قدم می زنم ...
قدم می زنم ...
قدم می زنم بر سنگفرش پیاده رویی که آخرش را ، تنها ، خدا می بیند !
قدم می زنم و فکر می کنم ... فکر های محال !
قدم می زنم و خواب میبینم ... خوابی به شدت شیرین ... مثل یک پیاله عسل !
قدم می زنم و در رویا غرق می شوم ... رویایی از یک حس ناب ... ناب مثل رنگین کمان !
قدم می زنم و گوش می سپارم به سمفونی مشترک کفش هایم و برگ های زرد پاییزی !
رویا میبینم که فرش ارغوانی گسترده بر زمین ، بستر قدم های آن دیگری می شود ...
رویایی سخت شیرین !
نگاه از نقاشی زمین می دزدم و به یک جفت چشم ... پر از آسمان شب ، می سپارم ...
خیره می شوم ... مات ... مبهوت ...
حسی از حجب هولم می دهد ...
قدم می زنم ، از او می گذرم ... شانه از شانه ...
رد بویی تلخ بر مشامم خط می کشد ...
معجزه رخ می دهد !
قدمم یخ می زند ... آن نگاه سیاه ، طلسم نرفتن به پایم ریخته !
می ایستم ... ناباور !
آن جادوی سیاه کار خود را کرده ... سرم می چرخد ...
رویا می بینم ... تیغ تیز چشمها ... دو لبه ست !
او هم برگشته ... چند قدم دورتر ... مات نگاهم می کند !
رویا ذهنم را در خود می شکند ... رویا میبینم ، رویای دو تیله ی سنگ سیاه ، که در حدقه می لرزد !
حس می کنم ... معجزه ی تلاقی دو نگاه را !
قدم می زنم ... میبینم ... میبینم آن حضور ، تا ابد سایه ی نگهبانم می شود ...
گامی عقب تر ...سینه سپر کرده برای حمایت قدمهایم !
خواب میبینم ... یک کوه بی عبور ، اسیر دست چکاوکی قفس نشین ، می شود ...
قدم می زنم ! پر از عشق داغ !
قدم می زنم ... ناگاه نارنجی پاییز ... سیاه می شود ...
مشت سنگین حقیقت بر صورتم می نشیند !
قدم می زنم ...آه می کشم ... بیدار شده ام !
قدم می زنم ... اینجا ... منم ... غرق در کدر زندگی ...
آنجا تویی ... آنسوی دنیای من ... بر فراز ... بر عرش ...
معنی فاصله ها را سنگ به سنگ ، قدم می زنم !
میبینم ... ناجوانمردانه ... معنی فرسنگ را می فهمم !
فاصله ... فرسنگی ست که به " ها " ی بی رحم کثرت پیوند خورده باشد !
از مرداب متعفن وجودم ... تا بهشت برین تو !
قدم می زنم ... بغض می کنم ... حجم بغض را با حنجره ی خاموش فریاد می کشم ... با لبهای قفل !
قدم می زنم ... بی او ...!
قدم می زنم ... بر سنگفرش پیاده رویی که ... حتی خدا هم ، آخرش را نمی بیند !
قدم می زنم بر سنگفرش پیاده رویی که آخرش را ، تنها ، خدا می بیند !
قدم می زنم و فکر می کنم ... فکر های محال !
قدم می زنم و خواب میبینم ... خوابی به شدت شیرین ... مثل یک پیاله عسل !
قدم می زنم و در رویا غرق می شوم ... رویایی از یک حس ناب ... ناب مثل رنگین کمان !
قدم می زنم و گوش می سپارم به سمفونی مشترک کفش هایم و برگ های زرد پاییزی !
رویا میبینم که فرش ارغوانی گسترده بر زمین ، بستر قدم های آن دیگری می شود ...
رویایی سخت شیرین !
نگاه از نقاشی زمین می دزدم و به یک جفت چشم ... پر از آسمان شب ، می سپارم ...
خیره می شوم ... مات ... مبهوت ...
حسی از حجب هولم می دهد ...
قدم می زنم ، از او می گذرم ... شانه از شانه ...
رد بویی تلخ بر مشامم خط می کشد ...
معجزه رخ می دهد !
قدمم یخ می زند ... آن نگاه سیاه ، طلسم نرفتن به پایم ریخته !
می ایستم ... ناباور !
آن جادوی سیاه کار خود را کرده ... سرم می چرخد ...
رویا می بینم ... تیغ تیز چشمها ... دو لبه ست !
او هم برگشته ... چند قدم دورتر ... مات نگاهم می کند !
رویا ذهنم را در خود می شکند ... رویا میبینم ، رویای دو تیله ی سنگ سیاه ، که در حدقه می لرزد !
حس می کنم ... معجزه ی تلاقی دو نگاه را !
قدم می زنم ... میبینم ... میبینم آن حضور ، تا ابد سایه ی نگهبانم می شود ...
گامی عقب تر ...سینه سپر کرده برای حمایت قدمهایم !
خواب میبینم ... یک کوه بی عبور ، اسیر دست چکاوکی قفس نشین ، می شود ...
قدم می زنم ! پر از عشق داغ !
قدم می زنم ... ناگاه نارنجی پاییز ... سیاه می شود ...
مشت سنگین حقیقت بر صورتم می نشیند !
قدم می زنم ...آه می کشم ... بیدار شده ام !
قدم می زنم ... اینجا ... منم ... غرق در کدر زندگی ...
آنجا تویی ... آنسوی دنیای من ... بر فراز ... بر عرش ...
معنی فاصله ها را سنگ به سنگ ، قدم می زنم !
میبینم ... ناجوانمردانه ... معنی فرسنگ را می فهمم !
فاصله ... فرسنگی ست که به " ها " ی بی رحم کثرت پیوند خورده باشد !
از مرداب متعفن وجودم ... تا بهشت برین تو !
قدم می زنم ... بغض می کنم ... حجم بغض را با حنجره ی خاموش فریاد می کشم ... با لبهای قفل !
قدم می زنم ... بی او ...!
قدم می زنم ... بر سنگفرش پیاده رویی که ... حتی خدا هم ، آخرش را نمی بیند !
- ۱۰.۶k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط