رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت¹⁴
سپنتا=
در اتاقش رو باز کردم گریش برای چی بود پتوی روی سرش برای چی بود عجیبه رفتم تو و در رو بستم سیاوش درباره ی گیسو ازم پرسید ولی اون اسمش رو نمیدونست سیاوش هم عجیب میزد انگار خیلی از گیسو خوشش اومده باشه اوه نه ول کن پسر به عنوان خواهر حتما خوشش اومده کسی جرعت نداره به زن من نزدیک بشه رفتم نزدیکش نشستم و پتوی روی سرش رو کنار زدم از دیدن چشای پر از اشک و ترس و لرزش بیش از حد تعجب کرده بودم که خودش رو انداخت تو بغلم و بهم پناه آورد ولی به چه دلیل موهاش رو ناز کردم گفتم=اتفاقی افتاده ،هیچی نمیگفت فقط میلرزید،گفتم=گیسو صحبت کن بگو چی شده چرا انقدر میترسی.........
گیسو=
نمیتونستم چیزی بگم بت لکنتی که بخاطر گریه و هق هقم ب وجود اومده بود گفتم=چشما..ش...سبز...بود...به...من دست....زد...اون...اون...لبا..ی....من..رو ،انگار متوجه شده بود چیشده صورتش قرمز رگای دستش معلوم بود گفت=اون لبای تورو سیاوش چه گوهی خورده ،پاشد و رفت سمت در گفت سیاوش یعنی اون داداششه وای خدای من سریع پاشدم رفتم بیرون تو حال یقه ی سیاوش رو گرفته بود میزد خیلی بد میزد الانا بود بمیره رفتم گفتم=سپنتا خواهش میکنم بس کن نزن الان میمیره سپنتا حرفم رو گوش کن سپنتا ،زجه میزدم که ولش کنه باشنیدن اسمش از زبونم یقه ی سیاوش رو ول کرد و کشید عقب وایستاد گفت=ببین سیاوش کسی حق نداره به زن من دست بزنه خوب گوشات رو باز کن قطع میکنم دستی رو که به زن من بخواد بخوره فهمیدی؟ ،سیاوش گوشه لبش خونی بود گفت=داداش من نمیدونستم زنته ببخشید ،و برگشت نگاهی به من کرد که ترسیدم و رفتم پشت سپنتا و بازوش رو گرفتم ،سپنتا نگاهم کرد فهمید ترسیدم به سیاوش گفت=دیگه تکرار نشه حالا هم برو اتاقت،و رو به من
پارت¹⁴
سپنتا=
در اتاقش رو باز کردم گریش برای چی بود پتوی روی سرش برای چی بود عجیبه رفتم تو و در رو بستم سیاوش درباره ی گیسو ازم پرسید ولی اون اسمش رو نمیدونست سیاوش هم عجیب میزد انگار خیلی از گیسو خوشش اومده باشه اوه نه ول کن پسر به عنوان خواهر حتما خوشش اومده کسی جرعت نداره به زن من نزدیک بشه رفتم نزدیکش نشستم و پتوی روی سرش رو کنار زدم از دیدن چشای پر از اشک و ترس و لرزش بیش از حد تعجب کرده بودم که خودش رو انداخت تو بغلم و بهم پناه آورد ولی به چه دلیل موهاش رو ناز کردم گفتم=اتفاقی افتاده ،هیچی نمیگفت فقط میلرزید،گفتم=گیسو صحبت کن بگو چی شده چرا انقدر میترسی.........
گیسو=
نمیتونستم چیزی بگم بت لکنتی که بخاطر گریه و هق هقم ب وجود اومده بود گفتم=چشما..ش...سبز...بود...به...من دست....زد...اون...اون...لبا..ی....من..رو ،انگار متوجه شده بود چیشده صورتش قرمز رگای دستش معلوم بود گفت=اون لبای تورو سیاوش چه گوهی خورده ،پاشد و رفت سمت در گفت سیاوش یعنی اون داداششه وای خدای من سریع پاشدم رفتم بیرون تو حال یقه ی سیاوش رو گرفته بود میزد خیلی بد میزد الانا بود بمیره رفتم گفتم=سپنتا خواهش میکنم بس کن نزن الان میمیره سپنتا حرفم رو گوش کن سپنتا ،زجه میزدم که ولش کنه باشنیدن اسمش از زبونم یقه ی سیاوش رو ول کرد و کشید عقب وایستاد گفت=ببین سیاوش کسی حق نداره به زن من دست بزنه خوب گوشات رو باز کن قطع میکنم دستی رو که به زن من بخواد بخوره فهمیدی؟ ،سیاوش گوشه لبش خونی بود گفت=داداش من نمیدونستم زنته ببخشید ،و برگشت نگاهی به من کرد که ترسیدم و رفتم پشت سپنتا و بازوش رو گرفتم ،سپنتا نگاهم کرد فهمید ترسیدم به سیاوش گفت=دیگه تکرار نشه حالا هم برو اتاقت،و رو به من
- ۶.۱k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط