فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹¹
پرت شد تو بغل جونگکوک و پیشونیش برخورد محکمی با چونهی جونگکوک کرد.
ولی مگه بیخیال میشد همونجور داشت درو هل میداد.
بلاخره در باز شدو دختری وارد شد.
داهی چشماشو بسته بود دستش رو گوشه پیشونیش بود.
" آخ ببخشید.. بد موقع اومدم؟"
جونگکوک:" صد دفعه گفتم در بزن اون سو"
جئون اون سو:" ببخشید اومدم بگم مهمونا رسید که..."
"خیله خب فهمیدم"
اون سو:" تو باید داهی باشی درسته؟"
_ بله ..درسته
دستشو جلو برد و دست داد.
اون سو:" خوشبختم.. من اون سو هستم.. خواهر جونگکوک.. شرکت و پایین نیومدم چون یکم مریض بودم"
لبخند زد:" منم همینطور.. اشکالی نداره"
اون سو با لبخند عمیقی گفت:" آخ لپاشوو.. چقدر شیرینی تو"
متعجب گفت:" ممنون.. لپام؟"
اون سو نگاهی به جونگکوک انداخت:" من رفتم.. تو هم برو پایین دیگه"
دوباره دستشو به پیشونیش گرفت و اخم کرد.
"ببینم"
_چی؟
جلو رفت و موهاشو از رو پیشونیش کنار زد." اوه اوه اوه"
_چیشده؟.. چیزی شده؟
جونگکوک خبیث گفت:" نترس چیزی نشده فعلا زنده میمونی"
اخم کرد و سریع دور شد و از پله ها پایین رفت." اینم از هر فرصتی واسه دست انداختن ما استفاده میکنه
به من چه من برم دنبالش ..من مهمونم یا جارچی"
کل مهمونی با اخم نشسته بود.
بلاخره موقع شام بود و قرا بود توی حیاط سرو بشه.
داهی کمی سردش بود و از این وضعیت ناراضی.
پشت میز نشست و مشغول شد.
مامان جونگکوک بهش اشاره ای کرد که جونگکوک متوجه شد و غذایی رو جلوی داهی گذاشت." امتحانش کن مورد علاقه مامانمه"
داهی که اصلا از غذاها راضی نبود چون فکر میکرد خیلی کم و کوچولو ان و فقط ظاهرشون خوشگله، یه لقمه بزرگ از بشقاب تعارف شده برداشت.
ولی وقتی تو دهنش گذاشت و جوید حسابی پشیمون شد. به نظرش به شدت بد مزه بود.
آروم با صورت توهم میجویید و تو این حالت سعی میکرد لبخند بزنه.
با همین قیافه به جونگکوک نگاه کرد و باز سعی کرد لبخند بزنه که با دیدن قیافش جونگکوک آروم و با پخی زد زیر خنده...
دوستان فیک/رمان جدیدم 'فریب' روزی چند بار پارت گذاری میشه (اگه زنده باشم) ممنون میشم حمایتتون رو نشون بدید❤
لایک و کامنت فراموش نشه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹¹
پرت شد تو بغل جونگکوک و پیشونیش برخورد محکمی با چونهی جونگکوک کرد.
ولی مگه بیخیال میشد همونجور داشت درو هل میداد.
بلاخره در باز شدو دختری وارد شد.
داهی چشماشو بسته بود دستش رو گوشه پیشونیش بود.
" آخ ببخشید.. بد موقع اومدم؟"
جونگکوک:" صد دفعه گفتم در بزن اون سو"
جئون اون سو:" ببخشید اومدم بگم مهمونا رسید که..."
"خیله خب فهمیدم"
اون سو:" تو باید داهی باشی درسته؟"
_ بله ..درسته
دستشو جلو برد و دست داد.
اون سو:" خوشبختم.. من اون سو هستم.. خواهر جونگکوک.. شرکت و پایین نیومدم چون یکم مریض بودم"
لبخند زد:" منم همینطور.. اشکالی نداره"
اون سو با لبخند عمیقی گفت:" آخ لپاشوو.. چقدر شیرینی تو"
متعجب گفت:" ممنون.. لپام؟"
اون سو نگاهی به جونگکوک انداخت:" من رفتم.. تو هم برو پایین دیگه"
دوباره دستشو به پیشونیش گرفت و اخم کرد.
"ببینم"
_چی؟
جلو رفت و موهاشو از رو پیشونیش کنار زد." اوه اوه اوه"
_چیشده؟.. چیزی شده؟
جونگکوک خبیث گفت:" نترس چیزی نشده فعلا زنده میمونی"
اخم کرد و سریع دور شد و از پله ها پایین رفت." اینم از هر فرصتی واسه دست انداختن ما استفاده میکنه
به من چه من برم دنبالش ..من مهمونم یا جارچی"
کل مهمونی با اخم نشسته بود.
بلاخره موقع شام بود و قرا بود توی حیاط سرو بشه.
داهی کمی سردش بود و از این وضعیت ناراضی.
پشت میز نشست و مشغول شد.
مامان جونگکوک بهش اشاره ای کرد که جونگکوک متوجه شد و غذایی رو جلوی داهی گذاشت." امتحانش کن مورد علاقه مامانمه"
داهی که اصلا از غذاها راضی نبود چون فکر میکرد خیلی کم و کوچولو ان و فقط ظاهرشون خوشگله، یه لقمه بزرگ از بشقاب تعارف شده برداشت.
ولی وقتی تو دهنش گذاشت و جوید حسابی پشیمون شد. به نظرش به شدت بد مزه بود.
آروم با صورت توهم میجویید و تو این حالت سعی میکرد لبخند بزنه.
با همین قیافه به جونگکوک نگاه کرد و باز سعی کرد لبخند بزنه که با دیدن قیافش جونگکوک آروم و با پخی زد زیر خنده...
دوستان فیک/رمان جدیدم 'فریب' روزی چند بار پارت گذاری میشه (اگه زنده باشم) ممنون میشم حمایتتون رو نشون بدید❤
لایک و کامنت فراموش نشه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۵.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط