پایان فلش بک
𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞⁴⁸
پایان فلش بک:
جونگکوک،مثل مادرش دقیقا نمیخواشت موقعیت شادشون رو احساسی کنه،تنها کاری که میتونست بکنه این بود که جواب میا رو بده
جونگکوک:اوه..البته.اگر وقت داشتیم همه رو امتحان میکنیم..اگر وقت نشد دوباره برمیگردیم.هرشبی که تو بگی
میا:ممنونم جونگکوکیی..
میا دسته جونگکوک رو محکم گرفت و به سمت غرفه ی بلیط برد.بهترین چیز ها رو گرفت و با میا نوبت به نوبت سوار شدن.ترن هوایی،اره میا لزش میترسه.میا رو به جونگکوک کرد و گفت
میا:جونگکوکی..نظرت چیه فردا برگردیم؟هوم؟
جونگکوک:من تا ترن هوایی رو سوار نشم بیخیال چیزی نمیشم..واقعا دوستش دارم
میا:جونگکوک بیا بستنی بخوریم..ببین..
جونگکوک:بستنی به موقعه اش میخوریم
جونگکوک میا رو تو یک حرکت روی شونش انداخت.خب این انگاری طبیعی بود.میا دست و پا میزد و جونگکوک با اشتیاق به سمت ورودی رفت.
بلیطشون رو داد و به سمت اولین ردیف رفت.
میا:جونگکوک برگردیم
جونگکوک:میترسی؟
میا:نه نمیتر...
میا:جونگکوکککککک جان مادرتت بگو تمومش کنهههه جونگکوککک...
جونگکوک قهقه ی بلندی سر داد که با هیجانش ترکیب شده بود.
جونگکوک:میا لذت ببر خیلی خوبه.
میا:جونگکوککککک نخند...جرت میدم بخندییییی
جونگکوک بازو های بزرگش و دور میا حلقه کرد و اون رو اروم به بغل بزرگ خودش کشید..سرش رو گذاشت روی سینش و دستش رو گذاشت روی چشماش..
(کسی نیست با هم بریم؟؟امم یکم بترسیم شاید یکم...اره)
میا مثل جوجه بوقلمون(اخه جوجه خیلی احساسی بود)مثل جوجه بوقلمون تو پر های بزرگ مادرش قایم شده بود.چشماش رو بست و با چنگ لباس جونگکوک رو توی دستش گرفت.
ببخشید بابت تاخیر
پایان فلش بک:
جونگکوک،مثل مادرش دقیقا نمیخواشت موقعیت شادشون رو احساسی کنه،تنها کاری که میتونست بکنه این بود که جواب میا رو بده
جونگکوک:اوه..البته.اگر وقت داشتیم همه رو امتحان میکنیم..اگر وقت نشد دوباره برمیگردیم.هرشبی که تو بگی
میا:ممنونم جونگکوکیی..
میا دسته جونگکوک رو محکم گرفت و به سمت غرفه ی بلیط برد.بهترین چیز ها رو گرفت و با میا نوبت به نوبت سوار شدن.ترن هوایی،اره میا لزش میترسه.میا رو به جونگکوک کرد و گفت
میا:جونگکوکی..نظرت چیه فردا برگردیم؟هوم؟
جونگکوک:من تا ترن هوایی رو سوار نشم بیخیال چیزی نمیشم..واقعا دوستش دارم
میا:جونگکوک بیا بستنی بخوریم..ببین..
جونگکوک:بستنی به موقعه اش میخوریم
جونگکوک میا رو تو یک حرکت روی شونش انداخت.خب این انگاری طبیعی بود.میا دست و پا میزد و جونگکوک با اشتیاق به سمت ورودی رفت.
بلیطشون رو داد و به سمت اولین ردیف رفت.
میا:جونگکوک برگردیم
جونگکوک:میترسی؟
میا:نه نمیتر...
میا:جونگکوکککککک جان مادرتت بگو تمومش کنهههه جونگکوککک...
جونگکوک قهقه ی بلندی سر داد که با هیجانش ترکیب شده بود.
جونگکوک:میا لذت ببر خیلی خوبه.
میا:جونگکوککککک نخند...جرت میدم بخندییییی
جونگکوک بازو های بزرگش و دور میا حلقه کرد و اون رو اروم به بغل بزرگ خودش کشید..سرش رو گذاشت روی سینش و دستش رو گذاشت روی چشماش..
(کسی نیست با هم بریم؟؟امم یکم بترسیم شاید یکم...اره)
میا مثل جوجه بوقلمون(اخه جوجه خیلی احساسی بود)مثل جوجه بوقلمون تو پر های بزرگ مادرش قایم شده بود.چشماش رو بست و با چنگ لباس جونگکوک رو توی دستش گرفت.
ببخشید بابت تاخیر
- ۹.۹k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط