سرد بود تموم تنم میلرزید
꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸³
سرد بود... تموم تنم میلرزید...
تمام بدنم یخ زده بود..
روی صندلی نشسته بودم.. دسب به سینه سعی داشتم خودم رو گرم کنم..
اما یهو سایه یه نفر رو حس کردم...
فرصت واکنش نشون دادن نداشتم که یهو حوله ای سفید روی شونم انداخت..
سرم بالا اوردم.. جونگکوک...
اروم جلوم روی یه زانو نشست..
خیس بود.. لباس مشکیش به بدنش چسبیده بود و خطوط غضلاتش معلوم بود.. با اون چشمای مشکیش که ادم توی سیاهیشون غرق میشد عمیق نگام کرد...
جونگکوک: حالت خوبه؟
اروم دستشو رو نزدیک موهام برد...
انگشتای گرمش تماس کوچیکی با پوست سردم داشتن که همین تماس باعث شد لرزی به تنم بیوفته..
موهام رو به پشت گوشم هدایت کرد خط فکم رو گرفت و اروم دستش رو پایین اورد..
نگاهش از صورتم تا لبام ادامه پیدا کرد...
حرفش رو من فقط با سر تایید کردم..
چون اگه حرف میزدم از لرزش صدام متوجه همه چیز میشد..
بلند شدم...
سعی کردم از این نگاه عمیقش فرار کنم...
با گفتم جمله..
ا/ت: شب بخیر..
اونجارو ترک کردم...
نگاه سنگینش رو هنوز حس میکردم...
ــــ ـــــ....
اتاقم توی سکوت غرق بود... و فقط صدای بارون رو میتونستم بشنوم..
تصمیم رو گرفته بودم... من... باید برم!
بی صدا... بدون خداحافظی...
لباس چرم مشکی پوشیدم. وسایل لازمم رو توی کوله پشتیم انداختم در اتاق رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم..
چراغ تمام اتاق ها خاموش بود حتی اتاق جونگکوک و عمارت توی تارکی غرق شده بود...
ساعت 𝟒:𝟎𝟕 دقیقه بود..
سکوت مرگباری بر عمارت حاکم بود..
با تمام توانم سمت در عمارت دویدم از اونجا خارج شدم با عجله سوار ماشینم شدم کولم رو پرت کردم روی صندلی شاگرد..
ماشین رو روشن کردم دستام رو روی فرمون فشار دادم چشمام رو بستم...
ممنونم پسرا...
دلتنگتون میشم...
حتی تو جونگکوک...
𝘁𝗵𝗲 𝗲𝗻𝗱
............................................................................
و فیک پایان یافت...
دوستان فصل1 با هرچی خوبی و بدی دیدین تموم شد امیدوارم که خوشتون اومده باشه..
اما نگران نباشید چون فصل2 رو قرار به زودی استارت بزنیم.
𝙥𝙖𝙧𝙩⁸³
سرد بود... تموم تنم میلرزید...
تمام بدنم یخ زده بود..
روی صندلی نشسته بودم.. دسب به سینه سعی داشتم خودم رو گرم کنم..
اما یهو سایه یه نفر رو حس کردم...
فرصت واکنش نشون دادن نداشتم که یهو حوله ای سفید روی شونم انداخت..
سرم بالا اوردم.. جونگکوک...
اروم جلوم روی یه زانو نشست..
خیس بود.. لباس مشکیش به بدنش چسبیده بود و خطوط غضلاتش معلوم بود.. با اون چشمای مشکیش که ادم توی سیاهیشون غرق میشد عمیق نگام کرد...
جونگکوک: حالت خوبه؟
اروم دستشو رو نزدیک موهام برد...
انگشتای گرمش تماس کوچیکی با پوست سردم داشتن که همین تماس باعث شد لرزی به تنم بیوفته..
موهام رو به پشت گوشم هدایت کرد خط فکم رو گرفت و اروم دستش رو پایین اورد..
نگاهش از صورتم تا لبام ادامه پیدا کرد...
حرفش رو من فقط با سر تایید کردم..
چون اگه حرف میزدم از لرزش صدام متوجه همه چیز میشد..
بلند شدم...
سعی کردم از این نگاه عمیقش فرار کنم...
با گفتم جمله..
ا/ت: شب بخیر..
اونجارو ترک کردم...
نگاه سنگینش رو هنوز حس میکردم...
ــــ ـــــ....
اتاقم توی سکوت غرق بود... و فقط صدای بارون رو میتونستم بشنوم..
تصمیم رو گرفته بودم... من... باید برم!
بی صدا... بدون خداحافظی...
لباس چرم مشکی پوشیدم. وسایل لازمم رو توی کوله پشتیم انداختم در اتاق رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم..
چراغ تمام اتاق ها خاموش بود حتی اتاق جونگکوک و عمارت توی تارکی غرق شده بود...
ساعت 𝟒:𝟎𝟕 دقیقه بود..
سکوت مرگباری بر عمارت حاکم بود..
با تمام توانم سمت در عمارت دویدم از اونجا خارج شدم با عجله سوار ماشینم شدم کولم رو پرت کردم روی صندلی شاگرد..
ماشین رو روشن کردم دستام رو روی فرمون فشار دادم چشمام رو بستم...
ممنونم پسرا...
دلتنگتون میشم...
حتی تو جونگکوک...
𝘁𝗵𝗲 𝗲𝗻𝗱
............................................................................
و فیک پایان یافت...
دوستان فصل1 با هرچی خوبی و بدی دیدین تموم شد امیدوارم که خوشتون اومده باشه..
اما نگران نباشید چون فصل2 رو قرار به زودی استارت بزنیم.
- ۶۶۵
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط