رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت¹⁵
گفت=از امشب میای اتاق من میخابی فهمیدی،تند تند سرم رو به معنی فهمیدم تکون دادم سیاوش با اینکه کتک خورده بود ولی باز توی نگاهش یه لذت و حسی میبارید و همین من رو بد جور میترسوند رفتم اتاقم و گوشیم رو برداشتم اومدم بی اهمیت به حرف سپنتا تو اتاق خودم بخابم که یهو گوشیم زنگ خورد برداشتم سپنتا بود که امر کرد سریع بیا اتاقم پاشدم رفتم اتاقش در زدم گفت=بیا تو ،رفتم تو و روی مبل گوشه ی اتاقش مظلوم نشستم و سرم رو پایین انداختم داشت با لپ تابش کارش رو انجام میداد گفتم=میشه برم اتافگق خود...،نزاشت حرفم رو بگم گفت=خیر ،عه عه مسخره گفتم=ولی من اونجا ،گفت=گفتم خیر ،و به کارش مشغول شد همونجا رو مبل دونفره ش دراز کشیدم و با گوشی ور رفتم نمیدونم چیشد خابم برد........
سپنتا=
بلخره کارم تموم شد زنگ زدم آقای لطفی با یه بوق جواب داد گفت=آقای زندی راست و راستش کردی ،گفتم=بله آقای لطفی لطفا به محمدی بگید این دفعه حواسش رو بیشتر جمع بکنه ،گفت=دست شما درد نکنه آقای زندی شما نبودی کل شرکت به باد میرفت چشم نیاز بود اخراجش میکنم ،باشه ای گفتم و قطع کردم لب تاپ رو بستم تا اومدم بخابم یادم اومد گیسو هم اینجاست نگاهی به روی مبل کردم مث بچه های دو ساله ی مظلوم خوابیده بود تیشرتم رو در آوردم و شلوارمو با یه شلوار راحتی عوض کردم رو تختی رو پایین کشیدم و رفتم سمت گیسو یه دستم رو زیر پاشو یه دستمم زیر کمرش گرفتم و بلندش کردم در برابر من خیلی کوچولو بود مثل یه پیشی از تشبیهم خندم گرفت واقعن هم یه پیشی بود وحشی شدناش ترسیدناش مظلومیش گذاشتمش رو تخت و خودمم رو تخت خوابیدم و رو تختی رو رومون کشیدم پشتم بهش بود تا برگشتم سمت خودش اومد توی بغلم به چشماش نگاه کردم خاب بود معلوم بود خواب ترسناک داره میبینه رنگش پریده بود محکم تر بغل کرد آروم زمزمه میکرد به من دست نزن سپنتا کمکم کن آخ قلبم آب شد براش دستم رو دور
پارت¹⁵
گفت=از امشب میای اتاق من میخابی فهمیدی،تند تند سرم رو به معنی فهمیدم تکون دادم سیاوش با اینکه کتک خورده بود ولی باز توی نگاهش یه لذت و حسی میبارید و همین من رو بد جور میترسوند رفتم اتاقم و گوشیم رو برداشتم اومدم بی اهمیت به حرف سپنتا تو اتاق خودم بخابم که یهو گوشیم زنگ خورد برداشتم سپنتا بود که امر کرد سریع بیا اتاقم پاشدم رفتم اتاقش در زدم گفت=بیا تو ،رفتم تو و روی مبل گوشه ی اتاقش مظلوم نشستم و سرم رو پایین انداختم داشت با لپ تابش کارش رو انجام میداد گفتم=میشه برم اتافگق خود...،نزاشت حرفم رو بگم گفت=خیر ،عه عه مسخره گفتم=ولی من اونجا ،گفت=گفتم خیر ،و به کارش مشغول شد همونجا رو مبل دونفره ش دراز کشیدم و با گوشی ور رفتم نمیدونم چیشد خابم برد........
سپنتا=
بلخره کارم تموم شد زنگ زدم آقای لطفی با یه بوق جواب داد گفت=آقای زندی راست و راستش کردی ،گفتم=بله آقای لطفی لطفا به محمدی بگید این دفعه حواسش رو بیشتر جمع بکنه ،گفت=دست شما درد نکنه آقای زندی شما نبودی کل شرکت به باد میرفت چشم نیاز بود اخراجش میکنم ،باشه ای گفتم و قطع کردم لب تاپ رو بستم تا اومدم بخابم یادم اومد گیسو هم اینجاست نگاهی به روی مبل کردم مث بچه های دو ساله ی مظلوم خوابیده بود تیشرتم رو در آوردم و شلوارمو با یه شلوار راحتی عوض کردم رو تختی رو پایین کشیدم و رفتم سمت گیسو یه دستم رو زیر پاشو یه دستمم زیر کمرش گرفتم و بلندش کردم در برابر من خیلی کوچولو بود مثل یه پیشی از تشبیهم خندم گرفت واقعن هم یه پیشی بود وحشی شدناش ترسیدناش مظلومیش گذاشتمش رو تخت و خودمم رو تخت خوابیدم و رو تختی رو رومون کشیدم پشتم بهش بود تا برگشتم سمت خودش اومد توی بغلم به چشماش نگاه کردم خاب بود معلوم بود خواب ترسناک داره میبینه رنگش پریده بود محکم تر بغل کرد آروم زمزمه میکرد به من دست نزن سپنتا کمکم کن آخ قلبم آب شد براش دستم رو دور
- ۷.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط