فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹
داهی فقط به قهوه و پیرهن جونگکوک فکر میکرد.
چند ثانیه بهم خیره بودن که داهی عقب رفت و گفت:" ببخشید.. نفهمیدم؟"
جونگکوک لبخندی زد." هیچی فقط شوخی کردم.. مثل اینکه هل کرده بودی."
همین موقع منشی اومد و گفت رئیس هان سو بین داهی رو صدا زده و باید بره پیشش.
داهی مجددا معذرت خواهی و تشکر کرد و رفت.
پیرهن قوه ایش تمام راه مجبورش کرده بود به داهی فکر کنه..
_____________
امروز جئون یون جین با پسراش برای بستن قرداد رسمی اومده بود به شرکت هان.
جئون یون جین:" خب پس صد در صد طرحت قبول شدهس.. باریکلا"
ادامه داد:" چرا دخترشو معرفی نکرد ..اگه امروزم معرفی نکنه چی؟ باید معنی داشته باشه.."
جونگ وو:" آخی.. شاید از گذشته روشن داداشم با دخترای مردم باخبر شدن"
یون جین نگاه چپی بهش انداخت و بی توجه گفت:" اگه چیزی نگفت خودمون اشاره میکنیم"
به راهرو شرکت هان رسیدن و جونگکوک متوجه داهی کنار میز منشی که انگار داشت چیزی رو یاد میگرفت شد.
نمیتونست منکرش بشه که بیشتر از دختر هان سو بین دوست داشت با این دختر آشنا بشه.
با صدای پدرش نگاهشو کند و سمت اتاق جلسه راه افتاد.
همه حاضر بودن و چند دقیقه بعد هان سو بین با دخترش داهی وارد اتاق شد.
جئونِ پدر، به پسراش اشاره کرد و اونارو به عنوان وارث اصلی جونگکوک و پسر کوچیک جونگوو معرفی کرد.
داهی که به زور و برای یادگیری اینجا بود متعجب به جونگکوک خیره شد.
با یکی از اصلی ترین شرکای این پروژه چنون رفتار هایی داشته؟
تمام حرفا و رفتارهاش جلو چشمش بودن که با اشاره هان به خودش اومد." دخترم و وارثم هان دا هی"
و حالا جونگکوک متعجب به داهی خیره بود.
تمام جلسه فقط به بقیه گوش میداد تا به قول پدرش تجربه بگیره و گاهی هم تو فکر فرو میرفت.
هان سو بین تاکید کرد که هیچ کمکی در این پروژه به غیر از سرمایه انجام نخواهد داد." ولی به دخترم داهی میسپرم به نمایندگی من توی این پروژه نظارت کنه"
مطمئنا برای یادگیری داهی اینکارو میکرد.
کمی نگران بود که چطور میخواد اینکارو انجام بده و اصلا قراره چیکار کنه؟
جئون یون جین هم به افتخار توافقشون برای شام دعوتشون کرد.
دوستان طول میکشه تا داستان جون بگیره. فعلا تازه باهم آشنا شدن🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹
داهی فقط به قهوه و پیرهن جونگکوک فکر میکرد.
چند ثانیه بهم خیره بودن که داهی عقب رفت و گفت:" ببخشید.. نفهمیدم؟"
جونگکوک لبخندی زد." هیچی فقط شوخی کردم.. مثل اینکه هل کرده بودی."
همین موقع منشی اومد و گفت رئیس هان سو بین داهی رو صدا زده و باید بره پیشش.
داهی مجددا معذرت خواهی و تشکر کرد و رفت.
پیرهن قوه ایش تمام راه مجبورش کرده بود به داهی فکر کنه..
_____________
امروز جئون یون جین با پسراش برای بستن قرداد رسمی اومده بود به شرکت هان.
جئون یون جین:" خب پس صد در صد طرحت قبول شدهس.. باریکلا"
ادامه داد:" چرا دخترشو معرفی نکرد ..اگه امروزم معرفی نکنه چی؟ باید معنی داشته باشه.."
جونگ وو:" آخی.. شاید از گذشته روشن داداشم با دخترای مردم باخبر شدن"
یون جین نگاه چپی بهش انداخت و بی توجه گفت:" اگه چیزی نگفت خودمون اشاره میکنیم"
به راهرو شرکت هان رسیدن و جونگکوک متوجه داهی کنار میز منشی که انگار داشت چیزی رو یاد میگرفت شد.
نمیتونست منکرش بشه که بیشتر از دختر هان سو بین دوست داشت با این دختر آشنا بشه.
با صدای پدرش نگاهشو کند و سمت اتاق جلسه راه افتاد.
همه حاضر بودن و چند دقیقه بعد هان سو بین با دخترش داهی وارد اتاق شد.
جئونِ پدر، به پسراش اشاره کرد و اونارو به عنوان وارث اصلی جونگکوک و پسر کوچیک جونگوو معرفی کرد.
داهی که به زور و برای یادگیری اینجا بود متعجب به جونگکوک خیره شد.
با یکی از اصلی ترین شرکای این پروژه چنون رفتار هایی داشته؟
تمام حرفا و رفتارهاش جلو چشمش بودن که با اشاره هان به خودش اومد." دخترم و وارثم هان دا هی"
و حالا جونگکوک متعجب به داهی خیره بود.
تمام جلسه فقط به بقیه گوش میداد تا به قول پدرش تجربه بگیره و گاهی هم تو فکر فرو میرفت.
هان سو بین تاکید کرد که هیچ کمکی در این پروژه به غیر از سرمایه انجام نخواهد داد." ولی به دخترم داهی میسپرم به نمایندگی من توی این پروژه نظارت کنه"
مطمئنا برای یادگیری داهی اینکارو میکرد.
کمی نگران بود که چطور میخواد اینکارو انجام بده و اصلا قراره چیکار کنه؟
جئون یون جین هم به افتخار توافقشون برای شام دعوتشون کرد.
دوستان طول میکشه تا داستان جون بگیره. فعلا تازه باهم آشنا شدن🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۴.۲k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط