ات ممنون پیاده شد تا دانشگاه دوید رفت داخل وارد سالن شد که ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ۱۷
ات : ممنون پیاده شد تا دانشگاه دوید رفت داخل وارد سالن شد که دید همه یه جا جمع شدن رفت جمعیت و کنار زدم که دیدم کوک می خواد ولیام و هانا رو بزنه یونگی جولوش رو گرفته
ات : دارین چی کار می کنید اقای جئعون حق ندارید به دوستای من اسیب بزنید
کوک: ات قشنگم خوبی حالت خوبه من فدات شم ببخشید می خواست بیاد ات رو بغل کنه یونگی نذاشت
کوک: داری چی کار می کنی ولم کن
ات: یونگی ولش کن ببینم می خواد چی کار کنه
کوک: اومد سمت ات تا بغلش کنه ات نذاشت
ات : به من دست نزن خیانت اصلا خوب نیست به دوست دخترت خیانت نکن که استاد لی اومد
استاد لی : اینجا چه خبره پس اقای مین کجان که اوضاع رو دید کوک تو اینجا چی کار می کنی
کوک : به تو ربطی نداره
ات : با دوست دخترت درست صحبت کن ولت می کنه می ره
کوک : من دوست دختر ندارم اون فقط دوستمه بخاطر این جواب تماسام رو نمی دادی
استاد لی : اعصبی و حرصیه
ات : نخیر من با شما هیچ حرفی ندارم لطفا برید دیگه هم سراغ من و دوستام نیاین هانا ولیام بریم
ولیام هانا : عین جوجه پشت ات داشتن می رفتن که صدای داد اومد
کوک:ات وایسا می خوام باهات صحبت کنم (داد)
ات : من با تو حرفی ندارم و رفتن همه شون بیرون ببخشید به خاطر من اذیت شدید برید خونه استراحت کنید من مرخصی تون رو هماهنگ می کنم
ولیام و هانا : مرسی اذیت نشدیم اون کی بود احتیاج به کمک داری
ات : بزارید بعدا دربارش صحبت می کنم نه برید خونه
ولیام هانا : باشه ما رفتیم ورفتن ات رفت دفتر مدیر مرخصی رو رد کرد اومد بیرون که یونگی رو دید اومد سمتش
یونگی : ات سخنرانیت چی
ات : نمی دونم می خواستم زنگ بزنم
یونگی : بزن ات زنگ زد صحبت کرد تموم شد اومد پیش یونگی چی گفتن
ات : اخراجم..............................
یونگی : اشکالی نداره من کنارتم
کوک :نیازی نیست من خودم پیششم
ات: مزاحم نشو
کوک : می خوام باهات صحبت کنم
ات : منم نمی خوام یونگی من دیگه می رم
کوک: بیا با هم بریم کوک رو همینطوری ول کردن رفتن خونه روی مبل نشستن
یونگی : ات نمی خوای از جونگ کوک چیزی بهم بگی
ات : اگه راستشو بگم تو ناراحت می شی اما باید بدونی
یونگی : چیو
ات : من جونگ کوک رو دوست دارم گریه
یونگی : یعنی عاشقشی با هم بودین (ناراحت)
ات : با هم نبودیم اون دوست پدرم بود چند روزی خونه ما بود توی همون چند روز عاشقش شدم اون منو دوست نداره خانم لی رو دوست داره 😭
یونگی : گریه نکن ات رو بغل کرد و خودشم گریه کرد طوری که ات نبینه مطمعنی که دوست نداره ازش پرسیدی خودش گفت دوست نداره
ات : نه اما حدس می زنم دیدم با هم سلام علیک کردن و خانم لی بوسیدش
یونگی: از لب
ات : نه
یونگی: خب باید بگم خانم لی یه هرزه است چند بار اومد به من نزدیک شه موفق نشد شاید..
ات : ممنون پیاده شد تا دانشگاه دوید رفت داخل وارد سالن شد که دید همه یه جا جمع شدن رفت جمعیت و کنار زدم که دیدم کوک می خواد ولیام و هانا رو بزنه یونگی جولوش رو گرفته
ات : دارین چی کار می کنید اقای جئعون حق ندارید به دوستای من اسیب بزنید
کوک: ات قشنگم خوبی حالت خوبه من فدات شم ببخشید می خواست بیاد ات رو بغل کنه یونگی نذاشت
کوک: داری چی کار می کنی ولم کن
ات: یونگی ولش کن ببینم می خواد چی کار کنه
کوک: اومد سمت ات تا بغلش کنه ات نذاشت
ات : به من دست نزن خیانت اصلا خوب نیست به دوست دخترت خیانت نکن که استاد لی اومد
استاد لی : اینجا چه خبره پس اقای مین کجان که اوضاع رو دید کوک تو اینجا چی کار می کنی
کوک : به تو ربطی نداره
ات : با دوست دخترت درست صحبت کن ولت می کنه می ره
کوک : من دوست دختر ندارم اون فقط دوستمه بخاطر این جواب تماسام رو نمی دادی
استاد لی : اعصبی و حرصیه
ات : نخیر من با شما هیچ حرفی ندارم لطفا برید دیگه هم سراغ من و دوستام نیاین هانا ولیام بریم
ولیام هانا : عین جوجه پشت ات داشتن می رفتن که صدای داد اومد
کوک:ات وایسا می خوام باهات صحبت کنم (داد)
ات : من با تو حرفی ندارم و رفتن همه شون بیرون ببخشید به خاطر من اذیت شدید برید خونه استراحت کنید من مرخصی تون رو هماهنگ می کنم
ولیام و هانا : مرسی اذیت نشدیم اون کی بود احتیاج به کمک داری
ات : بزارید بعدا دربارش صحبت می کنم نه برید خونه
ولیام هانا : باشه ما رفتیم ورفتن ات رفت دفتر مدیر مرخصی رو رد کرد اومد بیرون که یونگی رو دید اومد سمتش
یونگی : ات سخنرانیت چی
ات : نمی دونم می خواستم زنگ بزنم
یونگی : بزن ات زنگ زد صحبت کرد تموم شد اومد پیش یونگی چی گفتن
ات : اخراجم..............................
یونگی : اشکالی نداره من کنارتم
کوک :نیازی نیست من خودم پیششم
ات: مزاحم نشو
کوک : می خوام باهات صحبت کنم
ات : منم نمی خوام یونگی من دیگه می رم
کوک: بیا با هم بریم کوک رو همینطوری ول کردن رفتن خونه روی مبل نشستن
یونگی : ات نمی خوای از جونگ کوک چیزی بهم بگی
ات : اگه راستشو بگم تو ناراحت می شی اما باید بدونی
یونگی : چیو
ات : من جونگ کوک رو دوست دارم گریه
یونگی : یعنی عاشقشی با هم بودین (ناراحت)
ات : با هم نبودیم اون دوست پدرم بود چند روزی خونه ما بود توی همون چند روز عاشقش شدم اون منو دوست نداره خانم لی رو دوست داره 😭
یونگی : گریه نکن ات رو بغل کرد و خودشم گریه کرد طوری که ات نبینه مطمعنی که دوست نداره ازش پرسیدی خودش گفت دوست نداره
ات : نه اما حدس می زنم دیدم با هم سلام علیک کردن و خانم لی بوسیدش
یونگی: از لب
ات : نه
یونگی: خب باید بگم خانم لی یه هرزه است چند بار اومد به من نزدیک شه موفق نشد شاید..
- ۱۳.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط