پارت ۱۵
پارت ۱۵
دو روز بعد...
رابطهی آریانا و جونگکوک هنوز مثل قبل بود.
کلکل، طعنه، دعوا...
اما یک چیز فرق کرده بود.
دیگر هیچکدام از آن دعواها از روی نفرت خالص نبود.
خودشان هم دلیلش را نمیدانستند.
زنگ آخر...
هوا ناگهان ابری شد.
صدای رعد، تمام مدرسه را لرزاند.
چند دقیقه بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
بیشتر دانشآموزها داخل مدرسه منتظر ماندند تا باران کمتر شود.
آریانا کنار درِ ورودی ایستاده بود و با کلافگی به آسمان نگاه میکرد.
ـ ای بابا...
چتر هم نیاوردم.
در همان لحظه، جونگکوک از کنار او رد شد.
یک چتر مشکی در دستش بود.
بدون اینکه حتی نگاهش کند، از مدرسه بیرون رفت.
آریانا زیر لب گفت:
ـ معلومه... انتظار دیگهای هم نداشتم.
چند دقیقه بعد...
باران شدیدتر شد.
محوطهی مدرسه تقریباً خالی شده بود.
آریانا بالاخره تصمیم گرفت بدود.
همین که از در خارج شد، باران در چند ثانیه تمام لباسهایش را خیس کرد.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی را شنید.
ـ آریانا!
برگشت.
جونگکوک چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
همان چتر مشکی هنوز بالای سرش بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ مگه نرفته بودی؟
جونگکوک با بیحوصلگی جواب داد:
ـ ده دقیقهست منتظرم.
ـ چرا؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
ـ فکر کردم... شاید چتر نداشته باشی.
آریانا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
برای اولین بار...
جونگکوک از نگاه کردن مستقیم به چشمهایش فرار میکرد.
آریانا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ ممنون... ولی خودم میرم.
و دوباره شروع به راه رفتن کرد.
جونگکوک زیر لب غر زد:
ـ لجباز...
بعد با چند قدم خودش را به او رساند.
چتر را بالای سر هر دویشان گرفت.
ـ حداقل مریض نشو.
آریانا خواست اعتراض کند، اما باران آنقدر شدید بود که چارهای نداشت.
هر دو در سکوت کنار هم راه میرفتند.
نه دعوایی...
نه طعنهای...
فقط صدای باران.
چند دقیقه بعد، آریانا آرام گفت:
ـ امروز... برای دومین بار کمکم کردی.
جونگکوک خیلی آهسته جواب داد:
ـ زیادی بهش فکر نکن.
ـ چرا؟
جونگکوک مکث کرد.
ـ چون شاید فردا دوباره از هم متنفر باشیم.
آریانا با شیطنت گفت:
ـ یعنی امروز ازم متنفر نیستی؟
جونگکوک برای اولین بار، بیاختیار لبخند زد.
ـ نه...
هنوز هستم.
آریانا خندید.
ـ دروغگوی بدیای.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما ته دلش...
برای اولین بار، از خندیدن آریانا خوشش آمده بود.
در همان لحظه، از آن سوی خیابان، دختری با موهای بلند آن دو را زیر یک چتر دید.
چهرهاش از عصبانیت در هم رفت.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس... بالاخره پیدات کردم، جونگکوک...
و بدون اینکه آن دو متوجه شوند، آرام آنجا را ترک کرد.
پایان پارت ۱۵...
سیسی لایک فراموش نشهههه
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دو روز بعد...
رابطهی آریانا و جونگکوک هنوز مثل قبل بود.
کلکل، طعنه، دعوا...
اما یک چیز فرق کرده بود.
دیگر هیچکدام از آن دعواها از روی نفرت خالص نبود.
خودشان هم دلیلش را نمیدانستند.
زنگ آخر...
هوا ناگهان ابری شد.
صدای رعد، تمام مدرسه را لرزاند.
چند دقیقه بعد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
بیشتر دانشآموزها داخل مدرسه منتظر ماندند تا باران کمتر شود.
آریانا کنار درِ ورودی ایستاده بود و با کلافگی به آسمان نگاه میکرد.
ـ ای بابا...
چتر هم نیاوردم.
در همان لحظه، جونگکوک از کنار او رد شد.
یک چتر مشکی در دستش بود.
بدون اینکه حتی نگاهش کند، از مدرسه بیرون رفت.
آریانا زیر لب گفت:
ـ معلومه... انتظار دیگهای هم نداشتم.
چند دقیقه بعد...
باران شدیدتر شد.
محوطهی مدرسه تقریباً خالی شده بود.
آریانا بالاخره تصمیم گرفت بدود.
همین که از در خارج شد، باران در چند ثانیه تمام لباسهایش را خیس کرد.
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی را شنید.
ـ آریانا!
برگشت.
جونگکوک چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
همان چتر مشکی هنوز بالای سرش بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ مگه نرفته بودی؟
جونگکوک با بیحوصلگی جواب داد:
ـ ده دقیقهست منتظرم.
ـ چرا؟
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
ـ فکر کردم... شاید چتر نداشته باشی.
آریانا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
برای اولین بار...
جونگکوک از نگاه کردن مستقیم به چشمهایش فرار میکرد.
آریانا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ ممنون... ولی خودم میرم.
و دوباره شروع به راه رفتن کرد.
جونگکوک زیر لب غر زد:
ـ لجباز...
بعد با چند قدم خودش را به او رساند.
چتر را بالای سر هر دویشان گرفت.
ـ حداقل مریض نشو.
آریانا خواست اعتراض کند، اما باران آنقدر شدید بود که چارهای نداشت.
هر دو در سکوت کنار هم راه میرفتند.
نه دعوایی...
نه طعنهای...
فقط صدای باران.
چند دقیقه بعد، آریانا آرام گفت:
ـ امروز... برای دومین بار کمکم کردی.
جونگکوک خیلی آهسته جواب داد:
ـ زیادی بهش فکر نکن.
ـ چرا؟
جونگکوک مکث کرد.
ـ چون شاید فردا دوباره از هم متنفر باشیم.
آریانا با شیطنت گفت:
ـ یعنی امروز ازم متنفر نیستی؟
جونگکوک برای اولین بار، بیاختیار لبخند زد.
ـ نه...
هنوز هستم.
آریانا خندید.
ـ دروغگوی بدیای.
جونگکوک چیزی نگفت.
اما ته دلش...
برای اولین بار، از خندیدن آریانا خوشش آمده بود.
در همان لحظه، از آن سوی خیابان، دختری با موهای بلند آن دو را زیر یک چتر دید.
چهرهاش از عصبانیت در هم رفت.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ پس... بالاخره پیدات کردم، جونگکوک...
و بدون اینکه آن دو متوجه شوند، آرام آنجا را ترک کرد.
پایان پارت ۱۵...
سیسی لایک فراموش نشهههه
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۲۴
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط