{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهي به ساعتش انداخت،ساعت٤:٤٥بود،يعني٤٥دقيقه ديركرده بود

نگاهي به ساعتش انداخت،ساعت٤:٤٥بود،يعني٤٥دقيقه ديركرده بود،خيلي تعجب كرد،هنوزنشده بودكه پسرحتي چنددقيقه ديرترازاوبرسد.هواخيلي سردبودودرپارك كسي نبود،خودش راآماده رفتن كرد،بلندشد،پاتوش رامرتب كرد،شال گردنش رابه دورگردنش انداخت وبه طرف اتومبيلش حركت كرد،پسرازراه رسيد،دنبالش ميدويدوصدايش ميكرد،امااوحتي برنگشت نگاهي به پسربيندازدوچكمه هايش رامحكم به زمين ميكوبيدوبه سرعت حركت ميكرد،دخترازخيابان ردشدوسويچ رابه ماشين انداخت.
صدايي وحشتناك ازپشت سرش شنيد،لحظه اي خشكش زد،به سختي برگشت.پسروسط خيابان افتاده بود،خون چهره اش راپوشانده بود،راننده هم بالاي سرش زارميزدوميگفت مرد...مرد...دخترك بالاي سرپسررفت،ناخوداگاه نگاهش به ساعت پسرافتاد.ساعت٣:٥٥بود!!!!تعجب كرد،نگاهي به ساعت راننده انداخت،ساعت اوهم٣:٥٥بود............(kord)
دیدگاه ها (۳۲)

Heir of Light and Darknesspart : 4+من همینجا پیاده میشم آقام...

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

part50. . °هیونگ کارت تموم شد؟ کای به یونجونی که کیفشو روی ش...

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط