{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دنیا یه لحظه وایساد

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁸¹

دنیا یه لحظه وایساد...
اونجا... توی جعبه بدن تیکه تیکه شده هادس بود..

نفسم برید.. تصویر تار شد.. صدای قطره های بارون رو فقط میتونستم بشنوم..

جونگکوک اروم گوشیش رو کنار گوشم آورد..

صدای خفه و زخم خورده تهیونگ پخش شد...

«سلام ا/ت... بالاخره میتونی راحت زندگی کنی.. انتقام همه چیز گرفته شد... انتقام مادر.. انتقام شب هایی که با کابوسش به خواب میرفتی.. تو بالاخره تونستی توی اون تونل تاریک.. نور رو پیدا کنی! بالاخره اون چیزی مه رو دلت سنگینی میکرد نابود شد... درسته هادسی دیگه وجود نداره.

من تمام عمر رو برای این لحظه زندگی کردم.. برای لحظه ای که دوباره بتونم اون لبخند خوشحالی رو روی صورتت ببینم خواهر کوچولوی من یا شایدم.. خانوم کیم..
این پیغام از طرف کیم تهیونگ که.. یه زمانی برادرت بود...»


صدا گم شد... و الان فقط سکوت حاکم بود...
نگاهم به هادس خشک شد.. اشک هام پایین میومدن.. بی اراده..

تموم شد؟ بدبختی ها تموم شدن؟


لبخندم از درد بود... اما کم کم تبدیل شد به خنده... خنده های بلندی مه حس ازاد بودن بهم میدادن... خنده هایی بود از سر خوشحالی... اینکه میتونم بالاخره زندگی کنم... خنده هایی که مرز عقل و جنون رو شکست..

به پنجره نگاه کردم... هنوز بارون داشت میبارید... معلوم نبود که روی زمین خونه یا بارون...
دیدگاه ها (۴)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁸²ساعت حوالی سه صبح بود... روی صندلی که تو ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁸⁰بعد از ظهر بود... بارون شلاقی به شیشه های...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁹با حس سردی چشمام رو باز کردم... پلکام سنگ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁶این ترس... برای چی بود؟! بادیگاردا وارد ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط