پرش زمانیسالگی جونگکوک
𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴⁷
پرش زمانی>۶سالگی جونگکوک:
پسر بچه با خوشحالی درحالی که کیف
مدرسه ی بزرگتر از خودش در حین حرکت بالا و پایین میشد به سمت مادرش دویید. خودش رو داخل بغل مادرش انداخت و کلاه کوچیک که نشونه ی فارغ التحصیلی بود رو به رخ مامانش کشید..چه ساده لوح.مادرش از ذوق پسر کوچولو ی شیرینش لبخند دندونمایی زن که همچو فرشته ای شد.
خیلی زیبا بود.اروم خم شد و بوسه ای روی
پیشونی پسرش گذاشت.موهای لَخته پسرش رو به هم ریخت و اروم تو گوشش زمزمه کرد
"پسر من بزرگ شده،اینطور نیست؟"
پسر بچه خندید.خنده ی اون که باعث میشد جالی خالی دندون هاش معلوم بشه باعث خنده ی مادرش هم شد.اون بچه شیرین میتونست
به شر ارین بچه ی مدرسه تبدیل بشه!مثل دو روز پیش که تو ی دعوا دندون جلو ی شیریش رو از دست داد.مادرش با صدای مهربونی گفت
"امیدوارم وقتی فارغ التحصیل شدی ببینمت.."
مادرش نمیخواست احساساتی باشه.وقتی تازه پیش دبستانی پسرش تموم شده بود.ولی میتونست یک نوشیدنی خنک میوه ای یا بستنی میوه ای مهمونش کنه،چون قطعا میوه ای بودن خوراکی ها اون ها رو خنک تر از محصولات فراورده از شیر نشون میداد!مخصوصا قشمت یخمکیش!
بعد از خرید نوشیدنی و داخل کافه ی دنجی که نزدیک به خونشون بود،باهم صحبت میکردمن.به فرشته کوچولوش مول بزرگا صحبت میکرد نگاه کرد و قند تو دلش اب شد.بچش براش مثل فرشته بود.
۹سال بعد:
تو این شب،اون پدرش رو از دست داد.
مادرش..نمیتونست ربوده شدن رو تصور کنه،چه برسه تحمل کنه!دستاش روی صورت مادرش بود.اخرین چیزی که قبل ربوده شدنش دید،دو تا چشمای سیاهش بود..که همانند شب برق میزد.شاید دونه های مروارید برق چشمای اون رو تشکیل داده بودن!
پرش زمانی>۶سالگی جونگکوک:
پسر بچه با خوشحالی درحالی که کیف
مدرسه ی بزرگتر از خودش در حین حرکت بالا و پایین میشد به سمت مادرش دویید. خودش رو داخل بغل مادرش انداخت و کلاه کوچیک که نشونه ی فارغ التحصیلی بود رو به رخ مامانش کشید..چه ساده لوح.مادرش از ذوق پسر کوچولو ی شیرینش لبخند دندونمایی زن که همچو فرشته ای شد.
خیلی زیبا بود.اروم خم شد و بوسه ای روی
پیشونی پسرش گذاشت.موهای لَخته پسرش رو به هم ریخت و اروم تو گوشش زمزمه کرد
"پسر من بزرگ شده،اینطور نیست؟"
پسر بچه خندید.خنده ی اون که باعث میشد جالی خالی دندون هاش معلوم بشه باعث خنده ی مادرش هم شد.اون بچه شیرین میتونست
به شر ارین بچه ی مدرسه تبدیل بشه!مثل دو روز پیش که تو ی دعوا دندون جلو ی شیریش رو از دست داد.مادرش با صدای مهربونی گفت
"امیدوارم وقتی فارغ التحصیل شدی ببینمت.."
مادرش نمیخواست احساساتی باشه.وقتی تازه پیش دبستانی پسرش تموم شده بود.ولی میتونست یک نوشیدنی خنک میوه ای یا بستنی میوه ای مهمونش کنه،چون قطعا میوه ای بودن خوراکی ها اون ها رو خنک تر از محصولات فراورده از شیر نشون میداد!مخصوصا قشمت یخمکیش!
بعد از خرید نوشیدنی و داخل کافه ی دنجی که نزدیک به خونشون بود،باهم صحبت میکردمن.به فرشته کوچولوش مول بزرگا صحبت میکرد نگاه کرد و قند تو دلش اب شد.بچش براش مثل فرشته بود.
۹سال بعد:
تو این شب،اون پدرش رو از دست داد.
مادرش..نمیتونست ربوده شدن رو تصور کنه،چه برسه تحمل کنه!دستاش روی صورت مادرش بود.اخرین چیزی که قبل ربوده شدنش دید،دو تا چشمای سیاهش بود..که همانند شب برق میزد.شاید دونه های مروارید برق چشمای اون رو تشکیل داده بودن!
- ۱۱.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط