{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴
روز بعد...
از همان لحظه‌ای که آریانا وارد مدرسه شد، ذهنش درگیر حرف‌های دیروز بود.
«از مدیر مدرسه بپرس...»
هر بار که به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد، احساس می‌کرد پشت آن چهره‌ی سرد، چیزی پنهان شده که هیچ‌کس از آن خبر ندارد.
اما تصمیم گرفت فعلاً چیزی نپرسد.
زنگ دوم...
معلم ریاضی هنوز نیامده بود.
کلاس شلوغ شده بود.
چند نفر کاغذ مچاله‌شده به سمت هم پرت می‌کردند.
ناگهان یکی از کاغذها به تخته خورد.
در همان لحظه، معلم وارد کلاس شد.
همه ساکت شدند.
معلم با عصبانیت گفت:
ـ این کار کی بود؟
هیچ‌کس حرفی نزد.
چند ثانیه سکوت...
بعد یکی از بچه‌ها آرام گفت:
ـ فکر کنم آریانا بود...
آریانا با تعجب از جایش بلند شد.
ـ من؟!
معلم اخم کرد.
ـ بیا بیرون.
ـ ولی من کاری نکردم!
ـ گفتم بیا بیرون.
آریانا با ناراحتی از کلاس خارج شد.
از پشت شیشه، دید که چند نفر پنهانی می‌خندند.
چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک متوجه شد یکی از پسرهای کلاس با خنده به دوستش گفت:
ـ خوب شد تقصیر رو انداختیم گردن دختر جدید.
جونگ‌کوک اخمش در هم رفت.
ـ یعنی چی؟
پسر با دستپاچگی گفت:
ـ هیچی...
ـ حقیقتو بگو.
ـ خودمون کاغذ رو پرت کردیم...
جونگ‌کوک بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد.
در کلاس را باز کرد و مستقیم به دفتر مدرسه رفت.
چند دقیقه بعد...
مدیر همراه جونگ‌کوک وارد کلاس شد.
مدیر با صدای جدی گفت:
ـ کسی که دروغ گفته، همین حالا بلند بشه.
هیچ‌کس تکان نخورد.
جونگ‌کوک با خونسردی به یکی از پسرها نگاه کرد.
ـ خودت می‌گی یا من بگم؟
پسر رنگش پرید.
آرام از جایش بلند شد.
ـ آقا... تقصیر من بود...
مدیر با عصبانیت گفت:
ـ بعد هم تقصیر رو انداختی گردن یه نفر دیگه؟
پسر سرش را پایین انداخت.
آریانا دوباره به کلاس برگشت.
هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است.
معلم فقط گفت:
ـ سوءتفاهم بود... بشین سر جات.
وقتی سر جایش نشست، خیلی آرام به جونگ‌کوک نگاه کرد.
او مثل همیشه به بیرون پنجره خیره شده بود.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
زنگ تفریح...
آریانا بالاخره طاقت نیاورد.
به سمت جونگ‌کوک رفت.
ـ یه سؤال.
جونگ‌کوک بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ بپرس.
ـ تو به مدیر گفتی؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگ‌کوک خیلی آرام جواب داد:
ـ از آدمایی که خودشون زورگو هستن خوشم نمیاد.
آریانا با تعجب گفت:
ـ ولی... خودت...
جونگ‌کوک حرفش را قطع کرد.
ـ هر چیزی که درباره‌ی من شنیدی، حقیقت نیست.
بعد از کنارش رد شد.
آریانا همان‌جا ماند.
برای اولین بار...
نتوانست جونگ‌کوک را مثل قبل قضاوت کند.
شاید...
واقعاً چیزی بود که هنوز از او نمی‌دانست.
پایان پارت ۱۴...
اگه تا اینجا همراه داستان بودی، یعنی ارزش ادامه دادن داره... فالو کنو لایک کن عسیسم🎀
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۵ دو روز بعد...رابطه‌ی آریانا و جونگ‌کوک هنوز مثل قبل ...

پارت ۱۳ زنگ آخر که خورد، مدرسه کم‌کم خلوت شد.آریانا هنوز برگ...

پارت ۱۲ | صبح روز بعد...هنوز زنگ نخورده بود که کل مدرسه فقط ...

پارت ۴ | «تنبیه»روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند...و تنها چیز...

پارت ۱۰ آریانا با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.ـ یعنی چی "دنب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط