن اسم بستنی فروشی مورد علاقش بال در اورد و سریع قول گرفته و اشتی کرد. بعد هم خوابید. منم بعد تمیز کردن خونه خوابیدم.
*ویو هیونجین*
صبح شده بود و مثل همیشه اماده شدم تا برم پیش لینو و چان.
... : صبح بخیر ارباب جوان.
هیون : صبح بخیر سباستین. چند بار بگم بهم نگو ارباب چوان هان؟
از بچگی خانوادم من چون یه باند مافیای بودن از هم جدا زندگی میکردن. من رو سباستین بزرگ کرد و هوام داشت. برای همین اون برام فقط زیر دست نیست خانوادم هم هست.
سباستین: ارباب جوان امروز باز میری پیش دوستتون؟
هیون : بله و اینکه من ارباب جوان صدا نکن.
سباستین : ارباب جوان رفتارتون مثل بچه های غرغرو شده.
با کلافگی از در رفتم بیرون و راهی شرکت لینو شدم هیچ وقت نمیتونستم سباستین رو توی این بحث ها شکست بدم. هر وقت ذره ای پیروز میشدم سباستین با اسم پدرم پیروزی رو ازم میگرفت. وقتی رسیدم داشتم دنبال لینو میگشتم که بایکی برخورد کردم و افتادیم روی هم. ولی اون پسر سریع از روم بلد شد.
...: واقعا معذرت میخوام خوبید؟!
هیون : نه من معذرت ممیخوام حواسم پرت بود.
اون دستم گرفت و بلندم کرد.
... : من اسم فلیکس.
وقتی بلند شدم و درست نگاه کردم اون چهره معصوم.... برای چند لحظه چیزی نتونستم بگم. تا اینکه فهمیدم لباساش بخاطر من کثیف شده. با خودم گفتم فرصت مناسبیه و دستش رو گرفتم و با خودم بردمش به فروشگاه نزدیک اونجا.
هیون : خوشبختم من هیونجین ام. باید لباسات رو عوض کنی با من بیا.
اون پسر با ترس و تردید دنبال من اومد بردمش و براش کلی لباس و کفش خریدم.
فلیکس: این همه زیاد نیست هیون تا الان چند دست لباس شد؟!
هیون : اخه همشون انگار برای تو ساخته شدن.
انگاره فلیکس با همین حرف کوچک کلی سرخ شده بود. نا خواسته بهش خندیم.
فلیکس : ( با سرخی ) عهههه هیون بهم نخند بدجنس.
خندم کم تر کردم و نزدیک صورت اون فرشته ای کوچولو شدم و دستم قالب صورتش کردم واروم لب زدم.
هیون : تو فرشته کوچولوی خوشگلی هستی..
◦•●◉✿ ◦•●◉✿ ◦•●◉✿ Love ✿◉●•◦ ✿◉●•◦ ✿◉●•◦
امیدوارم مثل همیشه خوشحالتون کنه و امید دارم با لایک و کامنت حمایت کنید ببخشید این پارت دیر اپلود شد ۱۲ لایک شه پارت ۴ رو میزارم
پارت ۳
*ویو هان*
بعد شام لیکسی مثل یه فرشته کوچولو خواب الود شده بود.
هان( با خنده(🫠):لیکسی کوچولو پاشو بریم توی تخت خوابت بخواب .
فلیکس( باخواب الودگی(😴):چشم داداشی.
همراه فلیکس رفتم که یه وقت نیوفته. وقتی لیکسی رو خوابوندم یادم اومد فردا میتونم لیکسی رو ببرم جلسه عکاسی.
هان : لیکسی فردا میخوای بیای محل کار داداشی؟
فلیکس : میتونم؟
هان : بله میتونی.
فلیکس: هوراااا . پس منم میام.
هر وقت انقدر کیوت میشدنمیتونستم بهش لبخند نزنم میدونستم اون حتما چیزی میخواد که کل روز خودش برام کیوت کرد.
هان( با لبخند( 😊):فلیکس راستشو بگو چیزی میخوای که از صبح خودت رو لوس کردی؟!
فلیکس انگار خواب از سرش پرید و خیلی شوکه با استرس من نگاه کرد.
فلیکس : انقدر معلوم بود ؟! خب راستش یه پسره خیلی دنبالم افتاد. ازم خواست برای تولدش برم.میخواستم اگه میشه برم.....
نزاشتم حرفش تموم بشه و با اعصبانیت پریدم وسط حرفش.
هان ( با عصبانیت( 😡): نه. نمیشه. لیکسی ما درباره اش حرف زدیم.
فلیکس بت حالت قهر پشتش رو کرد به من و خوابید. خیلی ناراحت شدم که سرش داد زدم.
هان: لیکسی قهر نکن کوچولوم من میدونم اونا میخوان اذیتت کنن و من فقط نگرانتم. اگه اشتی کنی فردا بعد کارم میرم بستنی فروشی که خیلی دوسش داری ها.
لیکسی با شنیدن اسم بستنی فروشی مورد علاقش بال در اورد و سریع قول گرفته و اشتی کرد. بعد هم خوابید. منم بعد تمیز کردن خونه خوابیدم.
*ویو هیونجین*
صبح شده بود و مثل همیشه اماده شدم تا برم پیش لینو و چان.
... : صبح بخیر ارباب جوان.
هیون : صبح بخیر سباستین. چند بار بگم بهم نگو ارباب چوان هان؟
از بچگی خانوادم من چون یه باند مافیای بودن از هم جدا زندگی میکردن. من رو سباستین بزرگ کرد و هوام داشت. برای همین اون برام فقط زیر دست نیست خانوادم هم هست.
سباستین: ارباب جوان امروز باز میری پیش دوستتون؟
هیون : بله و اینکه من ارباب جوان صدا نکن.
سباستین : ارباب جوان رفتارتون مثل بچه های غرغرو شده.
با کلافگی از در رفتم بیرون و راهی شرکت لینو شدم هیچ وقت نمیتونستم سباستین رو توی این بحث ها شکست بدم. هر وقت ذره ای پیروز میشدم سباستین با اسم پدرم پیروزی رو ازم میگرفت. وقتی رسیدم داشتم دنبال لینو میگشتم که بایکی برخورد کردم و افتادیم روی هم. ولی اون پسر سریع از روم بلد شد.
...: واقعا معذرت میخوام خوبید؟!
هیون : نه من معذرت ممیخوام حواسم پرت بود.
اون دستم گرفت و بلندم کرد.
... : من اسم فلیکس.
وقتی بلند شدم و درست نگاه کردم اون چهره معصوم.... برای چند لحظه چیزی نتونستم بگم. تا اینکه فهمیدم لباساش بخاطر من کثیف شده. با خودم گفتم فرصت مناسبیه و دستش رو گرفتم و با خودم بردمش به فروشگاه نزدیک اونجا.
هیون : خوشبختم من هیونجین ام. باید لباسات رو عوض کنی با من بیا.
اون پسر با ترس و تردید دنبال من اومد بردمش و براش کلی لباس و کفش خریدم.
فلیکس: این همه زیاد نیست هیون تا الان چند دست لباس شد؟!
هیون : اخه همشون انگار برای تو ساخته شدن.
انگاره فلیکس با همین حرف کوچک کلی سرخ شده بود. نا خواسته بهش خندیم.
فلیکس : ( با سرخی ) عهههه هیون بهم نخند بدجنس.
خندم کم تر کردم و نزدیک صورت اون فرشته ای کوچولو شدم و دستم قالب صورتش کردم واروم لب زدم.
هیون : تو فرشته کوچولوی خوشگلی هستی..
◦•●◉✿ ◦•●◉✿ ◦•●◉✿ Love ✿◉●•◦ ✿◉●•◦ ✿◉●•◦
امیدوارم مثل همیشه خوشحالتون کنه و امید دارم با لایک و کامنت حمایت کنید ببخشید این پارت دیر اپلود شد ۱۲ لایک شه پارت ۴ رو میزارم
- ۷۶۲
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط