Part 7
Part 7
دخترک توی بغل کوک هق هق هاش شروع شد ..
در حالی که سعی میکرد خودشو جدا کنه این و میگفت:
+ ولم کننن .کوک نباید نادیده بگیری ، مم.. من خواهر دوس دخترتم چرا زندانیم کردی..این چ...چیز درستی نیس
_ می.....مم..میونگ..م..من دوستت ..دارم.. من دیگه دوست دختری به نام دیارا ندارم ..ل...لطفا میونگ من و ببخشید که باهات بد رفتاری کردم
میونگ با چشمای اشکی به کوک نگاه میکرد زل زده بود به چشماش
+ پس تو دوستم نیستی!؟
_ دوست چی من اون موقع میخواستم بهت نزدیک ب..بشم...فقط یه فرصت بده!
+ خب چرا کتکم زدی؟ ...فک میکردم آدم مهربونی باشی!
_ حاضرم هر کاری کنم..ف..فقط ببخشم.. لطفاا
میونگ دستش و برد سمت چشمای کوک ...اشکاش و پاک کرد و صورتش و قاب گرفت
+ .ببب..باش....فقط یه فرصت بده ..قبوله..
_ جون مننن!..
+ معلومه که آره ..دد..ددی جونم!
که کوک لبای دخترک و کبوند روی لبای خودش!..
+اووووم
_ مال خودم میکنم ات حالا ببین بیبی
و یه بوسه فرانسوی و شروع کردن ...کهههههه
صدای زنگ در باعث شد که کوک تمرکز اش به هم بخوره..!
تق تق تق
میونگ رفت سمت در و بازش کرد
جونگ وو بود!
÷ سل...عه داداش این کیه؟
_ این به درخت میگن ..
÷ اهااا...فهمیدم ...خب اسمش چیه؟
+ میونگ...خوشبختم
÷ خوبه...منم جونگ وو هم ...خوشبختم
خواستن به هم دست بدن که کوک میونگ و فشرد به خودش و نزاشت
_ خب...اوهوممم..بریم بشینیم
÷ آشنایی چطور بود؟
جونگ کوک و میونگ نگاهی به هم کردن
_ داخل بار باهم آشنا شدیم و میونگ میشه خواهر دیارا
÷ چچ...چییی! واقعا ..جالبه
× و دیگه بعدش....همین با همین یه هفته این اتفاق افتاده
÷ اومممم.خوبه
+ ددیییی...میشه فیلم نگا کنیم؟
_ قربون ددی گفتنت ..حتماااا
فلش بک به شب ساعت ۹ -
داشتن فیلم نگا میکردن و خوراکی میخوردن
کوک میونگ و فشرده بود به خودش و قربون صدقه هم میرفتن
÷ خب...اهممم.من دیگه باید برم مزاحم نشم
_ میموندی!
÷ نه دیگه شما هم کار دارید من باید برم فعلا!
جونگ وو در و بست و رفت
+ددیییی!
_ جانم عشقم!
+ وقت نداری
_ من همیشه برای تو وقت دارم
که یدفعه کوک براید استایل میونگ و بغل کرد و برد سمت اتاقش
پرتش کرد روی تخت
+ کو.....
_ عصری فرصت نشد ولی وقت داریم چرا که نعععع
کوک فرصت حرف زدن به میونگ و نداد و لباش و کبوند روی لب های خودش
فلش بک به ۱۰ دقیقه بعد-
میونگ با احساس نفس تنگی از کوک جدا شد..
+ وااااای..کوک...بب.بسته دیگه مردم..
_ خانمم نمیتونم..طاقت ندارم
+ بقیه شو بزار برا بعدا تازه شروع کردیم
_ بخاطر تو باش وگرنه الان میتونستم بخو.....
حرفش با صدای میونگ متوقف شد
Laik 5
🔄 5
دخترک توی بغل کوک هق هق هاش شروع شد ..
در حالی که سعی میکرد خودشو جدا کنه این و میگفت:
+ ولم کننن .کوک نباید نادیده بگیری ، مم.. من خواهر دوس دخترتم چرا زندانیم کردی..این چ...چیز درستی نیس
_ می.....مم..میونگ..م..من دوستت ..دارم.. من دیگه دوست دختری به نام دیارا ندارم ..ل...لطفا میونگ من و ببخشید که باهات بد رفتاری کردم
میونگ با چشمای اشکی به کوک نگاه میکرد زل زده بود به چشماش
+ پس تو دوستم نیستی!؟
_ دوست چی من اون موقع میخواستم بهت نزدیک ب..بشم...فقط یه فرصت بده!
+ خب چرا کتکم زدی؟ ...فک میکردم آدم مهربونی باشی!
_ حاضرم هر کاری کنم..ف..فقط ببخشم.. لطفاا
میونگ دستش و برد سمت چشمای کوک ...اشکاش و پاک کرد و صورتش و قاب گرفت
+ .ببب..باش....فقط یه فرصت بده ..قبوله..
_ جون مننن!..
+ معلومه که آره ..دد..ددی جونم!
که کوک لبای دخترک و کبوند روی لبای خودش!..
+اووووم
_ مال خودم میکنم ات حالا ببین بیبی
و یه بوسه فرانسوی و شروع کردن ...کهههههه
صدای زنگ در باعث شد که کوک تمرکز اش به هم بخوره..!
تق تق تق
میونگ رفت سمت در و بازش کرد
جونگ وو بود!
÷ سل...عه داداش این کیه؟
_ این به درخت میگن ..
÷ اهااا...فهمیدم ...خب اسمش چیه؟
+ میونگ...خوشبختم
÷ خوبه...منم جونگ وو هم ...خوشبختم
خواستن به هم دست بدن که کوک میونگ و فشرد به خودش و نزاشت
_ خب...اوهوممم..بریم بشینیم
÷ آشنایی چطور بود؟
جونگ کوک و میونگ نگاهی به هم کردن
_ داخل بار باهم آشنا شدیم و میونگ میشه خواهر دیارا
÷ چچ...چییی! واقعا ..جالبه
× و دیگه بعدش....همین با همین یه هفته این اتفاق افتاده
÷ اومممم.خوبه
+ ددیییی...میشه فیلم نگا کنیم؟
_ قربون ددی گفتنت ..حتماااا
فلش بک به شب ساعت ۹ -
داشتن فیلم نگا میکردن و خوراکی میخوردن
کوک میونگ و فشرده بود به خودش و قربون صدقه هم میرفتن
÷ خب...اهممم.من دیگه باید برم مزاحم نشم
_ میموندی!
÷ نه دیگه شما هم کار دارید من باید برم فعلا!
جونگ وو در و بست و رفت
+ددیییی!
_ جانم عشقم!
+ وقت نداری
_ من همیشه برای تو وقت دارم
که یدفعه کوک براید استایل میونگ و بغل کرد و برد سمت اتاقش
پرتش کرد روی تخت
+ کو.....
_ عصری فرصت نشد ولی وقت داریم چرا که نعععع
کوک فرصت حرف زدن به میونگ و نداد و لباش و کبوند روی لب های خودش
فلش بک به ۱۰ دقیقه بعد-
میونگ با احساس نفس تنگی از کوک جدا شد..
+ وااااای..کوک...بب.بسته دیگه مردم..
_ خانمم نمیتونم..طاقت ندارم
+ بقیه شو بزار برا بعدا تازه شروع کردیم
_ بخاطر تو باش وگرنه الان میتونستم بخو.....
حرفش با صدای میونگ متوقف شد
Laik 5
🔄 5
- ۵۳۳
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط